بررسی‌ برخی‌ از روشهای‌ یکسان‌ پژوهشهای‌ تجربی‌ با باورهای‌ خرافی‌

دکتر کاوه‌ احمدی‌ علی‌آبادی‌

 چکیده‌

در این‌ اثر کوشش‌ شده‌ است‌ تا با مقایسه‌ برخی‌ از روشهای‌ بکار رفته‌ در شکل‌گیری‌ باورهای‌ خرافی‌ واستنتاجهای‌ همبستگی‌ متغیرها در علوم‌ انسانی‌ و اجتماعی‌ به‌ میزان‌ تشابهات‌ و اعتبار آنها دست‌ یافته‌ و با نشان‌دادن‌ برخی‌ از محدودیتهای‌ آن‌، به‌ متفکران‌ علوم‌ مذکور پیشنهاد شود تا به‌ جای‌ رضایت‌ دادن‌ صرف‌ به‌همبستگی‌ آماری‌ متغیرها، در جستجوی‌ نظریاتی‌ ضروری‌ و تبیین‌پذیر باشند، که‌ روشهای‌ آماری‌ تنها مکمل‌،محک‌ زننده‌ و تعدیل‌ دهنده‌ نظریات‌ ضروری‌ خواهند بود; چرا که‌ وجود حتی‌ یک‌ مورد از جامعه‌ آماری‌ که‌ درتناقض‌ با نظریات‌ ضروری‌ باشد، کافی‌ است‌ تا نشان‌ دهد، تعاریف‌ و حدود به‌ کار رفته‌ در نظریات‌ ما صحیح‌نیست‌ و نیاز به‌ تغییر و تعدیل‌ دارد. تکرار مداوم‌ تفاوت‌ بنیادی‌ موضوعها و روشها در علوم‌ انسانی‌ و اجتماعی‌با علوم‌ طبیعی‌ و فیزیکی‌ همواره‌ میل‌ به‌ دست‌یابی‌ به‌ نظریات‌ ضروری‌ و تبیین‌ کننده‌ را ارضاء نمی‌کند و ضعف‌و فاصله‌ موجود بین‌ علوم‌ مذکور به‌ عنوان‌ واقعیتی‌ انکارناپذیر، پاسخگوی‌ همه‌ متفکران‌ عرصه‌ علوم‌ انسانی‌ واجتماعی‌ نیست‌، به‌ خصوص‌ که‌ اگر عرصه‌ مباحث‌ مربوط به‌ آن‌، همواره‌ به‌ وسیله‌ نظریاتی‌ جدید به‌ چالش‌کشیده‌ شود.

 مقدمه‌: روابط، الگوها و چارچوبهای‌ تعاملی‌

پیش‌ از این‌ که‌ به‌ تشریح‌ روابط حاکم‌ بر باورهای‌ خرافی‌ و روشهای‌ همبستگی‌ متغیرها بپردازیم‌ ضروری‌ است‌ تا نظری‌اجمالی‌ بر نظریه‌ای‌ بیاندازیم‌ که‌ برای‌ بررسی‌ و محک‌ آنها شکل‌ گرفته‌ است‌. بنا بر این‌ نظریه‌، هر آنچه‌ شناسایی‌ شده‌ یا به‌ فکرخطور کند، ضرورتٹ به‌ وسیله‌ رابطه‌ مغزی‌، تعاریفی‌ از الگو و در قالب‌ چارچوبی‌ صورت‌ می‌پذیرد. هرگاه‌ آنچه‌ در مغز شناسایی‌می‌شود، موجودیت‌ چیزی‌ باشد، همانا استناد به‌ رابطه‌ شهودی‌ را نشان‌ می‌دهد و هرگاه‌ پیوندی‌ با سایر موجودات‌ محیط بیابداز یکی‌ از روابط علی‌ مغز سود می‌جوید. عناصری‌ که‌ در قالب‌ روابط مغزی‌ موجودیت‌ آنها یا تحول‌ و ارتباط آنها با سایر عناصرمحیط، شناسایی‌ می‌شود تعاریفی‌ از موضوعها هستند که‌ به‌ وسیله‌ رابطه‌ای‌ در مغز بهم‌ پیوند می‌خورند که‌ در قالب‌ هریک‌ ازحواس‌ الگوهای‌ مجزایی‌ را در مغز پدید می‌آورند و هریک‌ از تعاریف‌ شکل‌ گرفته‌ در مغز از نقطه‌ نظر این‌ که‌، موجودی‌ خارجی‌و واقعی‌ پنداشته‌ شوند یا به‌ مثابه‌ معانی‌ و مفاهیمی‌ غیر واقعی‌ و خارجی‌ ارزیابی‌ شوند در چارچوبی‌ مجزا در مغز شکل‌می‌گیرد. به‌ بیان‌ واضح‌تر، الگوها، برنامه‌هایی‌ در مغز هستند که‌ پیامهای‌ دریافتی‌ از موضوعهای‌ مختلف‌ را برحسب‌ هر یک‌ ازحواس‌ در منطقه‌ای‌ مجزا در مغز، تعریف‌ می‌کنند، به‌ طوری‌ که‌ هر شی‌ء و موجود معینی‌ برحسب‌ هر یک‌ از حواس‌ تعاریف‌مختلفی‌ را در مناطق‌ مختلف‌ مغز می‌یابند که‌ به‌ آن‌ الگو می‌گویند. هریک‌ از موضوعهایی‌ که‌ در مغز تعریف‌ می‌شوند، آن‌ گونه‌ که‌با سایر موضوعها یا با زمینه‌ پیوند می‌خورند، رابطه‌ای‌ را در مغز تعریف‌ می‌کنند و تعاریف‌ عام‌ و خاص‌ شکل‌ گرفته‌ در الگوهای‌مغز اگر به‌ مثابه‌ موجوداتی‌ واقعی‌ و خارجی‌ پنداشته‌ شده‌ یا نشوند، چارچوبی‌ را تعریف‌ می‌کنند، به‌ طوری‌ که‌ در هنگام‌شناسایی‌، تفکر و رفتار، همواره‌ حداقل‌ یک‌ رابطه‌ مغزی‌، یک‌ الگو و یک‌ چارچوب‌ مغز دخیل‌ است‌[1].

 

 روابط مغزی‌ از دیدگاه‌ تعاملی

نظریه‌ تعاملی‌ مدعی‌ است‌ که‌ رابطه‌ علیت‌ در مغز، چنان‌ که‌ پیش‌ از این‌ پنداشته‌ می‌شد، اصلی‌ ثابت‌ و منطقی‌ و مقدم‌ برتجربه‌ نیست‌، بلکه‌ بر اثر تعاملات‌ ناآگاهانه‌ افراد با محیط شکل‌ می‌گیرد، به‌ طوری‌ که‌ می‌توان‌ نحوه‌ شکل‌گیری‌ آن‌ را به‌ خوبی‌تبیین‌ کرد. علیت‌ تنها رابطه‌ موجود در مغز نیست‌ و از انواعی‌ نیز برخوردار است‌[2]. افراد بر حسب‌ طرح‌های‌ انعکاسی‌، که‌ ظهورموجودات‌ را بدون‌ همایندی‌ سایر موجودات‌ معرفی‌ می‌کند، رابطه‌ شهودی‌ را در مغزشان‌ درونی‌ می‌کنند و در جوامع‌ ابتدایی‌ آن‌را در مراسم‌ جادوی‌ تقلیدی‌، مراسم‌ توتمی‌ تقلیدی‌، مراسم‌ ارواح‌ تقلیدی‌، مناسک‌ اسطوره‌ای‌ تقلیدی‌ و مراسم‌ آشناسازی‌تقلیدی‌ بروز می‌دهند، و در جوامع‌ امروزی‌ آن‌ را به‌ شکل‌ انواع‌ بازیهای‌ تقلیدی‌ متجلی‌ می‌سازند. رابطه‌ شهودی‌، رابطه‌ای‌ علی‌نیست‌; زیرا موضوع‌ موردنظر بدون‌ هر گونه‌ علتی‌ تحقق‌ می‌یابد. رابطه‌ بعدی‌، دو وجهی‌ است‌ که‌ بر اثر همایندی‌ همیشگی‌برخی‌ موجودات‌ و افعال‌ در مغزها شکل‌ می‌گیرد، و چون‌ در تصور و تفکر افراد متجلی‌ می‌شود، یک‌ حوزه‌پنداری‌ را به‌ صورت‌ثبات‌ شکل‌ و شرطی‌ شدن‌ کلاسیک‌ و کنش‌گر متجلی‌ می‌سازد. رابطه‌ علی‌ - بی‌واسطه‌ به‌ وسیله‌ همایندی‌ پراکنده‌ و گهگاه‌موجودات‌ و افعال‌ در مغزها درونی‌ می‌شود، که‌ انواع‌ باورهای‌ جمعی‌ را در جوامع‌ ابتدایی‌ در قالب‌ باورهای‌ جادویی‌، اعتقاد به‌ارواح‌ و تابو، فعالیتها و کارهای‌ روزمره‌ که‌ بدون‌ ابزار و واسط صورت‌ می‌پذیرند، پدید آورده‌ و در جوامع‌ امروزی‌ به‌ شکل‌شرطی‌ شدن‌ سهمی‌ و در انواع‌ نظریه‌های‌ علمی‌ که‌ به‌ طریق‌ تجربی‌ بین‌ متغیرها ارتباط برقرار می‌کنند، متجلی‌ می‌شود. رابطه‌علی‌ -باواسطه‌ از طریق‌ ابزارسازی‌، که‌ در ابتدا تقلید از موجودات‌ طبیعت‌ بود، در مغز شکل‌ می‌گیرد. سپس‌ در جوامع‌ ابتدایی‌ درقالب‌ ابزارسازی‌ها غیرتقلیدی‌ و مناسک‌ ارواح‌ و مراسمی‌ جادویی‌ که‌ از طلسم‌ استفاده‌ می‌شود، بروز می‌کند. رابطه‌ علی‌ ـباواسطه‌ در جوامع‌ امروزی‌ در قالب‌ انواع‌ کارهایی‌ که‌ با کمک‌ ابزار و واسطه‌های‌ صورت‌ می‌گیرد و همچنین‌ روابط اجتماعی‌ که‌باواسطه‌ تحقق‌ می‌یابد، متجلی‌ می‌شود[3]. خلاصه‌ رابطه‌ علی‌ - تکوینی‌، که‌ در جوامع‌ باستان‌ و امروزی‌ در قالب‌ فلزکاری‌ وکشاورزی‌ پیشرفته‌ بروز کرده‌، و همچنین‌ در فعالیتهای‌ کاری‌ و اجتماعی‌، که‌ در انواع‌ نهادها در قالب‌ برنامه‌ریزی‌ متجلی‌ می‌شود،اعمال‌ می‌شود، در حالی‌ که‌ نزد افراد در جوامع‌ ابتدایی‌ شکل‌ نمی‌گیرد.

 

 شکل‌گیری‌ روابط ذهنی‌ در جوامع‌ ابتدایی

انسان‌ بدوی‌ مشاهده‌ می‌کند که‌ در طبیعت‌، آتش‌ گرم‌ کرده‌ و آب‌ سرد می‌کند; به‌ محض‌ ظهور خورشید، روز می‌شود، وهنگامی‌ که‌ خورشید ناپدید گشت‌، شب‌ هویدا می‌شود. طبیعت‌ به‌ او توضیح‌ نداد به‌ چه‌ جهت‌ آتش‌ گرم‌ می‌کند، ولی‌ آب‌نمی‌تواند گرما ببخشد; یا طبق‌ چه‌ سلسله‌مراتبی‌، شب‌ و روز پدید می‌آیند. گستره‌ واقعیت‌ به‌ او نگفت‌، چه‌ مراحلی‌ طی‌ می‌شودتا باران‌ پدید آید. او تنها مشاهده‌ می‌کند که‌ با ظهور صدا و رعد، باران‌ نازل‌ می‌شود. چون‌ پاسخی‌ که‌ طبیعت‌ به‌ او می‌دهد،خلاصه‌ و ناگهانی‌ است‌، رابطه‌ ذهنی‌ای‌ نیز که‌ او براثر تجربه‌ و پاسخ‌ طبیعت‌ و محیط پیرامون‌ در ذهن‌ تثبیت‌ می‌کند، همان‌ گونه‌دفعی‌ و بی‌واسطه‌ خواهد بود. به‌ چه‌ جهت‌، باران‌ و رعد فرود آمدند; چون‌ ظاهر شدند. این‌ جواب‌ طبیعت‌ به‌ پرسش‌ ذهن‌اوست‌. طبیعت‌ تشریح‌ نکرد که‌، چرا چوب‌ بر روی‌ آب‌ می‌ماند، ولی‌ سنگ‌ به‌ زیر آب‌ می‌رود€ پس‌ همان‌طور که‌، برای‌ فرو رفتن‌برخی‌ اشیاء در آب‌، یا شناور ماندن‌ بعضی‌ اجسام‌ در سطح‌ آب‌، دلایل‌ حد وسطی‌ نمی‌خواهد، برای‌ سایر پدیده‌ها، وقایع‌ وتحولات‌ نیز توضیحات‌ میانه‌ای‌ لازم‌ نیست‌. به‌ زیر آب‌ رفت‌، چون‌ سنگ‌ است‌، و روی‌ آب‌ ماند چون‌ چوب‌ است‌. پس‌ رابطه‌ذهنی‌ای‌ که‌ او به‌ وسیله‌ تجربه‌ و بر اثر پاسخ‌ طبیعت‌ در ذهن‌ تثبیت‌ می‌کند نیز همان‌ گونه‌ دفعی‌ و بدون‌ سلسله‌ مراتب‌، شکل‌خواهد گرفت‌. در نتیجه‌، هنگامی‌ که‌ از او می‌پرسند: از چه‌ پدید آمدی‌؟ می‌گوید: از گرگ‌ یا خرس‌ یا بیدستر.

عناصر و اشیاء و رخدادها، بدون‌ واسطه‌ به‌ وسیله‌ روابط منطقی‌ با یکدیگر مربوط می‌شوند; درست‌ بمانند اعمال‌، رخدادهاو توضیحات‌ جهان‌ پیرامون‌ و دنیای‌ واقعی‌ انسان‌ بدوی‌. هنگامی‌ که‌ وی‌ به‌ کمک‌ دستهای‌ خویش‌، سنگی‌ را پرتاب‌ می‌کند یاشیئی‌ را می‌کشد، مجددٹ روابط ذهنی‌ غیر تکوینی‌ را در خود درونی‌ می‌سازد. رابطه‌ای‌ که‌ علتی‌ را بدون‌ سلسله‌ مراتب‌ تکوینی‌به‌ معلولی‌ پیوند می‌دهد; بدین‌ معنی‌ که‌ برای‌ حرکت‌ اشیاء، حرکت‌ دست‌ ضروری‌ است‌. در طبیعت‌، شنیدن‌ صدای‌ پرنده‌ای‌معین‌، مصادف‌ با آمدن‌ بهار است‌. از این‌ رو، حس‌ شنوایی‌ نیز به‌ انسان‌ بدوی‌، علتی‌(صدای‌ پرنده‌) را به‌ معلولی‌ (آمدن‌ بهار)،بدون‌ واسطه‌ و عاری‌ از هر گونه‌ روابط تکوینی‌ معرفی‌ می‌کند. به‌ طور کلی‌، شیوه تمامی‌ تعاملات‌ انسان‌ بدوی‌ با گستره‌طبیعت‌، روابط علی‌ را در ذهن‌ وی‌ درونی‌ و تثبیت‌ می‌سازد، که‌ عاری‌ از هر گونه‌ بینش‌ تکوینی‌ است‌. به‌ عبارتی‌، تکرار و توالی‌مداوم‌ ادراکات‌ و اعمال‌ مختلف‌، که‌ جملگی‌ به‌ شیوه‌ غیر تکوینی‌، توسط افراد تجربه‌ می‌شوند، موجب‌ می‌شود تا رابطه‌ای‌ کلی‌در ذهن‌ افراد درونی‌ و تثبیت‌ شود. به‌ طوری‌ که‌، تمامی‌ رخدادها و اشیاء و موجودات‌ برحسب‌ آن‌، تشخیص‌ داده‌ شده‌ وعلت‌یابی‌ می‌شوند. و هنگامی‌ که‌ در این‌ جوامع‌، افراد درصدد برمی‌آیند تا تحولی‌ را در دنیای‌ پیرامون‌ خود موجب‌ شوند وآفرینشی‌ را تحقق‌ بخشند، طبعٹ از تنها رابطه‌ ذهنی‌ موجود، که‌ همانا رابطه‌ علی‌ - غیرتکوینی‌ است‌، استفاده‌ می‌کنند. از این‌ رو،در نزد ایشان‌، ابزار سازی‌ در قالب‌ تکنیکهایی‌ ساده‌ و غیر تکوینی‌ صورت‌می‌گیرد، و فرآورده‌های‌ این‌ جوامع‌، همچون‌ سنگ‌،قلوه‌ سنگ‌، نیزه‌ و قلاب‌، با اندک‌ پردازشی‌ تولید می‌شود.

تأثیر چنین‌ اذهانی‌ بر طبیعت‌ در قالب‌ مناسک‌ جادویی‌، مراسم‌ آشناسازی‌، مراسم‌ توتمی‌ و اعتقاد به‌ ارواح‌ متجلی‌ می‌شود.جملگی‌ این‌ مراسم‌ چیزی‌ نیستند جز حرکات‌ معین‌ اعضای‌ بدن‌ یا صداهایی‌ مشخص‌ که‌ از طریق‌ آنها می‌توان‌ تغییراتی‌ را درطبیعت‌ موجب‌ شد. همان‌ گونه‌ که‌، صدای‌ پرنده‌ای‌، آمدن‌ بهار را نوید خواهد داد، اصوات‌ ادا شده‌ به‌ وسیله‌ جادوگر نیز می‌تواندوقایعی‌ را (همچون‌ بهبود بیماری‌) سبب‌ شود. همان‌طور که‌، ضربه‌ سنگ‌ موجب‌ تغییراتی‌ در اشیاء پیرامون‌ می‌شود،و همچنان‌که‌ پرتاب‌ چوب‌ یا نیزه‌ای‌ به‌ کمک‌ دستها، موجب‌ مرگ‌ حیوانات‌ شکاری‌ می‌شود، حرکات‌ دستها و پاها و اعضای‌ بدن‌ جادوگرنیز می‌تواند وقایعی‌ را در دنیای‌ پیرامون‌، خلق‌ کند. چنین‌ رابطه‌ ذهنی‌ای‌، پس‌ از آن‌ که‌ بر اثر تعامل‌ در ذهن‌ حک‌ شد، شیوه‌شناخت‌ و تفکر را تعیین‌ می‌کند. هنگامی‌ که‌، کشف‌ و تشخیص‌ پدیده‌ها به‌ شکل‌ تکوینی‌ دنبال‌ نشده‌ و روابط علی‌ بدون‌ واسطه‌صورت‌ گیرد، هر واقعه‌ای‌ می‌تواند علت‌ هر پدیده‌ای‌ به‌ حساب‌ آید. چون‌ در تشخیص‌ رابطه‌ علت‌ و معلول‌، معیاری‌ باقی‌نمی‌ماند، جز این‌ که‌ ناظر، حادثه‌ای‌ را که‌ به‌ فاصله‌ اندکی‌ از دیگری‌ روی‌ داده‌، و یا در مکانی‌ در نزدیکی‌ هم‌ به‌ وقوع‌ پیوسته‌،حس‌ کرده‌ است‌. بنابراین‌، وقوع‌ امر دوم‌ را منوط به‌ تحقق‌ اولی‌ می‌انگارد; چرا که‌ در تشخیص‌ چگونگی‌ پیوند رخدادها، عوامل‌و عناصر، روابط حد وسطی‌ وجود ندارد. روابط علی‌ بدویان‌ نیز به‌ جهت‌ شیوه‌ تعامل‌ با محیط و متعاقب‌ آن‌ نوع‌ شناخت‌، دراذهان‌ دفعی‌ و بی‌واسطه‌ شکل‌ می‌گیرد. در بین‌ قبایل‌ ساکن‌ نیجریه‌، هنگامی‌ که‌ کسی‌ می‌میرد، جادوگری‌ استخدام‌ می‌کنند تا وی‌جسد را از کنار کلبه‌ها گذرانده‌ و در حالی‌ که‌ جسد بر روی‌ تکه‌های‌ چوب‌ قرار داردو توسط چندین‌ نفر حمل‌ می‌شود. به‌ گونه‌ای‌که‌ جسد مدام‌ تکان‌ می‌خورد. ناگهان‌ جادوگر یکی‌ از تکانهای‌ مرده‌ را برهان‌ قرار داده‌ و جلوی‌ کلبه‌ای‌ که‌ جنازه‌ به‌ جنبش درآمده‌،می‌ایستد و می‌گوید که‌ قاتل‌ از اعضای‌ آن‌ کلبه‌ است‌[4]. تکان‌ خوردن‌ مرده‌ در هنگام‌ حمل‌ از جلوی‌ کلبه‌ هر یک‌ از زوجها، به‌دلیل‌ همزمانی‌ و هم‌ مکانی‌، می‌تواند علت‌ واقع‌ شود. در چنین‌ مواردی‌، چون‌ افراد درصدد تحقق‌ پدیده‌ای‌ یا انجام‌ عملی‌برمی‌آیند، اذهان‌ از تنها روابط ذهنی‌ موجود، که‌ برحسب‌ شیوه‌ تعامل‌ در محیط تثبیت‌ شده‌، استفاده‌ می‌کنند; و آن‌ روابط منطقی‌و ذهنی‌ چیزی‌ نیستند جز روابط علی‌ - غیرتکوینی‌. از این‌ رو، اشیاء و رخدادها و تحولات‌، بدون‌ هر گونه‌ رابطه‌ای‌ به‌ یکدیگرپیوند داده‌ می‌شوند و به‌ محض‌ وقوع‌ یک‌ پدیده‌، یک‌ علت‌ تداعی‌ می‌شود، و فرد به‌ وسیله‌ عمل‌ و رفتار و کار، موجودات‌ واشیاء را بدون‌ واسطه‌ در دنیای‌ پیرامون‌ خلق‌ کرده‌ و به‌ هم‌ پیوند می‌دهد; و چون‌ ذهن‌، برنامه‌ و اطلاعاتی‌ به‌ جز روابط غیرتکوینی‌ ندارد، هم‌ شناخت‌ و هم‌ رفتار بدویان‌ با چنین‌ محدودیتی‌ شکل‌ خواهد گرفت‌.

در میان‌ برخی‌ قبایل‌ ساکن‌ در کنگو مرسوم‌ است‌، پس‌ از آن‌ که‌ فردی‌ فوت‌ شد، جسد وی‌ را بر روی‌ حصیری‌ گذاشته‌ و سپس‌به‌ وسیله‌ چند نفر حمل‌ شود. حمل‌ کنندگان‌ جنازه‌ با صدای‌ طبلی‌ که‌ نواخته‌ می‌شود، با حرکاتی‌ رقص‌ مانند، جنازه‌ را تکان‌می‌دهند. سپس‌، جادوگر به‌ جنازه‌ نزدیک‌ شده‌ و از وی‌ می‌پرسد که‌ آیا کسی‌ او را کشته‌ است‌؟ اگر درست‌ در همین‌ موقع‌، سرجنازه‌ بر حسب‌ تکانهای‌ اتفاقی‌ رقاصان‌ به‌ سمت‌ راست‌ حرکت‌ کند، یعنی‌ پاسخ‌ مرده‌ مثبت‌ است‌. در ادامه‌، جادوگر اسم‌ تعدادی‌از افراد قبیله‌ را می‌خواند، و حرکت‌ همزمان‌ سر جنازه‌ به‌ سمت‌ راست‌ با اسمی‌ که‌ جادوگر به‌ زبان‌ می‌راند، بدین‌ معنی‌ خواهدبود که‌ نام‌ فرد به‌ زبان‌ رانده‌ شده‌، نام‌ همان‌ قاتل‌ فرد متوفی‌ است‌[5]. در این‌ مورد نیز چون‌ مورد گذشته‌، هر نوع‌ هم‌ زمانی‌ بین‌ دوپدیده‌، به‌ دلیل‌ عدم‌ وجود روابط تکوینی‌ در اذهان‌، به‌ عنوان‌ رابطه‌ای‌ علی‌ تشخیص‌ داده‌ می‌شود.

مواردی‌ که‌ نشان‌ دهنده‌ خلق‌ وقایعی‌ به‌ شکلی‌ بی‌واسطه‌ باشد، در جوامع‌ بدوی‌ بسیار است‌. در میان‌ زنگیان‌، چون‌ زن‌حامله‌ای‌ می‌مرد، افراد قبیله‌ از جادوگران‌ برای‌ شناسایی‌ قاتل‌ کمک‌ می‌خواستند. جادوگر پس‌ از برگزیدن‌ کودکان‌ کم‌ سن‌ و سال‌،که‌ از نزدیکان‌ شوهر زن‌ فوت‌ شده‌ بودند، نیزه‌هایی‌ در پایشان‌ فرو کرده‌ و چند روزی‌ آنها را زندانی‌ می‌کرد. شماری‌ از کودکان‌ براثر این‌ زخمها می‌مردند. سپس‌ عده‌ای‌ روی‌ لاشه‌ کودکان‌ می‌رقصیدند و اگر فردی‌ از رقاصان‌ به‌ زمین‌ می‌خورد، قاتل‌ و علت‌مرگ‌ مقتول‌، همانا آن‌ کودک‌ بود، و اگر هیچ‌ کدام‌ از رقاصان‌ به‌ زمین‌ نمی‌خوردند، پس‌ اولین‌ فردی‌ از آنها که‌ بیمار می‌شد، قاتل‌ به‌حساب‌ می‌آمد[6].

در میان‌ بدویان‌ کنگویی‌، سخت‌زایی‌ دلیلی‌ بر خیانت‌ زن‌ باردار به‌ شوهرش‌ به‌ حساب‌ می‌آید[7]. در قبیله‌ بون‌ دی‌ کودکانی‌که‌ از سر به‌ دنیا بیایند، شوم‌ به‌ حساب‌ آمده‌ و کشته‌ می‌شوند[8]. تولد در ایامی‌ که‌ از نظر بدویان‌ ماداگاسکار نحس‌ به‌ حساب‌می‌آمد، می‌توانست‌ عامل‌ قحطی‌، مرگ‌ و امراض‌ طبیعی‌ باشد[9]. و هر شی‌ء، موجود، عمل‌، واقعه‌ و پدیده‌ای‌، چون‌ تکوینی‌پیگیری‌ نمی‌شد، می‌توانست‌ علت‌ هرچیزی‌ باشد. ساکنان‌ ناحیه‌ مرکزی‌ سولاوسی‌ عقیده‌ دارند، هنگامی‌ که‌ سگی‌ بیش‌ از اندازه‌خوشحال‌ باشد، این‌ امر ممکن‌ است‌ موجب‌ وقوع‌ حادثه‌ای‌ بد برای‌ صاحبش‌ شود، و همچنین‌، کامیابی‌ در شکار می‌تواندموجب‌ بیماری‌ واگیر، مرگ‌ و نابودی‌ محصول‌ و یا هر واقعه‌ بدیومن‌ دیگر شود[10].

در نزد بیرهورها، دختری‌ بیمار شد و جادوگر(ماتی‌) به‌ وسیله‌ روابط خاص‌ ساحری‌ تشخیص‌ داد که‌ چون‌ مادر دخترزنگوله‌ای‌ را از گردن‌ گاوی‌ برداشته‌، دختر بیمار شده‌ است‌ و برای‌ علاج‌ آن‌ باید مادر، قربانی‌ها و نذرهایی‌ به‌ جا آورد[11]. به‌عبارتی‌، چون‌ تمامی‌ وقایع‌ در دنیای‌ واقعی‌ و طبیعی‌، خود را غیرتکوینی‌ معرفی‌ می‌کنند، بدویان‌ همان‌گونه‌ روابط علی‌ راغیرتکوینی‌ در اذهان‌ تثبیت‌ کرده‌ و همه‌ وقایع‌ را همان‌طور بدون‌ واسطه‌ تشخیص‌ می‌دهند. به‌ طوری‌ که‌، وقتی‌ در صدد خلق‌امور و پدیده‌هایی‌ در دنیای‌ خارج‌ برمی‌آیند، از روابط غیر تکوینی‌ استفاده‌ می‌کنند. اما، گزینش‌ دلخواهی‌ برخی‌ از اشیاء وموضوعهای‌ موجود درزمان‌ و مکان‌، در مقابل‌ سایر اشیاء و اموری‌ که‌ در زمینه‌ و محیط اطراف‌  وجود داشتند، به‌ چه‌ سبب‌است‌؟€ و چگونه‌ اشیاء، موجودات‌ و پدیده‌هایی‌ از بین‌ تمامی‌ موضوعهای‌ موجود، به‌ عنوان‌ علت‌ و معلول‌ ارزیابی‌ می‌شوند.

 

 گزینش‌ اتفاقی‌ در روابط ذهنی

هنگامی‌ که‌ در پیوند بین‌ موجودات‌، وقایع‌ و پدیده‌ها، روابط تکوینی‌ و علل‌ واسطی‌ مدنظر نباشد، تمامی‌ موضوعهایی‌ که‌در ذهن‌ وجود دارند، برای‌ آن‌ که‌ علت‌ یا معلول‌ به‌ شمار آیند، از شانسی‌ برخوردارند. ولی‌، موجودات‌ و وقایعی‌ که‌ هم‌ زمان‌ وهم‌ مکان‌ با پدیده‌ مورد نظر رخ‌ داده‌، و یا نسبت‌ به‌ سایر موضوعها، با جلوه‌ ظاهری‌ بیشتری‌ به‌ وقوع‌ پیوسته‌ باشند، و یاموضوعی‌ که‌ تداوم‌ و تکرار بیشتری‌ در وقوع‌ و همراهی‌ با پدیده‌ مورد نظر نشان‌ دهد، جملگی‌ از شانس‌ بیشتری‌ برخوردارخواهند بود تا به‌ عنوان‌ علت‌ با معلول‌ و پدیده‌ مورد نظر پیوند بخورند. در یک‌ نگاه‌ کلی‌، تعداد چنین‌ وقایعی‌ زیاد است‌. ولی‌،چون‌ در گستره‌ طبیعت‌ در حوزه‌ معینی‌ به‌ وقوع‌ می‌پیوندند، از تعداد معدودی‌ تجاوز نمی‌کنند. مرگ‌ یا بیماری‌ های‌ افراد قبیله‌ دریک‌ دوره‌ طولانی‌ ممکن‌ است‌ با نگاه‌ زنی‌ که‌ نحس‌ شمرده‌ می‌شود، یا با به‌ زبان‌ آوردن‌ نام‌ چیزی‌، یا با استخوانی‌ که‌ به‌ فردی‌اشاره‌ می‌رود، یا با ورود فردی‌ به‌ قبیله‌، یا حرکت‌ برخی‌ اشیاء و مواردی‌ از این‌ قبیل‌، همزمان‌ یا هم‌ مکان‌ باشد. بنابراین‌، هر یک‌از آنها ممکن‌ است‌ به‌ عنوان‌ علت‌ مرگ‌ یا بیماری‌ شناخته‌ شوند. ولی‌ در مورد یک‌ بیماری‌ مشخص‌ که‌ برای‌ فردی‌ معین‌ درزمانی‌ خاص‌ در قبیله‌ای‌ رخ‌ می‌دهد، تعداد موضوعهایی‌ که‌ هم‌ زمان‌ و هم‌ مکان‌ با رخدادها به‌وقوع‌ می‌پیوندند، بسیار کم‌ خواهدبود. به‌ طوری‌ که‌، همواره‌ می‌توان‌ یک‌ یا چند شی‌ء یا فعل‌ را یافت‌ که‌ همزمان‌ یا هم‌ مکان‌ با وقوع‌ حادثه‌ و پدیده‌ مذکور پدیدارشده‌ یا تغییر کرده‌اند، و سایر اشیاء و افعال‌ یا تا پیش‌ از وقوع‌ حادثه‌ نیز وجود داشته‌ و یا پس‌ از وقوع‌ پدیده‌، بی‌هیچ‌ گونه‌ تحولی‌باقی‌ مانده‌اند. در مورد موضوعهایی‌ که‌ به‌ کرات‌ با هم‌ مشاهده‌ شده‌ و یا با توالی‌ پدیده‌هایی‌ همراه‌ ادراک‌ می‌شوند، طبعٹ احتمال‌آن‌ که‌ یکی‌ از آنها به‌ عنوان‌ علت‌ شناخته‌ شود، بیشتر است‌; همچون‌ رعد و برق‌ که‌ بیشتر اوقات‌ با بارش‌ باران‌ همراه‌ است‌.

 

 شکل‌گیری‌ اعتقاد به‌ تابو

اتفاقات‌ و پدیده‌هایی‌ که‌ پس‌ از تعامل‌ افراد با محیط، روابط علی‌ - بی‌واسطه‌ یا باواسطه‌ را در مغز درونی‌ می‌سازند،جملگی‌ مطلوب‌ نیستند. در جوامع‌ ابتدایی‌ باران‌ و سیل‌، خانه‌ و کاشانه‌ بدویان‌ را خراب‌ می‌کند. خشکسالی‌، گیاهان‌ رستنی‌ وخوراکی‌ها را کمیاب‌ و نایاب‌ می‌سازد. از آن‌جایی‌ که‌، مغز بدویان‌ به‌ روابط علی‌ - بی‌واسطه‌ و علی‌ - باواسطه‌ مجهز است‌، هرواقعه‌ ناخوشایند، به‌ نوعی‌ با محیط ارتباط می‌یابد. مرگ‌ می‌تواند با تمامی‌ وقایع‌ هم‌ زمان‌ - هم‌ مکان‌ در زمینه‌ مربوط باشد.سقوط درخت‌ به‌ حیوانی‌ نسبت‌ داده‌ شود یا رد شدن‌ از کنار درختان‌، علت‌ مصیبت‌ یا آبستنی‌ به‌ حساب‌ آید. در هر صورت‌،بسیاری‌ از وقایع‌ با وجود طبیعی‌ بودن‌ و مورد پذیرش‌ قرار گرفتن‌، ممکن‌ است‌ ناخوشایند باشند. بیماری‌ و بلا، از دست‌ دادن‌اموال‌ و بسیاری‌ از حوادث‌ طبیعی‌، جملگی‌ می‌توانند موجب‌ به‌ بارآوردن‌ صدمات‌ جبران‌ناپذیری‌ به‌ بومیان‌ و اموالشان‌ شوند.از این‌ رو، بسیاری‌ از وقایع‌ و پدیده‌ها در مغز، واقعی‌ و منطقی‌ به‌ شمار آمده‌ و با روابط و الگوهای‌ موجود در مغز، شناسایی‌شده‌ و مطابقت‌ داشته‌اند، ولی‌ با وجود آن‌، نامطلوب‌ به‌ شمار می‌روند; چرا که‌ روابط مغزی‌ بدویان‌ به‌ آنها می‌شناساند که‌طبیعت‌ به‌ شیوه‌ای‌ کاملا منطقی‌، او را متضرر کرده‌ است‌. از این‌ روی‌، برای‌ عدم‌ وقوع‌ حوادث‌ ناگوار، تمامی‌ چیزهایی‌ را که‌،تحت‌ عنوان‌ علت‌، جهت‌ تحقق‌ پدیده‌ها لازم‌ است‌، حذف‌ می‌کنند. اگر برای‌ بیماری‌، خوردن‌ میوه‌ یا گوشتی‌، علت‌ به‌ شمارمی‌آید، از آن‌ اجتناب‌ می‌شود. اگر برای‌ باریدن‌ باران‌ سیل‌ آسا، عمل‌ یا حرکتی‌ لازم‌ است‌، از آن‌ کار ممانعت به‌ عمل‌ می‌آید، و اگرمرگ‌ کسی‌ مصادف‌ با به‌ زبان‌ آوردن‌ واژه‌ مرگ‌ بوده‌ یا اتفاقی‌، پیش‌ از مرگ‌ کسی‌، کلمه‌ای‌ بیان‌ شده‌ که‌ بر حسب‌ رابطه‌ علی‌ -بی‌واسطه‌، علت‌ به‌ حساب‌ آمده‌، از به‌ زبان‌ آوردن‌ آن‌ پرهیز می‌شود. به‌ عبارتی‌، در مراسمی‌ که‌ با عدم‌ کاربرد تابوها، مقصودی‌دنبال‌ می‌شود، در حقیقت‌ آنها، قواعد و قوانینی‌ هستند که‌ به‌ سبب‌ تعاملاتی‌ که‌ بین‌ افراد با محیط طبیعی‌ و واقعی‌ صورت‌می‌گیرد، در مغز شکل‌ می‌گیرند. تعاملاتی‌ که‌ در آن‌، انواع‌ روابط مغزی‌ غیرتکوینی‌ جهت‌ شناسایی‌ امور به‌ کار می‌رود. به‌ طوری‌که‌، بسیاری‌ از پدیده‌ها یا موجودات‌ یا افعالی‌ که‌ در زمان‌ و مکان‌ موجودند، با عدم‌ تحقق‌ پدیده‌ یا هدف‌ موردنظر ارتباطمی‌یابند. در صورتی‌ که‌ این‌ پدیده‌ها (هم‌ زمان‌ و هم‌ مکان‌ یا متوالی‌ از نظر زمانی‌ و مکانی‌) بوقوع‌ بپیوندند، علت‌ عدم‌ تحقق‌واقعه‌ یا هدف‌ مطلوب‌ و موردنظر تشخیص‌ داده‌ شده‌ و به‌ عنوان‌ علل‌ نامطلوب‌ حذف‌ می‌شوند تا با عدم‌ حضور آن‌ها، واقعه‌ یاهدف‌ مطلوب‌ تحقق‌ یابد. به‌ بیان‌ دیگر، همان‌ گونه‌ که‌ افراد در تعامل‌ با محیط اجتماعی‌ به‌ این‌ نتیجه‌ می‌رسند که‌ برخی‌ قوانین‌ رابه‌ شکل‌ رسمی‌ یا غیررسمی‌ رعایت‌ کنند تا روابط اجتماعی‌ و یا خویشاوندی‌ ایشان‌ به‌ نتایج‌ نامطلوب‌ منجر نشود (از قبیل‌بی‌نظمی‌، بی‌عدالتی‌، تجاوز به‌ حقوق‌ دیگران‌ و دعواهای‌ خانوادگی‌ و غیره‌)، انسانهای‌ بدوی‌ نیز در تعامل‌ با محیط طبیعی‌،چنین‌ قوانینی‌ را تشخیص‌ داده‌ و با اعمال‌ آن‌، مانع‌ از تحقق‌ وقایع‌ نامطلوب‌ طبیعی‌ می‌شوند. این‌ قوانین‌ تنظیم‌ شده‌ انسان‌ بامحیط طبیعی‌ و واقعی‌، همان‌ پدیده‌هایی‌ هستند که‌ ما آن‌ها را در مراسمی‌ به‌ شکل‌ تابوهایی‌ می‌بینیم‌ که‌ با عدم‌ تحقق‌ آنها،مقصودی مطلوب‌ دنبال‌ می‌شود. تابوهایی‌ که‌ مشخصٹ از تابوهایی‌ که‌ حاصل‌ ریتم‌ الگوها هستند، جدا می‌شوند. این‌ تابوها که‌ما آنها را پتابوهای‌ موضوعی‌پ می‌نامیم‌ در رفتارهای‌ زندگی‌ روزمره‌، مراسم‌ جادویی‌، مراسم‌ ورود به‌ جرگه‌ مردان‌، مراسم‌ سن‌بلوغ‌، مراسم‌ مربوط به‌ ارواح‌ به‌ کار می‌روند. در حالی‌ که‌، تابوهایی‌ که‌ حاصل‌ تثبیت‌ ریتم‌ در الگوها هستند و ما آنها را تحت‌عنوان‌ پتابوهای‌ ریتمی‌پ معرفی‌ می‌کنیم‌، در مراسم‌ تدفین‌، توتم‌خواری‌ و جشنهای‌ ادواری‌ به‌ کار می‌روند. سرخپوستان‌ کراوجهت‌ پیروزی‌ در شکار و جنگ‌ و درمان‌ بیماری‌، عزلت‌ گزیده‌ و روزه‌ می‌گیرند و پس‌ از آن‌ که‌ ارواح‌ برایشان‌ نازل‌ می‌شوند،شیوه‌های‌ معینی‌ که‌ باید اعمال‌ شود و کارهایی‌ که‌ نباید انجام‌ شوند، توسط ارواح‌ توضیح‌ داده‌ می‌شود[12]. در این‌ مراسم‌جادویی‌، رعایت‌ عزلت‌، گواه‌ بر ارتباطاتی‌ معین‌ است‌ که‌ بین‌ افراد با گستره‌ واقعیت‌ تشخیص‌ داده‌ شده‌ و باید رعایت‌ شود تااهداف‌ مراسم‌ جادویی‌ تحقق‌ یابند. همان‌ گونه‌ که‌ جهت‌ پیروزی‌ در جنگ‌ و شکار باید اموری‌ را اتخاذ کرد، از اموری‌ نیز بایدپرهیز کرد، که‌ روزه‌داری‌ از آن‌ جمله‌ است‌. زیرا، موضوعی‌ که‌ ناخوشایند تشخیص‌ داده‌ شده‌ است‌ در صورت‌ بروز، موجب‌ عدم‌تحقق‌ اهداف‌ مطلوب‌ مراسم‌ می‌شود. بیرهورها عقیده‌ دارند که‌، اگر زنی‌ روی‌ دام‌ شکاری‌ بنشیند و یا چماق‌ شکاری‌ را لمس‌کند، دیگر نمی‌توان‌ به‌ شکار مناسب‌ دست‌ یافت‌[13]. به‌ عبارتی‌، لمس‌ وسایل‌ شکار توسط زنی‌، نوعی‌ رابطه‌ علی‌ - بی‌واسطه‌نامطلوب‌ را برای‌ افراد تداعی‌ کرده‌ است‌ که‌ احتمالا در پاره‌ای‌ از موارد چنین‌ شده‌ است‌ و دست‌ زدن‌ زن‌ یا زنانی‌ به‌ وسایل‌ شکار،مصادف‌ با عدم‌ کامیابی‌ در شکار شده‌ است‌. در اینجا موضوعی‌ که‌ نامطلوب‌ ارزیابی‌ شده‌ است‌، به‌ وسیله‌ رابطه‌ علی‌- بی‌واسطه‌تشخیص‌ داده‌ می‌شود. همچنین‌ در نزد بیرهورها، اگر کسی‌ هنگام‌ شکار به‌ پشت‌ سر نگاه‌ کند، آن‌ روز، روز موفقی‌ برای‌ شکارنخواهد بود[14]. این‌ رابطه‌ علی‌ که‌ بین‌ نگاه‌ پشت‌ سر و کامیابی‌ در شکار تشخیص‌ داده‌ شده‌ است‌، به‌ سبب‌ بررسی‌ انواع‌پدیده‌هایی‌ است‌ که‌ همراه‌ با عدم‌ کامیابی‌ شکار تجربه‌ شده‌ است‌. از این‌ رهگذر، نگاه‌ به‌ پشت‌ سر احتمالا از تکرار بیشتری‌برخوردار بوده‌ است‌. بنابراین‌، به‌ عنوان‌ علت‌ عدم‌ کامیابی‌ در شکار ارزیابی شده‌ است‌.

وقتی‌ شکارچیان‌ اهل‌ دیاک‌ به‌ شکار گراز می‌روند، آنها که‌ در دهکده‌ مانده‌اند، دست‌ زدن‌ به‌ آب‌ و روغن‌ برایشان‌ تابو است‌، واگر این‌ تابو شکسته‌ شود، عدم‌ موفقیت‌ در شکار را به‌ دنبال‌ خواهد داشت‌[15]. دو پدیده‌ دست‌ زدن‌ به‌ آب‌ و روغن‌ و عدم‌موفقیت‌ در شکار نیز با رابطه‌ علی‌ ـ بی‌واسطه‌ به‌ هم‌ پیوند خورده‌اند; زیرا در گذشته‌ همکاری‌ گهگاه‌ آنها صورت‌ پذیرفته‌ است‌.

در نزد بومیان‌ گیلک‌، وقتی‌ شکارچیان‌ در جنگل‌ به‌ دنبال‌ شکار می‌روند، بچه‌هایشان‌ در منزل‌ اجازه‌ کشیدن‌ تصاویری‌ به‌روی چوب‌ و شن‌ را ندارند; چرا که‌ آنها تصور می‌کنند، این‌ امر موجب‌ می‌شود تا جاده‌های‌ باریک‌ جنگل‌ به‌ شکل‌ تصاویرمذکور شده‌ و شکارچیان‌ راه‌ بازگشت‌ را گم‌ کنند[16]. در اینجا نیز نوعی‌ همبستگی‌ آماری‌ را بین‌ این‌ دو مشاهده‌ می‌کنیم‌ که‌موجب‌ پیوند علی‌ بین‌ آنها شده‌ است‌.

به‌ بیان‌ دیگر، هرگاه‌ موضوعی‌ را به‌ عنوان‌ معلول‌، به‌ گونه‌ای‌ بررسی‌ کنیم‌ که‌ در صدد تشخیص‌ علت‌ آن‌، نه‌ به‌ وسیله‌ فرآیندی‌تکوینی‌، بلکه‌ به‌ وسیله‌ بررسی‌ احتمال‌ رخ‌دادها و متغیرهایی‌ بپردازیم‌ که‌ هم‌ زمان‌ و هم‌ مکان‌ با معلول‌ مورد نظر به‌ وقوع‌پیوسته‌اند و پدیده‌ای‌ با بیشترین‌ همبستگی‌ در وقوع‌ را به‌ عنوان‌ علت‌ ارزیابی‌ کنیم‌، نتیجه‌ آن‌ خواهد شد که‌ همواره‌ پدیده‌، شی‌ءیا رخدادی‌ وجود خواهد داشت‌ که‌ نسبت‌ به‌ سایر موضوعها از بیشترین‌ همبستگی‌ و احتمال‌ در وقوع‌ برخوردار باشد، ولی‌ هیچ‌ارتباط پایدار علی‌ با معلول‌ و پدیده‌ تحقیق‌ یافته‌، نداشته‌ باشد و فقط شیوه‌ بررسی‌ اتفاقی‌ و آماری‌، موجب‌ چنان‌ انتخابی‌ شده‌باشد، و این‌ دقیقٹ چیزی‌ است‌ که‌ در علت‌یابی‌ انسان‌ بدوی‌ رخ‌ می‌دهد و ما آن‌ را، تحت‌ عنوان‌ خرافات‌ می‌شناسیم‌، و توسطدانشمندان‌ در روشهای‌ تجربی‌ استفاده‌ شده‌ و دستاورد علمی‌ پنداشته‌ می‌شوند، و در حقیقت‌ هر دو آنها در روش‌شناسی‌ از یک‌شیوه‌ سود می‌جویند و از یک‌ میزان‌ اعتبار و تزلزل‌ برخوردارند.

مائوری‌ها آتش‌ را فوت‌ نمی‌کردند، زیرا عقیده‌ داشتند نفس‌ ایشان‌ موجب‌ آلودگی‌ آتش‌ و سپس‌ دیگ‌ و گوشت‌ موجود در آن‌شده‌، و در نهایت‌ اسباب‌ مرگ‌ افراد استفاده‌ کننده‌ از گوشت‌ را فراهم‌ می‌آورد[17]. این‌ عمل‌ بدان‌ سبب‌ تابو به‌ حساب‌ می‌آمد که‌مرگ‌ اشخاص‌، اتفاقی‌ است‌ که‌ پس‌ از فوت‌ کردن‌ آتشی‌ که‌ غذا را سرخ‌ می‌کرده‌، رخ‌ داده‌ است‌ و از این‌ روی‌، دو پدیده‌ فوق‌ به‌علت‌ همبستگی‌ بالاتر نسبت‌ به‌ سایر موضوعهای‌ محیط، به‌ یکدیگر پیوند خورده‌اند، و افراد برای‌ عدم‌ تحقق‌ واقعه‌ ناگوار مرگ‌،از فوت‌ کردن‌ آتش‌ اجتناب‌ می‌کردند.

تروبریاندها طی‌ سفری‌ موسوم‌ به‌ پکولاپ به‌ مراسمی‌ خاص‌ دست‌ می‌زنند و تابوهای‌ متعددی‌ را رعایت‌ می‌کنند. از جمله‌این‌ که‌، نباید با دست‌ به‌ اشیاء اشاره‌ کرد و اگر کسی‌ چنین‌ کند، بیمار خواهد شد[18]. عمل‌ اشاره‌ کردن‌ که‌ اتفاقٹ با حادثه‌ بیماری‌،نوعی‌ همبستگی‌ را نشان‌ داده‌ است‌، به‌ عنوان‌ عملی‌ که‌ نباید به‌ وقوع‌ بپیوندد ارزیابی‌ شده‌ و از این‌ رو، تابو شمرده‌ می‌شود. درهمین‌ مراسم‌، تابوهای‌ دیگری‌ نیز رعایت‌ می‌شود. از جمله‌ خوردن‌ و آشامیدن‌ قبل‌ از غروب‌ آفتاب‌ جایز نیست‌; زیرا حرکت‌قایق‌ را کند می‌کند[19]. این‌ تابو نیز چون‌ موارد پیشین‌، عملی‌ است‌ که‌ با همبستگی‌ با متغیری‌ دیگر، شکل‌ می‌گیرد و از این‌ روبدویان‌ با رعایت‌ آن‌، مانع‌ بروز وقایع‌ ناگوار می‌شوند.

طلسم‌سازان‌ داهومی‌ برای‌ آن‌ که‌ اعمال‌ و اورادی‌ که‌ در مراسم‌ اعمال‌ می‌کنند، کارساز بیفتد و روح‌ مورد نظر به‌ داخل‌ کالبدطلسم‌ (پنام‌)، حلول‌ کند اصولی‌ را رعایت‌ می‌کنند، از جمله‌ زنی‌ که‌ این‌ اعمال‌ را انجام‌ می‌دهد باید از رابطه‌ با مردها پرهیزکند[20]. این‌ تابو، همچون‌ موارد گذشته‌، متغیری‌ (ارتباط با مردان‌) است‌ که‌ نوعی‌ همبستگی‌ را با متغیری‌ دیگر (حلول‌ موفقیت‌آمیز روح‌ در پنام‌) نشان‌ می‌دهد، از این‌ روی‌ مراعات‌ آن‌، واجب‌ است‌.

در گینه‌ جدید و در مراسم‌ جوامع‌ سری‌، جهت‌ آشناکردن‌ جوانان‌، ایشان‌ به‌ کلبه‌هایی‌ سپرده‌ می‌شوند و در این‌ مدت‌، دیدار بازنان‌ و سخن‌ گفتن‌ با دیگران‌ برایشان‌ تابو به‌ شمار می‌رود[21]. در مراسم‌ ورود نوجوانان‌ به‌ جرگه‌ مردان‌، در قبایل‌ یواین‌ ومیدرینگ‌ استرالیا، نوآموزان‌ ملزم‌ به‌ رعایت‌ تابوهایی‌ هستند[22]. همین‌ طور در قبایل‌ آمریکای‌ شمالی‌، در مراسم‌ ورود به‌ سن‌بلوغ‌، نوآموزان‌ تابوهای‌ بسیاری‌ را رعایت‌ می‌کنند[23]. در این‌ مراسم‌ نیز تابوها تنها برای‌ اجرای‌ موفقیت‌ آمیز مراسم‌ و نیل‌مراسم‌ به‌ اهدافش‌ رعایت‌ می‌شوند تا نتایج‌ مطلوب‌ را خدشه‌دار نسازند و نتایج‌ نامطلوب‌ به‌ بار نیاورند.

مائوری‌ها تابوهای‌ زیادی‌ را نسبت‌ به‌ سلاطین‌شان‌ رعایت‌ می‌کنند و این‌ به‌ سبب‌ وقایعی‌ است‌ که‌ به‌ گونه‌ای‌ کنترل‌ نشده‌ به‌دنبال‌ داشته‌ است‌. زمانی‌ برده‌ای‌ مائوری‌ ندانسته‌ از باقیمانده‌ غذای‌ سلطانی‌ تناول‌ کرد و پس‌ از مدتی‌ مرد[24]. در زمانی‌ دیگرفندک‌ یکی‌ از سلاطین‌ مائوری‌ گم‌ شد و یابندگان‌ فندک‌ از آن‌ استفاده‌ کردند و پس‌ از مدتی‌ زندگی‌ را بدرود گفتند[25]. چنان‌ که‌ ازگزاره‌های‌ مشاهده‌ نیز بر می‌آید، همراهی‌ گهگاه‌ دو پدیده‌ کافی‌ است‌ تا در مغزها بین‌ آنها رابطه‌ علی‌ ـ بی‌واسطه‌ شکل‌ گرفته‌ و درصورت‌ ناگوار بودن‌ معلول‌، هر یک‌ از پدیده‌ها (علت‌ یا معلول‌) تابو شمرده‌ شده‌ و از آنها اجتناب‌ شود. جملگی‌ گزاره‌های‌مشاهده‌ فوق‌، استناد به‌ تابوهای‌ موضوعی‌ را نشان‌ می‌دهند.

 

 میزان‌ اعتبار روشهای‌ آماری‌ در پژوهشهای‌ تجربی‌

اشاره‌ کردن‌ با دست‌، اتفاقی‌ است‌ که‌ ممکن‌ است‌ به‌ کرات‌ اتفاق‌ بیفتد و بیماری‌ نیز حادثه‌ای‌ است‌ که‌ به‌ دفعات‌ رخ‌ می‌دهد.این‌ که‌ حادثه‌ بیماری‌ با اشاره‌ کردن‌ به‌ اشیاء ارتباط می‌یابد، رابطه‌ای‌ جزمی‌ نیست‌. چنان‌ که‌ در جوامع‌ بدوی‌، علل‌ دیگری‌ نیزبرای‌ بیماری‌ برشمرده‌ می‌شود; زیرا ادراک‌ با توجه‌ به‌ هر موضوعی‌، می‌تواند با آن‌ به‌ مثابه متغیری‌ رفتار کند که‌ با هر واقعه‌ یا هرحادثه‌ای‌، همچون‌ بیماری‌، مرگ‌، پرباری‌ محصول‌، وفور شکار، کندی‌ حرکت‌ قایقها، توفیق‌ در جنگ‌، عاشق‌ شدن‌ و غیره‌ ارتباطیابد. به‌ عبارتی‌، از بین‌ بیشمار رفتار و گفتار و از بین‌ بیشمار پدیده‌ها، همیشه‌ یک‌ یا چند رفتار و گفتار هست‌ که‌ در میزان‌تغییرات‌ با یکی‌ از پدیده‌ها از همبستگی‌ بیشتری‌ برخوردار باشد. این‌ دو یا چند موضوع‌ یا پدیده‌ و یا بهتر بگوییم‌ متغیر، در مغزبه‌ عنوان‌ علت‌ و معلول‌ باهم‌ گره‌ زده‌ می‌شوند. در حقیقت‌، آنچه‌ موجب‌ پیوند رفتار اشاره‌ کردن‌ به‌ اشیاء با بیماری‌ می‌شود یاموارد مشابهی‌ را به‌ عنوان‌ علل‌ و معلول‌ به‌ هم‌ پیوند می‌زند و شناختهایی‌ که‌ خرافه‌ به‌ حساب‌ می‌آیند، رقم‌ می‌زند، نوع‌موضوعهای‌ برگزیده‌ شده‌ به‌ عنوان‌ علت‌ و معلول‌ یا متغیر مستقل‌ و متغیر وابسته‌ نیست‌، بلکه‌ شیوه‌ تشخیص‌ و ایجاد ارتباطبین‌ موضوعها، اعمال‌ و پدیده‌هاست‌. شیوه‌ای‌ از ارتباط سازی‌ که‌ در آن‌، میزان‌ همبستگی‌ یک‌ متغیر با متغیر دیگر سنجیده‌می‌شود، و این‌ دقیقٹ همان‌ شیوه‌ای‌ از رابطه‌سازی‌ است‌ که‌ در روشهای‌ آماری‌ از پژوهشهای‌ تجربی‌ به‌ کار می‌رود، ولی چون‌متغیرهای‌ بکار رفته‌ در این‌ پژوهشها به‌ امروز تعلق‌ دارند، در حوزه‌ علم‌ جمع‌ بسته‌ می‌شود و کافی‌ است‌ که‌ اندک‌ زمانی‌ از دوره‌آنها بگذرد تا به‌ حوزه‌ خرافات‌ وارد شوند€€ به‌ بیان‌ دیگر، با شیوه‌ سنجش‌ همبستگی‌ متغیرها و رابطه‌سازی‌ برطبق‌ آن‌، همواره‌موضوعها، افعال‌ و پدیده‌هایی‌ هستند که‌ می‌توان‌ به‌ عنوان‌ متغیر برگزید و با موضوعها، افعال‌ و پدیده‌هایی‌ دیگر، سنجید و به‌جهت‌ کثرت‌ موضوعها، پدیده‌ها و افعالی‌ که‌ مورد ارزیابی‌ قرار می‌گیرند، همواره‌ دو یا چند متغیر پیدا می‌شوند که‌ کاملا اتفاقی‌از نظر میزان‌ تغییرات‌ از همبستگی‌ بیشتری‌ در مقایسه‌ با سایر موجودات‌ و افعال‌ برخوردار باشند.

ممکن‌ است‌ گفته‌ شود در پژوهشهای‌ تجربی‌، همبستگی‌هایی‌ بالا و تکرار شونده‌ متغیرهاست‌ که‌ موجب‌ می‌شود، تا آن‌چیزی‌ بیش‌ از هم‌ تغییری‌ ارزیابی‌ شود و همبستگی‌های‌ ضعیف‌ و اتفاقی‌ متغیرها به‌ وسیله‌ روشهایی‌ تشخیص‌ داده‌ شده‌ وفرضیات‌ آنها ابطال‌ می‌شود. اما نکته‌ در اینجاست‌ که‌ حتی‌ همایندی‌ همیشگی‌ دو یا چند پدیده‌ در طول‌ دوره‌ای‌ طولانی‌ اززمان‌، به‌ طوری‌ که‌ مشاهدات‌ افراد مختلف‌ در زمانها و مکانهای‌ مختلف‌ همبستگی‌ بین‌ تغییرات‌ دو پدیده‌ را تأیید کند، دلیلی‌ برآن‌ نمی‌شود که‌ این‌ همبستگی‌ چیزی‌ بیش‌ از هم‌ تغییری‌ باشد و اصلی‌ ضروری‌ از آن‌ استنتاج‌ شود; همچون‌ همایندی‌ مکررخورشید و ماه‌ یا شب‌ و روز که‌ پی‌آیند و تغییرات‌ آن‌ها نسبت‌ به‌ هم‌ در زمانها و مکانهای‌ مختلف‌ و توسط افراد گوناگون‌ قابل‌مشاهده‌ است‌. ولی‌، نه‌ خورشید و ماه‌، علت‌ و معلول‌ و متغیر مستقل‌ و وابسته‌ هم‌ به‌ حساب‌ می‌آیند و نه‌ می‌توان‌ ادعا کرد،شب‌ و روز به‌ سبب‌ همبستگی‌ صد در صد تغییراتشان‌ نسبت‌ به‌ هم‌، علت‌ و معلول‌ یا متغیر مستقل‌ و وابسته‌ یکدیگر هستند€؟شیوه‌ رابطه‌سازی‌ و نظریه‌سازی‌ مبتنی‌ بر سنجش‌ همبستگی‌ متغیرها، همان‌ روشی‌ است‌ که‌ باورهای‌ خرافی‌ از آن‌ سودمی‌جویند و دو یا چند موضوع‌ همبسته‌ با یکدیگر را به‌ عنوان‌ علت‌ و معلول‌ به‌ یکدیگر پیوند می‌زنند و در روشهای‌ آماری‌تحقیقهای‌ تجربی‌ به‌ کار گرفته‌ می‌شوند و دو یا چند موضوع‌ همبسته‌ را به‌ عنوان‌ متغیرهای‌ مستقل‌ و وابسته‌ به‌ هم‌ پیوندمی‌زنند، و بر طبق‌ آنچه‌ گذشت‌، هر دو نوع‌ باور از یک‌ میزان‌ اعتبار در روش‌شناسی‌ برخوردار هستند€؟ برای‌ روشن‌ ساختن‌ادعای‌ خود باید به‌ تجزیه‌ و تحلیل‌ بیشتر آنها بپردازیم‌.

 

 شیوه‌های‌ یکسان‌ پژوهشهای‌ تجربی‌ با باورهای‌ خرافی‌

انسان‌ ابتدایی‌ با وقوع‌ هر واقعه‌ یا پدیده‌ای‌ درصدد برمی‌آید تا بوسیله‌ یکی‌ از روابط تثبیت‌ شده‌ در مغز به‌ تبیینش‌ بپردازد.اگر از رابطه‌ علی‌ - بی‌واسطه‌ استفاده‌ کند، هنگام‌ وقوع‌ هر واقعه‌ یا پدیده‌ای‌ در صدد جستجوی‌ حادثه‌ یا واقعه‌ای‌ برمی‌آید که‌ تاپیش‌ از این‌ در زمینه‌ وجود نداشته‌ است‌ و پس‌ از ورود آن‌، واقعه‌ یا پدیده‌ مذکور تحقق‌ یافته‌ است‌. این‌ شیوه‌ تفکر به‌ جهت‌درونی‌ کردن‌ رابطه‌ علی‌ - بی‌واسطه‌ در مغز است‌ که‌ پس‌ از تثبیت‌، توانایی‌ تعمیم‌ به‌ موارد مشابه‌ را دارد. از این‌ رو، با وقوع‌حوادث‌ و پدیده‌ها، درصدد برمی‌آید تا از یکی‌ از روابط تثبیت‌ شده‌ در مغز استفاده‌ کند و هر فعل‌، پدیده‌ یا واقعه‌ای‌ که‌ با توالی‌زمانی‌ از پی‌ پدیده‌، فعل‌ یا واقعه‌ای‌ دیگر بیاید و واسطه‌ای‌ نیز در این‌ پیامد رویت‌ نشود و ادراک‌ بصری‌ این‌ پیامد را تشخیص‌دهد که‌ از شرایط رابطه‌ علی‌ - بی‌واسطه‌ برخوردار است‌، وقایع‌ و پدیده‌های‌ مذکور به‌ وسیله‌ رابطه‌ علی‌ - بی‌واسطه‌ توضیح‌داده‌ می‌شوند. مثلا به‌ محض‌ آن‌ که‌ شخصی‌  بیمار می‌شود، انسان‌ ابتدایی‌ در صدد جستجوی‌ شی‌ء، انسان‌ یا موجودی‌ برمی‌آیدکه‌ جدیدٹ بروز کرده‌ یا تغییر کرده‌ باشد، و چون‌ بسیاری‌ از عوامل‌ پیش‌ یا پس‌ از وقوع‌ بیماری‌ ثابت‌ بوده‌اند، تنها پدیده‌ها، افعال‌یا وقایعی‌ که‌ از نظر زمانی‌ و یا مکانی‌ حول‌ و حوش‌ پدیده‌ تغییر کرده‌ یا بروز یافته‌اند، به‌ عنوان‌ متغیر مستقل‌ یا به‌ عبارت‌ بهتر،علت‌ شناخته‌ می‌شوند. اگر ورود غریبه‌ای‌ به‌ محل‌ یا به‌ زبان‌ آوردن‌ کلمه‌ای‌ یا انجام‌ عملی‌ پیش‌ از بیماری‌ اتفاق‌ افتاده‌ و یا هم‌مکان‌ با آن تغییر کرده‌اند، بر طبق‌ رابطه‌ علی‌ - بی‌واسطه‌ به‌ عنوان‌ علل‌ بیماری‌ شناخته‌ می‌شوند. نه‌ تنها اشخاص‌ عادی‌ درجوامع‌ امروزی‌، بلکه‌ بسیاری‌ از محققان‌ و دانشمندان‌ در پژوهش‌ های‌ تجربی‌ نیز از چنین‌ رابطه‌ مغزی‌ای‌ برای‌ شناخت‌ وقایع‌ وپدیده‌ها استفاده‌ می‌کنند. ایشان‌ برای‌ کشف‌ علت‌ پدیده‌ها، به‌ کنترل‌ سایر پدیده‌ها و تغییر یک‌ یا چند موجود یا پدیده‌، تحت‌عنوان‌ متغیر مستقل‌، توجه‌ می‌کنند. بدین‌ ترتیب‌، بسیاری‌ از وقایعی‌ را که‌ در حیطه‌ پژوهش‌ شناسایی‌ می‌شوند، ثابت‌ نگاه‌می‌دارند و به‌ عنوان‌ متغیر کنترل‌ از حوزه‌ علتها و معلولها خارج‌ می‌سازند. انسان‌ ابتدایی‌ نیز همه‌ پدیده‌هایی‌ را که‌ در محیطپیرامون‌ او تغییر نکرده‌ و ثابت‌ بوده‌اند، به‌ عنوان‌ پدیده‌های‌ غیرمؤثر و متغیرهای‌ کنترل‌ از حوزه‌ علتها و معلولها خارج‌ می‌سازند.محققان‌ به‌ وسیله‌ ورود یک‌ عامل‌ و متغیر در شرایط آزمایشگاهی‌، در حالی‌ که‌ به‌ فرض‌ محقق‌ سایر عوامل‌ ثابت‌اند، به‌ تغییرات‌ایجاد شده‌ رجوع‌ کرده‌ و آنچه‌ را با ورود عامل‌ جدید تغییر می‌کند، به‌ عنوان‌ معلول‌ یا متغیر وابسته‌ ارزیابی‌ می‌کنند، و یا پس‌ ازوقوع‌ حادثه‌ یا پدیده‌ای‌ در شرایط طبیعی‌، به‌ بررسی‌ و جستجوی‌ عوامل‌ و پدیده‌هایی‌ که‌ پیش‌ از وقوع‌ حادثه‌ مذکور تغییر کرده‌یا بروز کرده‌اند، می‌پردازند و با تکرار این‌ عمل‌، میزان‌ همبستگی‌ تغییرات‌ دو پدیده‌ را به‌ دست‌ می‌آورند و متغیرها و پدیده‌هایی‌را که‌ از همبستگی‌ بالایی‌ در هماهنگی‌ تغییرات‌ برخوردار باشند، به‌ عنوان‌ متغیرهای‌ مستقل‌ و وابسته‌ به‌ هم‌ پیوند می‌زنند. این‌دقیقٹ همان‌ کاری‌ است‌ که‌ انسانهای‌ ابتدایی‌ پس‌ از وقوع‌ بیماری‌، خشکسالی‌ یا هر حادثه‌ دیگر در محیط پیرامون‌ انجام‌ می‌دهند.ایشان‌ هر پدیده‌ای‌ که‌ در زمان‌ و مکان‌ تغییر یافته‌ و هنگام‌ وقوع‌ پدیده‌ یا واقعه‌ای‌ جدید، ثابت‌ نبوده‌ است‌، می‌توانند به‌ عنوان‌علت‌ ارزیابی‌ کنند. ولی‌، رخ‌ دادهایی‌ که‌ از تکرار بیشتری‌ در همبستگی‌ تغییراتشان‌ برخوردار باشند، از شانس‌ بیشتری‌برخوردارند. فعل‌ یا پدیده‌ای‌ که‌ اکنون‌ پیش‌ از وقوع‌ بیماری‌ در فردی‌ به‌ وقوع‌ پیوسته‌ و همان‌ فعل‌ یا پدیده‌، پیش‌ از وقوع‌بیماری‌ در فرد دیگری‌ نیز رویت‌ شده‌ بود، برای‌ آن‌ که‌ علت‌ به‌ شمار آید، از شانس‌ بیشتری‌ برخوردار است‌. از این‌ رو، وقایعی‌ که‌از همایندی‌ و همبستگی‌ بیشتری‌ در میزان‌ تغییرات‌ برخوردار باشند، به‌ عنوان‌ علت‌ و معلول‌ ارزیابی‌ می‌شوند، و این‌ دقیقٹهمان‌ ارزیابی‌ میزان‌ همبستگی‌ به‌ شیوه‌ تجربی‌ است‌. روشی‌ که‌ در شناختهای‌ انسان‌ ابتدایی‌ و پژوهشگر تجربی‌، هیچ‌ تمایزی‌ندارد و عینٹ یکسان‌ بوده‌ و از یک‌ میزان‌ اعتبار برخوردار است‌.

گاه‌ انسان‌ ابتدایی‌، همچون‌ دانشمند و پژوهشگر در آزمایشگاه‌ رفتار می‌کند. مراسم‌ جادویی‌ بدین‌ طریق‌ صورت‌ می‌گیرد.جادوگر در جوامع‌ بدوی‌ پس‌ از آزمایشهای‌ مکرر و پس‌ از آن‌ که‌ انواع‌ اعمال‌، اشیاء و موجودات‌ گوناگون‌ را به‌ عنوان‌ متغیرمستقل‌ استفاده‌ کرد و پس‌ از آن‌، وقایع‌ و رخ‌ دادهایی‌ تحقق‌ یافت‌، پدیده‌ یا موجوداتی‌ که‌ پس‌ از این‌ افعال‌ و پدیده‌های‌ ارائه‌ شده‌به‌ وقوع‌ می‌پیوندند، به‌ عنوان‌ علت‌ و معلول‌، یا به‌ عبارتی‌، متغیر مستقل‌ و وابسته‌ به‌ هم‌ مرتبط می‌انگارد. از این‌ پس‌، افعال‌ وموجوداتی‌ که‌ توسط جادوگر، پیش‌ از حادثه‌ یا پدیده‌ رخ‌ داده‌اند، تکرار می‌شوند، و در اکثر موارد با فاصله‌ زمانی‌ متفاوت‌،معلولهای‌ خود را به‌ وجود می‌آورند. اعمال‌، اوراد و حرکات‌ جادوگری‌ که‌ برای‌ بارش‌ باران‌ ارائه‌ می‌شود، دیر یا زود بارندگی‌ رابه‌ دنبال‌ خواهد داشت‌. اعمالی‌ که‌ جادوگر برای‌ شفای‌ بیماران‌ در مراسم‌ جادویی‌ ارائه‌ می‌کند، در صورتی‌ که‌ بیماری‌ مهلک‌نباشد، در اکثر موارد منجر به‌ شفای‌ بیمار می‌شود، و برای‌ آن‌ که‌ دو موضوع‌ بر طبق‌ رابطه‌ علی‌ - بی‌واسطه‌ به‌ هم‌ پیوند بخورند،همایندی‌ همیشگی‌ آنها ضروری‌ نیست‌، بلکه‌ ضروری‌ است‌ تا در برخی‌ از موارد با هم‌ تحقق‌ یابند. از این‌ رو، اعمال‌ جادوگر به‌عنوان‌ علل‌ بهبود هر نوع‌ بیماری‌ ارزیابی‌ می‌شوند و از این‌ پس‌، از آنها به‌ عنوان‌ امری‌ ثابت‌، مدام‌ استفاده‌ می‌شود، و اگرمشاهدات‌ و تجارب‌ آتی‌، مؤید آن‌ نبود، آن‌ را با عدم‌ اعمال‌ صحیح‌ قوانین‌ و روابط مربوط می‌دانند و به‌ حساب‌ عدم‌ اجرای‌مناسب‌ مراسم‌ گذاشته‌ و رابطه‌ علی‌ دچار شبهه‌ نمی‌شود، بلکه‌ هم‌ چنان‌ برای‌ تایید مشاهدات‌ پیشین‌ و آتی‌ به‌ کار می‌رود. این‌دقیقٹ همان‌ کاری‌ است‌ که‌ پژوهشگران‌ و دانشمندان‌ انجام‌ می‌دهند; یعنی‌ اگر تجربه‌ای‌ با نظریه‌ای‌ کلی‌ مطابقت‌ نداشت‌، در صددتوضیح‌ تجربه‌ به‌ وسیله‌ عدم‌ اعمال‌ مناسب‌ امور برمی‌آیند و نظریه‌ کلی‌ را به‌ قوت‌ خود باقی‌ می‌گذارند تا هم‌ چنان‌ برای‌ توضیح‌مشاهدات‌ پیشین‌ و آتی‌ به‌ کار رود. مثلا، خراب‌ شدن‌ پلی‌ به‌ حساب‌ این‌ گذاشته‌ نمی‌شود که‌ نظریه‌های‌ علم‌ ریاضی‌ و فنی‌مهندسی‌ اشتباه‌ بوده‌اند; چرا که‌ همه‌ پلها بر طبق‌ این‌ قوانین‌ ساخته‌ شده‌ و پابرجا هستند بلکه‌ تصور می‌شود که‌ برطبق‌ همین‌نظریه‌های‌ ریاضی‌، نیرو یا نیروهایی‌ بودند که‌ محاسبه‌ نشده‌اند و از این‌ رو، موجب‌ خرابی‌ پل‌ شده‌اند، و باز با استفاده‌ از آنهامی‌توان‌ آن‌ خرابی‌ را برطرف‌ ساخت‌.

آنچه‌ موجب‌ می‌شود، شیوه‌ یکسان‌ پیوند دادن‌ بین‌ متغیرها را متفاوت‌ و کاملا متمایز تصور کنیم‌ و به‌ یکی‌، نام‌ نظریه‌ای‌علمی‌ و به‌ دیگری‌، نام‌ باوری‌ خرافی‌ دهیم‌، از یک‌ طرف‌، تفاوتهای‌ فرهنگی‌ است‌ که‌ بین‌ جوامع‌ وجود دارد، و از طرف‌ دیگر،مفاهیم‌ به‌ کار رفته‌ در این‌ رابطه‌سازی‌ها متفاوت‌اند و مفاهیم‌ به‌ کار رفته‌ به‌ وسیله‌ عوام‌، تمایزی‌ با مفاهیم‌ مورد استفاده‌دانشمندان‌ و پژوهشگران‌ دارند، و تنها زرق‌ و برق‌ مفاهیم‌ به‌ کار رفته‌ به‌ وسیله‌ پژوهشگران‌ کافی‌ است‌ تا شیوه‌های‌ یکسانی‌ که‌ درتشخیص‌ ارتباط بین‌ پدیده‌ها به‌ کار می‌رود، متفاوت‌ ارزیابی‌ شود و یکی‌ برچسب‌ پخرافه‌پ و دیگری‌ پعلم‌پ به‌ خود بگیرد.

 

 باورهای‌ خرافی‌ و دستاوردهای‌ کنونی‌ علم‌

مقایسه‌ دو شیوه‌ شناسایی‌، یعنی‌ باورهای‌ خرافی‌ و اعتقاد به‌ تابو با پژوهشهای‌ تجربی‌، شاید این‌ ظن‌ را ایجاد کند که‌باورهای‌ خرافی‌ و اعتقادات‌ مربوط به‌ تابوها، پس‌ از مدتی‌ رد می‌شوند، ولی‌ نظریه‌های‌ تجربی‌ به‌ میزان‌ قابل‌ توجهی‌ در آینده‌تایید می‌شوند. در پاسخ‌ به‌ این‌ شبهه‌ باید اذعان‌ داشت‌ که‌ هیچ‌ نظریه‌ای‌ به‌ اندازه‌ فرضیات‌ تجربی‌ و آماری‌ تغییرپذیر نیست‌.مشاهدات‌ و ارتباطاتی‌ که‌ بین‌ متغیرها در این‌ شیوه‌ پژوهش‌ به‌ کار می‌رود، به‌ سرعت‌ دستخوش‌ تغییر است‌، و به‌ کرات‌ نظریاتی‌که‌ ارتباط بین‌ متغیرها را در پژوهش‌ نشان‌ می‌دهد، به‌ وسیله‌ پژوهش‌ آماری‌ دیگر، بی‌ارتباط با یکدیگر معرفی‌ می‌شوند، و این‌اصل‌ در روشهای‌ تجربی‌، که‌ از شیوه‌های‌ آماری‌ سود می‌جویند، پذیرفته‌ شده‌ است‌ که‌ نظریاتی‌ که‌ ارتباط بین‌ متغیرها را بیان‌می‌کنند، قوانین‌ و نظریات‌ ثابتی‌ نیستند که‌، همچون‌ قوانین‌ نیوتونی‌، در همه‌ جا و همه‌ زمانها صادق‌ باشند، بلکه‌ تنها همبستگی‌بین‌ متغیرها را در مقطعی‌ خاص‌ از زمان‌ و تحت‌ شرایط معینی‌ بیان‌ می‌کنند، در حالی‌ که‌ نظریه‌ دیگری‌ با تکیه‌ بر آمار می‌تواندهمبستگی‌ بین‌ دو متغیر فوق‌ را عکس‌ نظریه‌ آماری‌ دیگر یا بی‌ارتباط با آن‌ معرفی‌ کند. این‌ ویژگی‌ پذیرفته‌ شده‌ روشهای‌ آماری‌در پژوهشهای‌ تجربی‌ است‌.

از طرفی‌، بسیاری‌ از باورهای‌ خرافی‌ نیز از بی‌ثباتی‌ مطلق‌ رنج‌ نمی‌برند، و برخی‌ از دستاوردهای‌ علمی‌ امروز مؤیدآن‌هاست‌. در اینجا نمونه‌هایی‌ از این‌ باورهای‌ خرافی‌ را یادآور می‌شویم‌ تا نشان‌ داده‌ باشیم‌ که‌ باورهای‌ خرافی‌ نیز همچون‌روشهای‌ آماری‌ در پژوهشهای‌ تجربی‌، گاه‌ در مقطعی‌ از زمان‌ ممکن‌ است‌، به‌ دستاوردهایی‌ منتهی‌ شود که‌ با برخی‌ از نظریات‌علمی‌ مطابقت‌ داشته‌ باشد. باوری‌ خرافی‌ و قدیمی‌ در میان‌ برخی‌ از اهالی‌ انگلیس‌ متداول‌ بود که‌ می‌گوید: در صورتی‌ که‌مدفوع‌ چهارپایان‌ در اطراف‌ خانه‌ پخش‌ شود، باعث‌ رشد گیاهان‌ می‌شود[26]. نظریات‌ کنونی‌ علمی‌ در مورد عوامل‌ مؤثر بررشد گیاهان‌ نشان‌ می‌دهد که‌ مدفوع‌ حیوانات‌ و کودهای‌ حیوانی‌ از عوامل‌ مؤثر بر رشد گیاهان‌ هستند که‌ این‌ نظریات‌ مؤید باورخرافی‌ فوق‌ است‌. البته‌ ممکن‌ است‌ نظریات‌ علمی‌ آتی‌، بطلان‌ نظریه‌ مربوط به‌ کودهای‌ حیوانی‌ را نشان‌ دهند. ولی‌ آن‌ چه‌ مادرصدد تبیین‌ آن‌ هستیم‌، همخوانی‌ نتایج‌ بدست‌ آمده‌ از روشهای‌ آماری‌ با نظریات‌ علمی‌ در مقطعی‌ از زمان‌ است‌. همخوانی‌ای‌که‌ نمی‌تواند دلیلی‌ بر صحت‌ روشهای‌ بکار رفته‌، چه‌ در باورهای‌ خرافی‌ و چه‌ در روش‌ های‌ تجربی‌ باشد. نمونه‌ای‌ دیگر از این‌نوع‌ اعتقاد خرافی‌ در مورد پیاز، قرنهاست‌ که‌ وجود دارد. این‌ خرافه‌ می‌گوید که‌، اگر پیازی‌ را در اتاق‌ بیاویزند، بیماری‌ را از خانه‌دور می‌سازد[27]. این‌ اعتقاد نیز با دستاوردهای‌ کنونی‌ علم‌ مطابقت‌ دارد، که‌ پیاز را گیرنده‌ میکربها می‌داند. از این‌ رو، برای‌جذب‌ میکربها در یخچالها قرار داده‌ می‌شود. بیرهورها که‌ از مردمان‌ ابتدایی‌ مناطق‌ جنگی‌ هستند و ذکر آنها در بخشهای‌ گذشته‌رفت‌، سلسله‌ای‌ از باورهای‌ مربوط به‌ تابو را در خرافات‌ خود دارند که‌ درمیان‌ آن‌ها، این‌ اعتقاد به‌ چشم‌ می‌خورد که‌، اگر افراد،ظرف‌ یا ادوات‌ فلزی‌ را در خارج‌ از کلبه‌ و یا کپر بگذارند، صاعقه‌ای‌ از آسمان‌ بر آن‌ کپر وارد می‌شود و از این‌ رو، این‌ عمل‌ تابوشمرده‌ می‌شود[28]. این‌ اعتقاد خرافی‌ با دقیق‌ترین‌ دستاوردهای‌ کنونی‌ علم‌ فیزیک‌ مطابقت‌ دارد. فلزات‌ جملگی‌ رسانا هستند،از این‌ رو نیروی‌ الکتریسیته‌، از جمله‌ صاعقه‌ را هدایت‌ می‌کنند، و اکنون‌ نیز فلزاتی‌ را بر روی‌ آسمان‌ خراشها نصب‌ می‌کنند تاصاعقه‌ را گرفته‌ و به‌ زمین‌ منتقل‌ سازد. بنابراین‌، اعتقاد به‌ برخورد صاعقه‌ با کپر بر اثر نصب‌ ظروف‌ فلزی‌، کاملا با یافته‌های‌کنونی‌ علم‌ مطابقت‌ می‌کند. باوری‌ که‌ از مغز بدویان‌ ساکن‌ در جنگل‌ برخاسته‌ است‌. اعتقاد خرافی‌ دیگری‌ می‌گوید: شستن‌ پاقبل‌ از شنا جایز نیست‌. این‌ باور خرافی‌، اکنون‌ از نظر علم‌ پزشکی‌ تایید شده‌ است‌; زیرا آخرین‌ دستاوردهای‌ پزشکی‌ نشان‌می‌دهد، اگر پیش‌ از شنا یا شستشوی‌ بدن‌، هر قسمت‌ از بدن‌ پیش‌ از سر خیس‌ شود، می‌تواند موجب‌ تغییر فشار خون‌ شده‌ وعوارضی‌، همچون‌ سردرد و گرفتگی‌ عضلات‌ را به‌ وجود آورد. یکی‌ از باورهای‌ ایرانیان‌ کهن‌ چنین‌ بوده‌ است‌ که‌ باروری‌ زنان‌ به‌حرکات‌ و موقعیت‌ ماه‌ در آسمان‌ مربوط است‌[29]. این‌ باور خرافی‌ با برخی‌ از دقیق‌ترین‌ دستاوردهای‌ علمی‌ پژوهش‌های‌تجربی‌ مطابقت‌ می‌کند. آمارهایی‌ که‌ از نمونهایی‌ به‌ بزرگی‌ نیم‌ میلیون‌ تولد گرفته‌ شده‌ نشان‌ می‌دهد که‌ اکثر تولدها زمانی‌ به‌وقوع‌ می‌پیوندند که‌ ماه‌ رو به‌ سوی‌ حلال‌ می‌گذارد و درست‌ بعد از کامل‌ شدن‌ ماه‌ است‌ که‌ تولدها به‌ نقطه‌ اوج‌ خودمی‌رسند[30].

چنان‌ که‌ از این‌ باروهای‌ خرافی‌ پیداست‌، بسیاری‌ از دستاوردهای‌ کنونی‌ علم‌ با اعتقاداتی‌ که‌ در گذشته‌ با سنجش‌ همبستگی‌تغییرات‌ پدیده‌ها به‌ دست‌ آمده‌ است‌، مطابقت‌ می‌کند. در حالی‌ که‌، بسیاری‌ دیگر از همین‌ باورها که‌ از روشی‌ مشابه‌ استفاده‌می‌کنند، اشتباه‌ است‌ و متضاد با دستاوردهای‌ کنونی‌ علم‌ شکل‌ می‌گیرند، و این‌ خصیصه‌ای‌ است‌ که‌ هم‌ در باورهای‌ خرافی‌ و هم‌دستاردهای‌ پژوهش‌های‌ تجربی‌ای‌ که‌ از روش‌های‌ آماری‌ سود می‌برند، به‌ چشم‌ می‌خورد.

 

 عدم‌ اثبات‌ فرضیات‌ به‌ وسیله‌ درصدهای‌ بالای‌ آماری‌

نسبت‌ها و درصدهای‌ بالای‌ آماری‌ بدست‌ آمده‌ از مشاهدات‌ و نمونه‌گیری‌ها، حتی‌ اگر یک‌ مورد عدم‌ تطابق‌ را با فرضیات‌نشان‌ دهد، هیچ‌ چیز در مورد متغیرها نمی‌گوید، مگر هم‌ زمانی‌ و هم‌ مکانی‌های‌ اتفاقی‌ بین‌ متغیرها را. این‌ همبستگی‌ ونسبت‌های‌ آماری‌ هر چقدر بالا باشد، هرگز توانایی‌ اثبات‌ فرضیه‌ مربوطه‌ را ندارد، بلکه‌ تنها به‌ معنای‌ آن‌ است‌ که‌ فرضیه‌ از طریق‌تعیین‌ حدود و تعاریفی‌ جدید در گزاره‌های‌ خود نیاز به‌ تصحیح‌ و تعدیل‌ دارد(در صورتی‌ که‌ همبستگی‌ صد در صد نباشد). هرفرضیه‌ باید در جستجوی‌ مشاهدات‌ و آزمون‌هایی‌ باشد که‌ با تعاریف‌ بکار رفته‌ در گزاره‌های‌ آن‌ مطابقت‌ ندارد و از آن‌ طریق‌، باتشکیل‌ تعاریف‌ جدید به‌ جای‌ مفروضات‌ و تعدیل‌ گزاره‌ها، به‌ سمت‌ فرضیه‌ای‌ اثبات‌ شده‌ در حرکت‌ باشد، و آنقدر تعدیل‌ یافته‌یا گزاره‌هایی‌ نوین‌ به‌ مجموعه‌ فرضیه‌ها بیفزاید تا دیگر مشاهده‌ و آزمونی‌ به‌ نظر نرسد که‌ نیاز به‌ تعدیل‌ فرضیه‌ها را به‌ وجودآورد. تنها در این‌ صورت‌ است که‌ به‌ نظریه‌ای‌ ضروری‌ و تبیین‌ کننده‌ بدل‌ خواهد شد و نمونه‌های‌ جامعه‌ آماری‌ تنها در این‌تعدیل‌ و تصحیح‌ نظریات‌ ضروری‌ (نه‌ احتمالی‌) مفید و مورد استفاده‌ خواهند بود.

 

 گزاره‌های‌ کلی‌ ضروری‌، ولی‌ پیش‌بینی‌ ناپذیر

بسیاری‌ از متفکران‌ علوم‌ اجتماعی‌ امروزه‌ رضایت‌ داده‌اند که‌، علوم‌ انسانی‌ و اجتماعی‌ نباید درصدد باشند تا نظریات‌ وگزاره‌هایی‌ را که‌ برای‌ توضیح‌ وقایع‌ و پدیده‌ها به‌ کار می‌برند، از تبیینی‌ ضروری‌ برخوردار باشند، بلکه‌ تنها می‌توانند درصدبالایی‌ از احتمال‌ را شامل‌ شوند، به‌ طوری‌ که‌ بین‌ متغیرها، نوعی‌ همبستگی‌ تشخیص‌ داده‌ و درصدهای‌ مختلف‌ همبستگی‌نشان‌ دهنده‌ ارتباط بین‌ متغیرهای‌ مختلف‌ از نظریات‌ شکل‌ گرفته‌ در حوزه‌ علوم‌ اجتماعی‌ و انسانی‌ باشند.

اما، دیدیم‌ که‌ روشهای‌ آماری‌ از عدم‌ اعتبار در تشکیل‌ نظریات‌ علمی‌ برخوردار است‌ و به‌ طور کلی‌، ارتباط متغیرها از طریق‌سنجش‌ همبستگی‌ آنها، همواره‌ از نوعی‌ اتفاق‌ سود می‌جوید که‌ هرگز نمی‌تواند نظریات‌ علمی‌ را از حد یک‌ نمایشنامه‌ که‌مداومٹ شرایط و صحنه‌ در آن‌ تغییر می‌کند، فراتر برند. آنچه‌ خرافه‌ دیروز به‌ کار برده‌ و روشهای‌ آماری‌ امروز از آن‌ سودمی‌جویند، همین‌ شیوه‌ سنجش‌ همبستگی‌ بین‌ متغیرهاست‌ که‌ هیچ‌ گونه‌ ارتباط ضروری‌ و پایداری‌ را نشان‌ نمی‌دهد، بلکه‌ هم‌زمانی‌ و هم‌ مکانی‌ها را ارائه‌ می‌کند. به‌ عبارت‌ دیگر، نظریه‌هایی‌ که‌ جهت‌ تبیین‌ رخ‌ دادها و موضوعهای‌ اجتماعی‌ بیان‌ می‌کنیم‌،باید به‌ شکلی‌ معین‌ و ضروری‌ توضیح‌ دهنده‌ انتزاعهایی‌ از پدیده‌ها و موضوعهای‌ تعریف‌ شده‌ در نظریه‌ها باشند. به‌ جای‌تطابق‌ کامل‌ نظریات‌ با گزاره‌های‌ مشاهده‌ و آزمون‌ نیل‌ به‌ درصدهای‌ بالایی‌ از همبستگی‌های‌ آماری‌ نشان‌ دهنده‌ آن‌ است‌ که‌ یاتعاریف‌ موجود در نظریه‌ها هنوز به‌ اندازه‌ کافی‌ تحدید نشده‌ و تعدیل‌ نیافته‌ است‌ و یا آن‌ موضوعهایی‌ را که‌ در نظریه‌ها به‌ هم‌مرتبط می‌دانیم‌، به‌ شیوه‌ای‌ اتفاقی‌ و برحسب‌ هم‌ زمانی‌ یا هم‌ مکانی‌ با هم‌ تغییر کرده‌ یا ثابت‌ می‌مانند، و هیچ‌ ارتباط علی‌ضروری‌ای‌ بین‌ آنها وجود ندارد.

همچنین‌، برای‌ تبیین‌ ضروری‌ یک‌ نظریه‌ نباید به‌ ضرورت‌ زمانی‌ توجه‌ کرد. علل‌ ضرورت‌ در نظریه‌ها هیچ‌گاه‌ توضیح‌ دهنده‌زمان‌ وقوع‌ پدیده‌ها نیست‌، بلکه‌ آن‌ چه‌ که‌ در نظریه‌ای‌ به‌ عنوان‌ اصلی‌ ضروری مطرح‌ می‌شود، شرطی‌ است‌ که‌ با تحقق‌ آن‌،انتزاعی‌ از پدیده‌ای‌ در یک‌ زمان‌ ممکن‌ ضرورتٹ رخ‌ می‌دهد و با عدم‌ وجود آن‌ اصل‌، هرگز تحقق‌ نمی‌یابد. اگر به‌ جای‌ تبیین‌ضروری‌ نظریه‌ها، در جستجوی‌ همبستگی‌ بین‌ متغیرهای‌ موجود در نظریه‌ها باشیم‌ و از آن‌ طریق‌، مقادیر احتمال‌ وقوع‌ یا عدم‌تحقق‌ را عرضه‌ کنیم‌، در آن‌ صورت‌، علوم‌ انسانی‌ و اجتماعی‌ به‌ جای‌ تبیین‌ وقایع‌ و درک‌ چگونگی‌ وقوع‌ آنها، در حد طبقه‌بندی‌وقایع‌ پیش‌ آمده‌ در زمان‌ و مکان‌ و همچنین‌ یک‌ نمایشنامه‌ اجتماعی‌، تقلیل‌ می‌یابد. نظریاتی‌ که‌، اگر در زمان‌ و مکان‌ دیگری‌رخ‌ دهند، به‌ درصد همبستگی‌ دیگری‌ بین‌ متغیرها می‌رسند و در نتیجه‌، نظریات‌ طبقه‌بندی‌ شده‌ دیگری‌ به‌ دست‌ می‌آید، و اگردوباره‌ با تغییر شرایط تکرار شود، نتایج‌ آماری‌ای‌ با همبستگی‌ متفاوتی‌ نشان‌ خواهد داد، و این‌ دقیقٹ همان‌ چیزی‌ است‌ که‌ درنظریات‌ علمی‌ منتج‌ از روشهای‌ آماری‌ رخ‌ می‌دهد; روزی‌ بین‌ دو متغیر در زمان‌ و مکانی‌ خاص‌، همبستگی‌ بالای‌ آماری‌ به‌وقوع‌ می‌پیوندد و جالب‌ این‌ که‌ تکرار آن‌ نیز تا مدتی‌ نتایج‌ مشابه‌ نشان‌ می‌دهد، و در زمان‌ و مکانی‌ دیگر، آزمایشی‌  مشابه‌،نتایج‌ دیگر آماری‌ را نشان‌ می‌دهد. به‌ عبارتی‌، هیچ‌ گاه‌ نتایج‌ آماری‌ حاصل‌ از همبستگی‌ بین‌ متغیرها یکسان‌ نیست‌ و تنها ممکن‌است‌ بسیار نزدیک‌ به‌ هم‌ باشد، ولی‌ محقق‌ همواره‌ از این‌ اندک‌ تفاوتهای‌ آماری‌، بی‌تفاوت‌ می‌گذرد. آن‌ چه‌ که‌ از نظر او مهم‌است‌، درصد بالای‌ همبستگی‌ در همه‌ آزمایشهای‌ تکرار شده‌ است‌، حتی‌ اگر نتایج‌ و ضرایب‌ همبستگی‌ یکسان‌ نباشد و باعوض‌ شدن‌ شرایط زمانی‌ و مکانی‌، همایندی‌ اتفاقی‌ متغیرها عوض‌ شود. به‌ همین‌ سبب‌ است‌ که‌ در پژوهشهای‌ تجربی‌ای‌ که‌ ازروشهای‌ آماری‌ برای‌ تشکیل‌ نظریه‌های‌ خود سود می‌جویند، همواره‌ نوعی‌ بی‌اعتباری‌ زمانی‌ و مکانی‌ مشاهده‌ می‌شود. درزمانی‌ دو متغیر با رابطه‌ مستقیم‌، زمانی‌ با رابطه‌ معکوس‌ و زمانی‌ بی‌ارتباط با هم‌ تشخیص‌ داده‌ می‌شوند. دستاوردی‌ که‌ درتاریخ‌ علوم‌ تجربی‌ ثبت‌ شده‌ و به‌ عنوان‌ شرایط اجتناب‌ناپذیر روشهای‌ آماری‌ پذیرفته‌ شده‌ است‌. اگر علوم‌ مثبت‌، همچون‌فیزیک‌، از چنین‌ شیوه‌ای‌ جهت‌ استخراج‌ نظریات‌ استفاده‌ می‌کرد، آیا هرگز به‌ نظریاتی‌ با چنین‌ اعتبار و قطعیتی‌ که‌ اکنون‌ به‌دست‌ آورده‌ است‌، دست‌ می‌یافت‌؟ به‌ جای‌ ارائه‌ نظریه‌ سقوط اجسام‌، به‌ این‌ نتیجه‌ کلی‌ می‌رسید که‌ اجسام‌ بزرگ‌، معمولا بر اثرفشار، کندتر و اجسام‌ کوچک‌، سریعتر حرکت‌ می‌کنند. دیگر وزن‌، جرم‌، مقاومت‌ هوا، چگالی‌ و نیرو هیچ‌ معنایی‌ نداشت‌، وانتزاع‌های‌ فوق‌ در قالب‌ نظریات‌ نیوتونی‌، که‌ به‌ شکلی‌ ضروری‌، نه‌ اتفاقی‌ و احتمالی‌، حرکت‌ و سکون‌ اشیاء را توضیح‌می‌دادند، شکل‌ نمی‌گرفت‌. در این‌ صورت‌ نظریات‌ علمی‌ به‌ جای‌ تبیین‌ وقایع‌، در حد یک‌ گزارش‌ خاص‌ و توصیفی‌ از رخ‌دادهایی‌ خاص‌ تقلیل‌ می‌یافت‌. درست‌ همان‌ بلایی‌ که‌ گریبان‌گیر علوم‌ اجتماعی‌ و انسانی‌ شده‌ است‌، و متأسفانه‌ اندیشمندان‌ ونظریه‌پردازان‌ این‌ علوم‌، به‌ آن‌ رضایت‌ داده‌اند.

بنابراین‌، ضروری‌ است‌ که‌ هر نظریه‌ علمی‌، چه‌ در حوزه‌ علوم‌ طبیعی‌ و چه‌ در گستره‌ علوم‌ اجتماعی‌ و انسانی‌ در جستجوی‌نظریاتی‌ ضروری‌ و تبیین‌ کننده‌ باشند، تا شیوه‌ همبستگی‌ متغیرها و روشهای‌ آماری‌ تنها با استناد به‌ آنها معنادار شوند و درقالب‌ گزاره‌ های‌ مشاهده‌ و آزمون‌ به‌ محک‌ نظریات‌ ضروری‌ پرداخته‌ و از طریق‌ استخراج‌ انتزاع‌هایی‌ تعدیل‌ یافته‌ با گزاره‌های‌مشاهده‌ و آزمون‌، به‌ نظریاتی‌ با تبیین‌های‌ ضروری‌ دست‌ یابد، به‌ طوری‌ که‌ هر یک‌ از احتمالات‌ خاص‌ نیز در قالب‌ نظریه‌ای‌کلی‌ قابل‌ توضیح‌ باشد; ولی‌ پیش‌بینی‌ پدیده‌ها، هرگز به‌ طور جزمی‌ تحقق‌ نخواهند یافت‌. چرا که‌ نظریات‌ کلی‌ دیگری‌ وجوددارند که‌ امکان‌ وقوع‌ حوادث‌ به‌ شکل‌ دیگری‌ را عملی‌ می‌سازند، و در حقیقت‌، توضیح‌ دهنده‌ سایر احتمالات‌ تجربی‌ آن‌ هستندو از این‌ رو، هر موضوع‌ و پدیده‌ اجتماعی‌ و انسانی‌ معین‌ را با تبیینی‌ ضروری‌، ولی‌ غیرقابل‌ پیش‌بینی‌ معرفی‌ می‌کنند.

 

 نتیجه‌گیری

آنچه‌ به‌ عنوان‌ ریشه‌ باورها در جوامع‌ ابتدایی‌ و امروزی‌ جای‌ بحث‌ و تجزیه‌ و تحلیل‌ دارد، شیوه‌ تشخیص‌ و پیوند پدیده‌ها،موضوعها، افعال‌ و به‌ طور کلی‌ متغیرها به‌ یکدیگر است‌. یکی‌ از آنها، رابطه‌سازی‌ برحسب‌ سنجش‌ همبستگی‌ بین‌ متغیرهاست‌.شیوه‌ای‌ که‌ در آن‌ به‌ جای‌ پیگیری‌ تکوینی‌ متغیرها، دو یا چند متغیر با هم‌ سنجیده‌ شده‌ و همبستگی‌ آنها به‌ عنوان‌ رابطه‌ای‌ علی‌استنباط می‌شود. اشکالی‌ که‌ هم‌ باورهای‌ خرافی‌ و هم‌ دقیقٹ روشهای‌ آماری‌ در پژوهشهای‌ تجربی‌ از آن‌ رنج‌ می‌برند. در شیوه‌سنجش‌ همبستگی‌ بین‌ تغییرات‌ متغیرها، چون‌ تعداد افعال‌، پدیده‌ها و موجودات‌ محیط بسیار زیاد است‌، همواره‌ پدیده‌ها،افعال‌ یا متغیرهایی‌ یافت‌ می‌شوند که‌ کاملا اتفاقی‌ از همبستگی‌ بالایی‌ در میزان‌ تغییرات‌ نسبت‌ به‌ یکدیگر برخوردار باشند و درنتیجه‌، علت‌ و معلول‌ هم‌ ارزیابی‌ شوند.

بسیاری‌ از دستاوردهای‌ کنونی‌ علم‌ با اعتقاداتی‌ که‌ در گذشته‌ با سنجش‌ همبستگی‌ تغییرات‌ پدیده‌ها به‌ دست‌ آمده‌ است‌،مطابقت‌ می‌کند. در حالی‌ که‌، بسیاری‌ دیگر از همین‌ باورهای‌ خرافی‌ که‌ از روشی‌ مشابه‌ استفاده‌ می‌کنند، اشتباه‌ است‌ و متضاد بادستاوردهای‌ کنونی‌ علم‌ شکل‌ می‌گیرند، و این‌ خصیصه‌ای‌ است‌ که‌ هم‌ در باورهای‌ خرافی‌ و هم‌ دستاردهای‌ پژوهش‌های‌تجربی‌ای‌ که‌ از روش‌های‌ سنجش‌ همبستگی‌ متغیرها سود می‌برند، به‌ چشم‌ می‌خورد.

با بررسی‌هایی‌ که‌ در این‌ اثر انجام‌ دادیم‌، به‌ این‌ نتیجه‌ رسیدیم‌ که‌ آنچه‌ موجب‌ شده‌ است‌، تا روشهای‌ یکسان‌ پیوند دادن‌ بین‌متغیرها را در باورهای‌ خرافی‌ و فرضیات‌ مبتنی‌ بر همبستگی‌های‌ متغیرها را، متفاوت‌ و کاملا متمایز تصور کنیم‌ و به‌ یکی‌، نام‌نظریه‌ای‌ علمی‌ و به‌ دیگری‌، نام‌ باوری‌ خرافی‌ دهیم‌، از یک‌ طرف‌، تفاوتهای‌ فرهنگی‌ است‌ که‌ در بین‌ جوامع‌ مختلف‌ وجوددارد، و از طرف‌ دیگر، مفاهیم‌ و تعاریفی‌ که‌ در این‌ رابطه‌سازی‌ها به‌ کار می‌روند، متفاوت‌اند. مفاهیم‌ به‌ کار رفته‌ به‌ وسیله‌ عوام‌،تمایزی‌ با مفاهیم‌ مورد استفاده‌ دانشمندان‌ و پژوهشگران‌ دارند، و تنها زرق‌ و برق‌ مفاهیم‌ مورد استفاده‌ پژوهشگران‌ کافی‌ است‌ تاشیوه‌های‌ یکسانی‌ که‌ در تشخیص‌ ارتباط بین‌ پدیده‌ها به‌ کار می‌رود، متفاوت‌ ارزیابی‌ شود و یکی‌ برچسب‌ پخرافه‌پ و دیگری‌پعلم‌پ به‌ خود بگیرد.

علوم‌ انسانی‌ و اجتماعی‌ هنگامی‌ خواهند توانست‌ به‌ نظریاتی‌ با تبیین‌های‌ ضروری‌ دست‌ یابند، که‌ هر یک‌ از احتمالات‌خاص‌ و نتایج‌ آماری‌ آن‌ نیز در قالب‌ نظریه‌ای‌ کلی‌ قابل‌ توضیح‌ باشد و اگر حتی‌ یک‌ مورد در مشاهده‌ و آزمونی‌ یافت‌ شود که‌متضاد یا متناقض‌ نظریه‌ کلی‌ باشد، باید تعاریف‌ و حدود گزاره‌های‌ آن‌ تغییر کند و روش‌ همبستگی‌ متغیرها از طریق‌ همین‌ گزاره‌های‌ مشاهده‌ و آزمون‌ و تنها با استناد به‌ گزاره‌ های‌ ضروری‌ قابل‌ استفاده‌ است‌; ولی‌ پیش‌بینی‌ پدیده‌ها، هرگز به‌ طور جزمی‌تحقق‌ نخواهند یافت‌. چرا که‌ نظریات‌ کلی‌ دیگری‌ وجود دارند که‌ امکان‌ وقوع‌ حوادث‌ به‌ شکل‌ دیگری‌ را تحقق‌ می‌بخشند، و درحقیقت‌، توضیح‌ دهنده‌ سایر احتمالات‌ تجربی‌ آن‌ هستند و در نتیجه‌، هر موضوع‌ و پدیده‌ اجتماعی‌ و انسانی‌ معین‌ را با تبیینی‌ضروری‌، ولی‌ غیرقابل‌ پیش‌بینی‌ معرفی‌ می‌کنند.

 فهرست‌ منابع‌

 

 

-[1] احمدی‌ علی‌آبادی‌، کاوه‌. شناخت‌ شناختها، انتشارات‌ فرهنگ‌کاوش‌، تهران‌: 1380، صص‌ 12 ـ 13.

-[2] همانجا.

-[3] همانجا، صص‌ 55 ـ 64 و 71 ـ 74 و 122 ـ 126 و 131 ـ 134 و 145 ـ 152 و 173 ـ 175 و 197 ـ 204 و220 ـ 224.

-[4] رضی‌، هاشم‌. مردم‌ شناسی‌ اجتماعی‌. انتشارات‌ آسیا، 1355، ص‌ 511.

-[5] لانتیه‌، ژاک‌. دهکده‌های‌ جادو. ترجمه‌ مصطفی‌ موسوی‌، انتشارات‌ بهجت‌، چاپ‌ اول‌، تهران‌: 1373، صص‌64-63.

-[6] رضی‌، هاشم‌. مردم‌ شناسی‌ اجتماعی‌، صص‌ 129-128.

-[7] همانجا، ص‌ 130.

-[8] همانجا، ص‌ 132.

-[9] همانجا.

.[10]- Lإvy-Bruh L, Le surnaturel et Lanature dans la mentalitإ ,primitive,pp.13-14

[11]- Rai Bahadur sarat chandra Roy,The Birhors,A little Known Jungle Tribe of

.chota nagpour.Ranchi,India,1925,p.237

[12]- Lowie,R.H,Indians of the plains, New York,Mcgrawltill,1954,pp157-161.

[13]- Rai Bahadur sarat chandra Roy,The Birhors,A little Known Jungle Tribe of chota nagpur, Ranchi,India,1925,pp.378-384.

[14]- I bid.

-[15] فروید، زیگموند. توتم‌ و تابو. ترجمه‌ ایرج‌ باقرپور، انتشارات‌ آسیا، تهران‌: 1362، ص‌ 135.

-[16] همانجا، صص‌ 135 ـ 136.

-[17] هیس‌، ه‌، ر. تاریخ‌ مردم‌شناسی‌، ص‌ 345.

-[18] یونگ‌، مایکل‌،و. تروبریاندیها، ص‌ 283.

-[19] همانجا.

-[20] لانتیه‌، ژاک‌. دهکده‌های‌ جادو، ص‌ 111.

[21]- Holmes,J. In Itiation ceremonies of Naties of the Papuan, Julf, Journal of the royalInstitute , XXXII,1902,pp.418-425.Anthropological

[22]- Howitt,A.W, The Notive tribes of south Autstralia,London,1904,p.563.

[23]-Frazer.J.G, Totemism and Exogamy,London,1910,III,PP.370-456.

-[24] فروید، زیگموند. توتم‌ و تابو، صص‌ 79 ـ 80.

-[25] همانجا، ص‌ 80.

-[26] وارینگ‌. فیلیپ‌، فرهنگ‌ خرافات‌، ترجمه‌ احمد حجاران‌، ناشر مترجم‌، 1371، ص‌ 394.

-[27] همانجا، ص‌ 92.

[28]- Rai Bahadur sarat chandra Roy,the Birhors,pp.378-384.

-[29] بربریان‌، مانوئل‌. دانش‌ کیهان‌ و زمین‌ در ایران‌ ویج‌. نشر بلخ‌، تهران‌، 1376، ص‌ 144.

-[30] همانجا، ص‌ 145.

لینک

   آفرینش هنر نمایش   

آفرینش هنر نمایش

از دیدگاه تعاملی

دکتر کاوه احمدى على‏آبادى

 

مقدمه

آفرینش هنر نمایش، شاید به سپیده‏دم پیدایش موجودى به نام انسان برگردد. آنگاه که مغز
انسانها با تأثیرپذیرى از جهان پیرامون، به ارائه آنچه در خود درونى کرده بود، پرداخت. علل،
ساختار و کارکرد آن دسته از آثار و رفتارهاى فرهنگى، که هنر نمایش لقب گرفته است، کم و بیش
مورد توجه پژوهشگران و نظریه پردازان قرار گرفته است.

انسان ناگزیر است تا جهت رفع نیازهاى زیستى خود تلاش کند. از لحظه تولد، با هر انسانى نیاز
به خوردن، آشامیدان، خوابیدن و نظایر آن، پا به عرصه زندگى مى‏گذارد و او را جهت رفع این
نیازها به سوى انجام فعالیتها و امورى هدایت مى‏کند. زیرا مراکز مشخصى در مغز بر طبق
برنامه‏هایى معین، احساسات مربوط به نیازهاى زیستى را در انسان خلق مى‏کند و او را وادار
مى‏سازد تا جهت برطرف کردن‏شان، اقدام کند. تمامى فعالیتهایى که در طول شبانه روز در قالب
رفتارهاى زیستى انجام مى‏دهیم، نشأت گرفته از دستوراتى است که از این مراکز مغزى صادر
مى‏شود. اما، انسان‏ها علاوه بر رفتارهاى‏زیستى، به شمار قابل توجهى از فعالیت‏ها دست مى‏زنند
که نمى‏توان با نیازهاى زیستى به تشریح آنها پرداخت. رفتارهایى که تحت عنوان فعالیتهاى
اجتماعى، فرهنگى و هنرى مى‏شناسیم، از این جمله‏اند. نمایش نیز به عنوان شاخه‏اى از
فعالیتهاى هنرى، عارى از هرگونه علل زیستى است. به راستى، به چه جهت انسان‏ها در طول
اعصار متمادى و در جوامع مختلف، از انسانهاى ماقبل تاریخ گرفته تا ملل باستان، از قرون وسطى
گرفته تا سده‏هاى میانه و از جوامع ابتدایى گرفته تا جوامع امروزى به رفتارهایى روى آورده‏اند که
تحت عنوان آفرینش نمایش مى‏شناسیم؟ و به چه سبب، نیاز به خلق آثارى هنرى، همچون
نمایش را در خود احساس کرده‏است؟

آنچه در این مقاله عرضه شده، کوششى است جهت تبیینِ علل و چگونگى پیدایش نمایش.
نظریه‏اى که رفتارهاى فرهنگى و هنرى، از جمله نمایش را حاصل برنامه‏هایى مى‏داند که بر اثر
تعامل یکى از حواس انسان با محیط در مغز تثبیت شده و پس از برانگیختگى، در افراد نیاز به بروز
رفتارى را پدید مى‏آورد که تحت عنوان رفتارهاى فرهنگى و هنرى مى‏شناسیم. از این رو، نظریه
"تعاملى" لقب گرفته است.


الگوى شمایل‏گرا در مغز

انسان از طریق حواس مختلف دنیاى پیرامون را ادراک مى‏کند. حواس مختلف به وسیله
گیرنده‏هاى حسى، پیامهایى را به مغز انتقال مى‏دهند که امکان شناسایى هر آنچه را که در پیرامون
ماست فراهم مى‏آورند. موجودات، افعال و پدیده‏هاى مختلف بر حسب تفاوتهاى موجود در
پیامهاى حسیشان، در مغز تفکیک و تمییز داده‏مى‏شوند. هر یک از حواس بر طبق پیامهاى حسى
خاص خود، در بخشهاى مجزایى از مغز تعاریفى شکل مى‏بخشند. به این شیوه از درونى کردن
پیامهاى حسى در مغز، تعامل مى‏گوییم؛ زیرا برنامه‏اى که بدین طریق در مغز تعریف و تثبیت
مى‏شود، حاصل آن شیوه از تماس و تعاملى است که حواس انسان با دنیاى خارج و محیط
پیرامون دارد. در این میان نقش قوه بینایى بسیار برجسته است. هر یک از موجودات و افعال به
وسیله تعریف خاصى که از طریق حس بینایى در مغز درونى و تثبیت مى‏کنند، شناسائى
مى‏شوند. علاوه بر تعاریف خاصى که از هر چیز در مغز تبثیت مى‏شود و به اشیاء، موجودات،
افعال و پدیده‏هایى دلالت مى‏کند که در دنیاى خارج وجود دارند و در زمان و مکان واقع
مى‏شوند، تعاریف عامى نیز در بخشهاى معین از مغز تثبیت مى‏شوند که شامل موجوداتى از یک
نوع هستند. هر یک از اشیاء خاص، على رغم تفاوتهاى موجود در پیامهاى حسیشان، از فصول
مشترکى برخوردارند.

فصول مشترکى که در پیامهاى حسى دریافت شده از موجودات، افعال و پدیده‏هاى خاص
موجود هستند به شکل تعاریفى در مغز تثبیت مى‏شوند که شامل موجودات، افعال و پدیده‏هاى
از یک نوع هستند. تعاریفى که آنها را به عنوان تعاریف عام مى‏شناسیم. تمامى درختهاى خاص با
وجود تفاوتهایى که با یگدیگر دارند از ویژگى ادراکى - بینایى مشترکى نیز برخوردارند. این
خصایص مشترک از پیامهاى حسى - بینایى انواع درخت، به شکل تعریف عام درخت در مغز
تثبیت شده و موجب مى‏شوند که ما درختهاى گوناگون را یک خانواده و از یک نوع شناسایى
کنیم. از حیوانات، اشیا، گیاهان و به طورکلى، تمامى اشیاء و موجودات بر همین روال تعاریف
عامى در مغز شکل مى‏گیرد. افعال گوناگون نیز از نقطه نظر پیامهاى ارسالى از حس بینایى، از

تشابهاتى برخوردارند. حرکاتى که هنگام جاروکردن از اشخاص مختلف و در مکانهاى گوناگون
بروز مى‏کند از ویژگیهاى بصرى مشابهى برخوردار است که آن را از حرکاتى که هنگام غذا
خوردن، دویدن، شکار و غیره متجلى مى‏شوند، جدا مى‏سازد: و موجب مى‏شود تاافعال خاص و
گوناگون جارو زدن را در قالب فعل عام جاروزدن شناسایى کنیم و همه آنها را به شکل افعالى از
یک نوع درک کنیم. و قایع و پدیده‏هاى مختلف نیز از چنین ویژگى‏اى برخوردارند. تمامى
طوفان‏ها از ویژگى‏هاى بصرى مشابهى برخوردارند که آنها را از پدیده‏هاى دیگرى چون،
خشکسالى ها یا خسوف‏ها جدا مى‏سازد و سبب مى‏شود که از هر یک از پدیده‏هاى فوق، تعریف
عامى در مغز شکل گیرد. صفات و خصایص نیز به همین ترتیب در مغز شکل مى‏گیرند. صفات
عامى همچون قدرت، شجاعت، تحرک، وفادارى، بخشش، جوانى، بزرگى، درخشندگى،
پاکى، سکوت، وحشت، اراده، ضعف، تنهایى، هم‏دلى، ظلم و نظایر آن، از طریق تشابهاتى که در
برخى از پیامهاى بصرى ارسالى از موجودات، افعال و پدیده‏هاى دنیاى پیرامون موجود است،
پدید مى‏آید. جست و خیز خرگوش و حرکات مشابه یک شکارچى، در قالب پیامهاى بصرى به
مغز ارسال شده و صفت عام چابکى را در آن تعریف مى‏کند. شخصى که در شرایط مختلف از
دوست خود حمایت مى‏کند و سگى که رفتار مشابهى را از خود بروز مى‏دهد، صفت عام
وفادارى را در مغز تعریف مى‏کند. به طورکلى، تمامى خصایص مشترک پیامهاى بصرى،
موضوعهایى را به شکل صفات عام در مغز شکل مى‏دهند. مجموعه تعاریف عام و صفاتى که
برحسب ویژگى‏هاى بصرى شکل مى‏گیرند، به شکل الگویى در بخشى معین از مغز تثبیت
مى‏شوند که از آن به عنوان الگوى شمایل‏گرا نام مى‏بریم. و به فرد امکان آن را مى‏دهد تا هر چیزى
را برحسب خصایص پیامهاى بصرى آن شناسایى کند. به طورى که، هرگاه تصویرى از موجود،
فعل، پدیده یا هر موضوعى از طریق گیرنده‏هاى بینایى به مغز ارسال مى‏شود، با تعریف عام آن
موضوع در مغز این همانى مى‏شود؛ و در نتیجه فرد، شناسایى نسبت به آن موضوع را در ذهن
خود احساس مى‏کند. فرآیندى به این پیچیدگى با سرعت بسیار زیادى اتفاق مى‏افتد و علل آن نیز
بر ما پوشیده است. به عبارتى، ما تمامى آنچه را که در دنیاى پیرامون‏مان وجود دارند، شناسایى

مى‏کنیم، ولى از برنامه‏هایى که در مغز درونى شده و این همانى آنها، امکان شناسائى را فراهم
مى‏آورند، بى‏اطلاع هستیم و هیچ نوع آگاهى‏اى از چنین فرآیندى نداریم. تنها تصور مى‏کنیم که ما
مى‏بینیم، مى‏شنویم و به طور کلى احساس کرده و شناسائى مى‏کنیم، چنانکه هر انسان طبیعى،
احساس و ادراک مى‏کند.

تحقیقات روان‏پى شناسان به گونه‏اى انکارناپذیر و دقیق نظریه فوق را تأیید مى‏کنند.
پژوهش‏هاى ایشان نشان مى‏دهد، اشخاصى که از نواحى ثانویه قشر بینایى مغز دچار ضایعه
مى‏شوند،ادراک بصریشان با نارسایى‏هایى چند مواجه مى‏شود، در نتیجه نمى‏توانند موضوع‏هاى
علماى خاص را به درستى درک کنند، ولى این کمبود را از طریق تعاریف عامى که در مغز نقش
بسته است، جبران مى‏کنند(1). این تحقیقات نشان دهنده آن است که در مغز، تعاریف عام از
تعاریف خاص تمییز داده شده و در بخشهایى مجزا و متمایز تثبیت شده‏اند.

 

طرح واره‏ها در الگوى شمایل‏گرا

چنانکه ملاحظه کردید، پیامهاى حسى بینایى از افعال، موجودات و پدیده‏هاى محیط
پیرامون، تعاریفى عام شکل مى‏دهند که در قالب الگویى در مغز تثبیت مى‏شوند. اما، آیا
تصاویر که از دنیاى اطراف مشاهده مى‏کنیم، طرحهایى پراکنده و متمایزند؟

تصاویر دریافتى از موضوع‏هاى مختلف، در زمان و مکان از پى هم آمده و توسط گیرنده‏هاى
حس بینایى به مغز ارسال مى‏شوند. هنچنین، حس بینایى از این توانایى برخوردار است که علاوه
بر چیزهایى که بدان‏ها توجه مى‏کند، هم زمان و هم مکان، موضوعهایى را در پس زمینه ادراک
کند.

به سبب توالى و اتصالى که از نظر زمانى و مکانى بین تصاویر دریافتى از محیط وجود دارد،
تعاریف عام به شکلى کاملاً پراکنده و مجزا از هم تثبیت نمى‏شوند، بلکه در قالب طرح واره‏اى در
الگوى شمایل‏گراى مغز شکل مى‏گیرند. به طورى که، هرگاه یکى از تعاریف عام موجود در
طرح‏واره‏اى، "این همانى" شود، سایر تعاریف عام موجود در آن طرح واره برانگیخته مى‏شوند.

این بدان معنى است که تصاویر دریافتى از موضوعهاى محیط پیرامون، در قالب دسته‏هاى
گوناگونى در الگوى شمایل‏گرا تثبیت مى‏شوند که به هر یک از دسته‏ها، "طرح‏واره" مى‏گویند.

با ارسال پیامهاى بصرى از هر یک از موضوعهاى مجزا به مغز، تعریف آن موضوع در
طرح‏واره‏اى که به آن تعلق دارد، ولى پیامهاى بصرى از آنها دریافت نشده، برانگیخته مى‏شود، که
به شکل احساس نیاز به دیدن و مشاهده کردن موضوعهاى برانگیخته شده، بروز مى‏کند و تنها با
دیدن تصاویر مذکور، برطرف مى‏شود. این همان احساسى است که در همه جوامع- چه بدوى و
چه امروزى - نیاز به آفرینش هنر نمایش و نقاشى را پدید مى‏آورد. تبیین آفرینش نقاشى
موضوعى است که در این مقاله امکان پرداختن به آن نیست و ضرورى است تا در قالب اثرى
جداگانه به تشریح آن بپردازیم. آنچه موضوع اصلى بحث ما را تشکیل  مى‏دهد، هنر نمایش و کم
و کیف آن است. اما، تنها به یک ویژگى که نقاشى را از هنرهاى نمایشى جدا مى‏سازد اشاره
مى‏کنیم و آن ارائه حرکت تعاریف عام در مراسم نمایشى و سینما به روى صحنه و پرده سینما
است، چیزى که برروى بوم امکان عرضه آن نیست.

 

آفرینش تعاریف عام

پس از آن که پیامهاى بصرى از موضوعى به مغز ارسال شد، تعریف عام آن موضوع در الگوى
شمایل‏گرا، این همانى مى‏شود. تعریف عام مذکور در هر طرح واره‏اى که تثبیت شده باشد، سایر
تعاریف عام موجود در آن طرح‏واره را برانگیخته مى‏سازد و در افراد به شکل احساس نیاز به
دیدن تصاویر عام برانگیخته شده، بروز مى‏کند و آنها را وادار مى‏سازد تا از طریق ارائه تصاویرى
که تعریفشان در مغز برانگیخته شده، نیاز مذکور را در الگوى شمایل‏گرا برطرف سازند؛ که در
قالب انواع مراسم توتمى، آداب جادوئى، آیین‏هاى ورود جوانان به جرگه مردان، مراسم آشنا
سازى، مراسم ارتباط با ارواح، جشن‏هاى ادوارى، بازى‏ها و تئاتر و سینما متجلى مى‏شوند.
بوشونگوها،از بومیان ساکن آفریقا، در مراسم سن بلوغ موضوعهایى را ارائه مى‏کنند که حکایت از
برانگیختگى تعاریف عام مغز دارد. در این مراسم، افرادى با ظاهرى شبیه میمون، پلنگ، مرد

جنگى و مرد آهنگر شرکت دارند (2)، که هر یک نماینده نوع خود به شمار مى‏روند و فرضا
پلنگى که نمایش داده مى‏شود یا آهنگرى که هدایت نوآموزان را به عهده دارند، شامل پلنگى
خاص یا آهنگرى معین نمى‏شود، بلکه نماینده نوع خود بوده و تعاریف عام آن را عرضه مى‏کنند
و بنابر آنچه گذشت، برانگیختگى این تعاریف عام منجر به بروز آنها در قالب مراسم شده است.
بومیان استرالیاى مرکزى در مراسمى به نمایش باز و عقاب مى‏پرداختند. برگزارکنندگان این نقش
که معمولاً دو نفر بودند، علاوه بر آنکه با استفاده از انواع پرها و وسایل تزئینى خود را به شکل
عقاب و باز در مى‏آوردند، حرکات و جست‏وخیز حیوانات مذکور را نیز اجرا مى‏کردند(3).
آرونتاها در مراسم آشناسازى، به نمایش قبر و دفن  شدن در آن مى‏پردازند(4).

سرخپوستان اوجیبوا و فاکس نیز در رقص گاومیش به ارائه نمایش‏هایى از گاومیش نر و ماده
مى‏پرداختند(5). کورنائى‏ها، طى مراسم آشناسازى ، نمایش‏هاى مختلفى برپا مى‏کنند که بخشى
از آن به تقلید از حرکات جانوران کیسه‏دار مربوط مى‏شود(6). اسکیموها در مراسمى جادویى
حرکات گوزن را به نمایش مى‏گذارند(7). کاردجرى‏ها، در بخشى از مراسم بورا، به نمایش
درختان مى‏پرداختند(8). در سرزمین لده، در مراسمى جادویى، نمایش‏هایى ارائه مى‏شود که
ذبح‏مرغ و حرکات صلیب‏وار جادوگر از جمله آنهاست (9). در بخشهایى از فیجى، مراسمى به
نام ناندا برگزار مى‏شود و نمایش مردانى که شکمهایشان پاره شده، قسمتهایى از آن را شامل
مى‏شود(10). درگابون، در مراسم آشناسازى ورود به انجمن سرى زنان، نمایشى به شکل بلعیده
شدن به وسیله یک پلنگ، کشتن پلنگ و نجات نوآموز عرضه مى‏شود(11).

سرخپوستان ایروکوا نمایش‏هاى مختلفى را برگزار مى‏کردند که طى آن داستانهاى اساطیرى و
مراسم توتمى را با تقلید از حرکات حیوانات و موجوداتى اسطوره‏اى ارائه مى‏کردند(12).

در تمامى این مراسم، آنچه ارائه شده معرف نوع خود است، که براثر برانگیختگى تعریف عام
آن، به نمایش در مى‏آید.

موضوعهایى که طى مراسم عرضه مى‏شوند، به حیوانات و گیاهان و توتم‏ها و موجودات
اسطوره‏اى محدود نمى‏شوند، بلکه انواع زیورآلات، وسایل تزئینى و رنگ‏ها و نقاب‏ها و نظایر

آن، به روى هم موضوعهایى را در مراسم ارائه مى‏کنند که از آنها به عنوان صفات عام نام بردیم.
نقاب‏ها در برخى موارد معرف موجودات اسطوره‏اى، خدایان و قهرمانان قبیله‏اند، ولى معمولاً
معرف یک یا چند صفت هستند. ظواهر بصرى هر نقاب با صفتى که مدنظر است مطابقت دارد.
نقابى که وحشت یا اضطراب را منعکس مى‏سازد با ظواهرى وحشت‏آور و هولناک ساخته
مى‏شود، به طورى که براى ناظران، همان احساس را برمى‏انگیزد؛ زیرا تعریف مذکور را در مغز
این همانى مى‏کند.

در برخى از مراسم آشناسازى در آفریقا، برگزارکنندگان مراسم، هنگام ختنه نوآموزان،
پنجه‏هاى حیوانات شکارى را بدست مى‏کنند(13). این اعمال، جنبه نمایشى دارد و پنجه‏هاى
حیوانات شکارى، صفت عام درندگى و وحشى گرى را ارائه مى‏کند. در میان برخى از قبایل
جنوب‏شرقى استرالیا در مراسم آشناسازى، قطعه چوبى به جاى آرواره‏هاى مار شرکت
مى‏کند(14). این بدان سبب است که ویژگى و صفاتى مشترک بین چوب و آرواه مار وجود دارد،
که در مراسم ارائه همان صفت مشترک مد نظراست. از این رو، به راحتى یکى جاى دیگرى
مى‏نشیند و از این طریق صفت عام مورد نظر را در مراسم به نمایش مى‏گذارد در میان مورد
وین‏ها، در مراسمى، تخم‏مرغ پخته‏اى از بین سینه‏هاى برگزارکنندگان بیرون آورده شده و جهت
ارائه صفت بارورى عرضه مى‏شود(15).

در تراژدى‏هاى یونان باستان نیز نقاب، انواع خصایصى که در نمایش‏هایى دیونیزوسى مدنظر
بود القاء مى‏کرد(16). تقریبا در تمامى نمایش‏هاى ارائه‏شده در تئاتر و سینما، تنها بدین سبب
بیننده با برخى از شخصیت‏ها، وقایع و تجارب داستان،همدلى، هم نظرى، هم فکرى و همراهى
احساس مى‏کند و در یک کلام مى‏تواند خود را به جاى شخصیت‏هاى داستان یا تجارب و
تفکرات آنها بگذارد که آنها شخصیت‏ها، خصایص و تجارب عام را در مغز این همانى مى‏کنند، نه
موارد خاص را، و اگر بیننده تنها اشخاص و تجارب خاصى را در تئاتر و سینما و به طور کلى هر
نمایشى مشاهده کند،هرگز قادر به برقرارى ارتباط حسى و فکرى با آن نخواهد بود. بااین نظریه ما
به تعریف نمایش بسیار نزدیک شده‏ایم، ولى هنوز تعریف جامعى از آن ارائه نکرده‏ایم و چنانکه

خواهیم دید، علاوه بر برانگیختگى تعاریف عام در الگوى شمایل‏گرا، تثبیت برنامه‏هاى دیگرى
در مغز ضرورى است تا با آفرینش هنر نمایش مواجه شویم.

 

ریتم در الگوى شمایل‏گرا

تصاویرى که از محیط به چشم مى‏خورد، علاوه بر آن که از هر موضوع، تعریفى عام در الگوى
شمایل‏گرا شکل مى‏بخشد، ریتمى را نیز در مغز تثبیت مى‏کند. تصاویر دریافتى از موجودات،
افعال و پدیده‏ها مى‏توانند با تکرارى متناوب انعکاس یابند. مثلاً، اگر تصویر اسبى به چشم بیاید و
سپس ناپدید شود و پس از مدتى همان تصویر دوباره تکرار شود و مجددا دور شده، به طورى که
به چشم نیاید و پس از چند روز، دیگربار تصویرى از اسب به مغز ارسال شود، این تکرار متناوب
پیامهاى بصرى از یک موضوع، ریتمى را در مغز شکل مى‏بخشد و علاوه بر تعریف عام اسب در
الگوى شمایل‏گرا، ریتم آن نیز پس از برانگیختگى در قالب رفتارهایى بروز مى‏کند که تحت عنوان
نمایش مى‏شناسیم. اگر، علاوه بر تصویر اسب، برکه‏اى نیز مشاهده شود، سپس چشم به دنبال
اسبى که از برکه دور مى‏شود، کوهى را ببیند و آنگاه دوباره به تصویر برکه یا شیئى در اطراف توجه
کند، ترکیب و توالى تصویر اسب و برکه و کوهستان و مجددا برکه، نوعى بافت را تشکیل مى‏دهد
و با بافت تصویر اسب و کوهستان و سپس شیئى در اطراف، تفاوت دارد. بافت پیامهاى بصرى
همچون ریتم در مغز تثبیت مى‏شود و برانگیختگى آن، موجب بروز رفتار مى‏شود.

همچنین، پیامهاى بصرى دریافتى از موضوعهاى مختلف از ماندگارى متفاوتى برخوردارند.
دشتى که پیوسته مشاهده مى‏شود، با اسبى که گاهى در طول روز دیده مى‏شود و با فصل بهار که
پیامهاى بصریش در دورانى معین از سال به مغز مخابره مى‏شود، از نظر ماندگارى پیامهاى بصرى
متفاوت‏اند و هر یک از آنها که در بافتى معین از الگوى شمایل‏گرا قرار گیرند، ترکیبات گوناگونى از
آن مى‏سازند. تصویر مداوم دشت و همزمان با آن، تصویر طولانى بهار از ترکیب طولانى- طولانى
برخوردار است، در حالى که تصویر اسب با همراهى تصویر دشت، ترکیب کوتاه - طولانى را به
بافت الگوى شمایل‏گرا مى‏بخشد.


تصاویر از نقطه نظر نماى دور، متوسط و نزدیک با هم متفاوت‏اند. ترکیب‏هاى متفاوت نماهاى
دور و متوسط و نزدیک میتواند بافتهاى گوناگونى را در الگوى شمایل‏گرا پدید آورد. ترکیب" نماى
دور، نماى نزدیک، نماى دور"، با ترکیب" نماى نزدیک، نماى نزدیک، نماى دور"، متفاوت است
و برحسب آنها، اشکال مختلفى را در الگوى شمایل‏گرا تثبیت مى‏کند. نماى دور یک کوهستان به
همراه نماى نزدیک درخت و مجددا نماى دور کوهستان، ترکیب "نماى دور، نماى نزدیک، نماى
دور" را در بافت الگوى شمایل‏گرا شکل مى‏بخشد. در حالى که، نماى نزدیک کوهستان، نماى
دور درخت، نماى نزدیک کوهستان ترکیب" نماى نزدیک، نماى دور، نماى نزدیک" را در بافت
الگوى شمایل‏گرا پدید مى‏آورد.

 

علل آفرینش نمایش

تعاریف عام الگوى شمایل‏گرا به همراه ریتم تصاویر، ماندگارى نماها، بافتى که انواع تصاویر
پدید مى‏آوردند و ترکیبى که نماها از نقطه نظر دورى و نزدیکى دارا هستند، جملگى پس از تثبیت
و برانگیختگى در الگوى شمایل‏گرا، به شکل پدیده‏اى بروز مى‏کنند که تحت عنوان نمایش
مى‏شناسیم. به عبارتى، نمایش چیزى نیست جز رفتارى که براثر برانگیختگى تعاریف عام، ریتم،
ماندگارى، بافت و ترکیب نماها در الگوى شمایل‏گرا پدید مى‏آید. انسانها در آگاهى خود، کمترین
اطلاعى از علل بروز رفتارهاى نمایشى ندارند. آنهاتابع بى‏چون و چراى فرامینى هستند که به
بوسیله برنامه‏هاى الگوى شمایل‏گرا تجویز مى‏شود. انسانها، آثار و رفتارهاى نمایشى مختلفى را
خلق مى‏کنند، ولى از علل احساس نیاز به خلق چنین فرآورده‏هایى بى‏اطلاعند؛ و تنها با کاربرد
واژه هنرى یا فرهنگى براى آثارى از این قبیل، که عللى زیستى و غریزى برایشان سراغ ندارند،
رفع تکلیف مى‏کنند.

 

مراسم آئینى

نمایش‏ها در قالب انواع مراسم، بازى‏ها، تئاتر و سینما خود را متجلى مى‏سازند که در جوامع

مختلف بدوى، باستان و امروزى قابل شناسایى هستند. افراد در جوامع ابتدایى، در قالب مراسم
توتمى، مراسم جادویى، مناسک ارواح، مراسم تدفین، مراسم آشناسازى، مراسم باشگاهاى
سرى مردان و زنان، مراسم آئینى مختلف و انواع جشن‏هاى ادوارى نمایش‏هایى را به اشکال
مختلف مى‏آفرینند. ساکنان جزیره مارى، از جزایر مجاور گینه جدید، در مراسم ورود جوانان به
جرگه مردان به نمایشهایى دست مى‏زنند که در آنها، انواع زیور آلات و نقابها، پشت هم در قالب
تصاویرى ارائه مى‏شوند. به طورى که، اولین شخصى که به ارائه نمایش اقدام مى‏ورزد، نقابى بر
چهره دارد، با چشمانى درشت و ریشهایى از استخوان و پرهاى مختلف و لاک سنگ پشتى بر سر
و ریسمانى بدنبال آن؛ در حالى که نمایش دهنده دومى بدون نقاب است، نمایش دهنده سومى
تصاویرى را نمایش مى‏دهد که بر طبق آن، کوسه ماهى‏اى با چهره انسان و دست و پاهاى کوچک
معرفى مى‏شود(17). چنانکه مشهود است، تمامى نقابها، زیورآلات، ریش، استخوان، پر،
ریسمان و لاک سنگ پشت، از موضوعهایى هستند که در الگوى شمایل‏گرا تعاریف عامى را
تعیین مى‏کنند. تکرار متناوب تصاویر نقاب‏دار، در حالى که بوسیله تصاویر بى‏نقاب همراهى
مى‏شوند، ریتم تصاویر این نمایش را عرضه مى‏کند. مدت زمانى که تصاویر در قالب نقاب‏ها، و
نمادها، به وسیله نمایش دهندگان عرضه مى‏شود، ماندگارى آنها را در نمایش نشان مى‏دهد، که
در حقیقت به همین شکل در الگوى شمایل‏گرا تثبیت شده و هنگام برانگیختگى در قالب نمایش
ریخته شده‏اند. تمامى موضوعهایى که مى‏بایست به شکلى خاص و ضرورى به همراه ریتم
نمایش ارائه شوند، بافت نمایش را مى‏سازند و فاصله‏اى که هریک از تصاویر عرضه شده در
نمایش از تماشاگران دارند، معمولاً ترکیب نماها را پدید مى‏آوردند. در کلیه نمایشها،تمامى یا
بخشى از برنامه‏هایى که در الگوى شمایل‏گرا تثبیت شده‏اند ( تعاریف عام، ریتم، ماندگارى، بافت
و ترکیب) در قالب نمایش ریخته مى‏شوند و این بسته به آن است که کدامیک از برنامه‏هاى مذکور
در الگوى شمایل‏گرا برانگیخته شوند و آنگاه در قالب رفتاریهاى نمایشى متجلى گردند. قبایل
یواین، ویراجیورى، کامیلاروى، ساکن در استرالیا، در مراسمى که به بورا موسوم است،
نمایش‏هایى با خصایص یاد شده عرضه مى‏کنند(18). یاکویى‏ها
[1]، مردمى از تیره آزتکها، در

آیین‏هایى که به وئهما
[2] مشهور است نمایش‏هایى را بر پا مى‏کنند که ترکیبى از مراسم بومى و

تئاتر مذهبى اروپایى است(19). اهالى آلاسکا در مراسمى جادویى که به وسیله جادوگر ارائه
مى‏شود، به تماشاى نمایش هاى جادوگرى مى‏نشینند(20). تقریبا در تمامى مراسم جادوئى،
چنین نمایش‏هایى ، یا تنها به وسیله‏ؤ جادوگر یا با همراهى سایرین برگزار مى‏شوند.

 

پیدایش تئاتر در جوامع باستان

نمایش‏هایى که تحت عنوان تئاتر مى‏شناسید به ناگاه ظاهر نشدند. انواع مراسم نمایشى‏اى که
در جوامع ابتدایى اجرا مى‏شدند در برخى از تمدن‏هاى باستان (به خصوص یونان باستان) از
صورت آئینى خارج شده و به شکل هنرى نمایش به نام تئاتر در آمدند که تا عصر کنونى در
جوامع امروزى، همچنان به نمایش در مى‏آیند. در یونان باستان انواع درام از برخى مراسم
نمایشى و آئینى‏اى که پیش از آن رایج بوده، پدید آمد. نمایش‏هایى که در مورد اسطوره‏ها و
خدایان ساخته مى‏شد. تولد یا ازدواج زوس، مرگ و رستاخیز دیونوسوس و بلایاى دمتروپرسنونه
از جمله این نمایش‏ها بودند که به یونانى "درومنا" (یعنى رویداد) خوانده مى‏شدند و واژه درام به
معنى نمایش، از آن گرفته شده است (21).

اینکه خاستگاه تراژدى کدامیک از مراسم نمایشى و آئینى است، نظریه‏هاى مختلفى عنوان
شده است. ارسطو تراژدى را برگرفته از ساقینامه مى‏دانست، به خصوص که ساقینامه گاه
نمایش‏گونه اجرا مى‏شد. برخى از ساقینامه‏هاى باکخولیدس بر این روال بودند(22). ریجوى
عقیده داشت که تراژدى از نمایش‏هاى پرستش و قیام مردگان پدید آمده و بسیارى از عناصر
مراسم اموات در تراژدى به جا مانده است. محراب در صحنه تراژدى از جمله این عناصر است
که از مزار در مراسم اموات ناشى شده است (23). فارنل منشأ دیگرى براى تراژدى ذکر مى‏کند.
او تراژدى را برگرفته از مراسمى مى‏داند که بر طبق افسانه دیونوسوس ملانائیگیس ساخته شده

است، که در آن مراسم برخى از بازیگران پوست بز بر تن مى‏کردند. از این رو، واژه تراژدى که به
معنى سرود بز است، به نمایش‏هایى که از این مراسم ناشى شده بود، اطلاق شده‏است (24). به
همین جهت در آتن، نمایشهاى تراژدى در تماشاخانه خداى دیونوسوس و در کنار مجسمه او
اجرا مى‏شد و بازیگران تراژدى، هنرمندان دیونوسوسى نامیده مى‏شدند که در مراسم جشن این
خدا نمایش اجرا مى‏کردند (25). کمدى از دیگر نمایش‏هایى بود که در یونان باستان از مراسم
نمایشى و آئینى پیش از خود به وجود آمد. چنانکه از شواهد برمى‏آید، کمدى از مراسمى به نام
کوموس نشأت گرفته‏است (26)، که براى خدایان بارورى و زایش بر پا مى‏شد تا از آن طریق زمین
را تحت تأثیر قرار داده و محصول کشاورزى پربارى بدست آید(27). تقریبا در تمامى جوامع
ابتدایى که به کشاورزى اشتغال دارند، چنین مراسمى بر پا مى‏شود. در یونان باستان، سوساریون
آن را از صورت مراسم بیرون آورد (28) و به شکل نمایش کمدى بیرون آورد که پس از یک سده
در سراسر سرزمین یونان متداول گشت (29).

روم باستان که تقریبا همه عناصرى که لازمه یک تمدن بود از یونان اقتباس کرده بود، نمایش را
نیز از این قاعده مستثنى نساخت. مراسم آئینى‏اى که از آغاز پیدایش تمدن در روم باستان متداول
بود در اواخر سده سوم پیش از میلاد کم رنگ شد و جاى خود را به نمایش‏هایى داد که از ترجمه
آثار برجسته تراژدى و کمدى یونان باستان، شکل گرفته بود(30).

در روم باستان، نمایش‏ها علاوه بر آن که از نمایش‏هاى یونان باستان و مراسم آئینى نشأت
گرفته‏اند، ریشه در نمایش‏هاى اتروسک
[3] نیز داشتند(31). در روم باستان، ابتدا قطعات نمایشى

کوتاه و خنده‏دار به نام آته‏له‏نیا
[4] رواج داشت . و سپس نمایش‏هایى هجوآمیز به نام میم[5] به آن
 
افزوده شد(32). آثار کلاسیک رومى نیز با تقلید از نمایش نامه‏هاى یونانى از سده سوم پیش از

میلاد آغاز شد(33). اما، رومى‏ها آنچه به تاریخ افزودند دو نوع نمایش بود: اولى نمایشى به نام
فابولا به داستانهایى که به تاریخ روم مربوط مى‏شد، مى‏پرداخت(34) و دومى نمایش به نام میم
[6] بود که ویژگى آن ارائه بازى بدون کلام بازیگر بود که با لباسهاى رنگارنگ، گروه همسرایى،
موسیقى و سایر عوامل صحنه همراهى مى‏شد(35). این نوع نمایش، هدیه‏اى از روم باستان
است که براى نسل‏هاى کنونى نیز بجا مانده است.

در سایر ملل باستان پس از آنکه جامعه از صورت ابتدایى خارج شده و به جامعه‏اى شهرى
بدل شد، اکثرا هنر نمایش همچنان صورت آئینى خود را حفظ کرد و در قالب انواع مراسم دینى،
توتمى و جادویى و جشن‏هاى ادوارى اجرا مى‏شد. این نمایش ها در جوامع شهرى ملل باستان با
شکوه و جلالى بیش از گذشته( هنگامى که جامعه به شکل ابتدایى اداره مى‏شد) برپا مى‏شد. در
این سرزمین‏ها، هنر نمایش، همچون همه زمینه هاى هنرى فلسفى و علمى هرگز به آن حد از
اعتلاء که در یونان‏باستان رسیده بود، نائل نگشت.

نخستین اثر نمایشى که در جهان  به ثبت رسیده، به مصر باستان تعلق دارد. این اثر، کتیبه‏اى
است به نام متون اهرامى که سه هزار سال پیش از میلاد بر دیواره‏هاى معابد نوشته شده است و
در قالب گفتارها و دستورات صحنه، فضایى نمایشى را بیان مى‏کند(36). اما مهمترین مراسم
نمایشى را که در مصر باستان بر پا مى‏شد، مى‏بایست مراسم آبیدوس
[7] دانست که از صحنه‏هاى
نمایشى باشکوه مختلفى تشکیل مى‏شد(37). در مصر باستان ،مراسم نمایشى دیگرى نیز برگزار
مى‏شد که یکى از آنها" آیین منزلگاه صبح" بود. در این نمایش که به پرستش عموم خدایان مربوط
مى‏شد، حتى فرعون نیز نمایش‏هایى را به کمک کاهنان به اجرا مى‏گذاشت (38). در بابل، هر
سال مراسمى براى مرگ و رستاخیز خداى رستنى‏ها، تموز برپا مى‏شد، که نمایشى مذهبى
بود(39). اولین اثر نمایشى هند باستان، رساله‏اى به نام ناتیا شاسترا
[8] است که به منظور

راهنمایى بازیگران نمایش تألیف شده بود (40) و دستورات و نکاتى را در خصوص صحنه‏آرایى،

بازیگرى، انواع درام و همچنین مراسمى که ریشه‏هاى نمایش را باید در آنها یافت، یادآور مى‏شد
(41). نمایشى که رامیلا نامیده مى‏شود از سده سوم پیش از میلاد تاکنون در شرق هند
برگزارمى‏شود که اقشار مختلف مردم را به خود جلب مى‏کند. در این مراسم که دوره‏اى برگزار
مى‏شوند، هفتمین تجسد ویشنو به نمایش گذاشته مى‏شد(42) و ما بین تماشاچیان و بازیگران
جدایى دیده نمى‏شد، به طوریکه تماشاچیان نیز بخشى از صحنه نمایش به حساب مى‏آیند
(43). همچنین، در سده‏هاى اول و دوم پیش از میلاد، نوعى نمایش که شباهت زیادى به میم
رومى داشته در هند باستان متداول بوده است (44). آغاز نمایش در چین باستان را باید از
جشن‏هاى نظامى‏اى دانست که اوائل سده سوم پیش از میلاد در آن سرزمین رواج داشته‏است
(45). در دوران سلسله ویئى انواع بالماسکه و کمدى به نمایش درمى‏آمدند (46). در سرزمین
چین، در زمان سلسله شانگ
[9]، مردم نمایش‏هایى را در قالب مراسم و جشن‏ها اجرا مى‏کردند.
برخى از این مراسم در بناى عمدى دهکده برپا شده و برخى دیگر در مکانى بیرون از دهکده،
بنام بیشه مقدس، صحنه اجراى مراسم‏نمایشى بود (47). پس از حمله مغولان به چین، هنر
نمایش رواج بیشترى یافت و تحولاتى جدید در آن پدیدار شد، به طورى که در بازى، حرکت از
گفتار اهمیت بیشترى یافت و گفتارهاى نمایشى جانشین اشعار بلند شد (48). در ژاپن که نمایش
با مراسم آئینى و دینى درهم آمیحته بود(49). در ابتدا به شدت تحت تأثیر نمایش چینى قرار
داشت (50). در سده دهم میلادى این هنر تحت عنوان دن گاکو
[10] و ساراگاکو[11] به شکل قطعات
 
نمایشى کوتاهى برگزار مى‏شد(51). در سده چهاردهم میلادى، نمایشى به نام نو
[12] که از

ساراگاکو به وجود آمده بود، متداول گشت که مضامینى فلسفى، دینى و تاریخى را به همراه
نمایش‏هاى رمزگونه ارائه مى‏کرد(52). در سده شانزدهم میلادى، نمایش جدیدى به نام

کابوکى
[13] در ژاپن متولد شد که با آمیزش تراژدى و کمدى، موضوعهاى موجود در زندگى روزمره

مردم را به نمایش مى‏گذاشت (53). از ایران باستان در زمینه هنر نمایش، همچون سایر زمینه‏هاى
علمى و هنرى، هیچ مدرک مستندى یافت نمى‏شود که دلالت بر متداول بودن نمایشى داشته
باشد که خاص این سرزمین است(54). اما از مراسم آئینى‏اى که به پرستش میترا مربوط مى‏شده
است مى‏توان چنین استنباط کرد که، همچون سایر مراسم آئینى، جنبه‏هاى نمایشى نیز مدنظر
بوده‏است(55). پس از آن که اسلام به سرزمین ایران تسلط یافت و بعد از آنکه رسوم و آئینهاى
جدیدى به آن افزوده شد، به تدریج مراسمى مذهبى به نام شبیه و تعزیه در نزد مردم متداول
گشت که به نمایش وقایع تاریخى - مذهبى شهادت امام حسین، شهادت مسلم و دو طفلانش و
نظایر آن مى‏پرداخت که در دوران کنونى نیز رایج است (56). آزتک‏ها در جشن‏هاى ادوارى
نمایشهایى ارائه مى‏دادند که صورتى عبادى داشت(57). بازیگران آنها شامل کاهنان، جنگجویان
و اسراء یا قربانیان بودند و نوع لباس و رنگ‏ها و تزئینات بکار رفته در هر نمایش نیز بستگى به
خداى معینى داشت که برایش آن مراسم ترتیب داده شده‏بود(58). تمدن مایا نیز در جشن‏ها و
مراسم آئینى مختلف، نمایش‏هایى را ارائه مى‏کردند که با قربانى کردن انسان همراه بود(59).
مردمان اینکا در جشن‏هاى مختلفى که براى خورشید، تطهیر زمین، احترام به ملکه، مرگ و غیره
بر پا مى‏کردند، نمایش‏هایى را اجرا مى‏کردند. آنها داراى طبقه‏اى خاص، به نام دلقکان بودند که
وظیفه آنها خنداندن مردم بود. تئاتر نیز اجرا مى‏کردند که از بین تمامى نمایش‏هاى آنها تنها درام
اُیانّتاى
[14] بجا مانده است (60).



تئاتر از سده‏هاى میانه تا امروز

در اوائل سده‏هاى میانه، در اروپا نمایش در قالب مراسم و جشن‏هایى، همچون جشن‏هاى

کریسمس، کارناوال، رقص‏هاى بهارى و مراسم مربوط به برداشت محصول، مراسم روز اول ماه
مه و جشن‏هاى عروسى برپا مى‏شد که معمولاً با موسیقى، شعر و رقص همراه بود  و در این زمان
نمایش‏هاى حکومتى ضرورتا صورتى مذهبى داشت (61).

در اواسط و همچنین اواخر سده‏هاى میانه، به رغم مخالفت کلیسا با هر نمایشى که بیان‏کننده
داستانهاى مذهبى نباشد، و با وجود آزار وتعقیب هنرمندان غیرمذهبى، نمایش‏هاى غیر مذهبى
به وسیله هنر پیشه‏هاى دور گرد در دهکده‏ها، خیابانها و میادین شهرها برگزار مى‏شد و تقریبا هیچ
جشن عروسى‏اى بدون هنرنمایى این هنرپیشه‏ها برپا نمى‏شد (62). به نظر مى‏رسید که هیچ
چیز، ولو اینکه هستى و زندگى انسان را تهدید کند، نمى‏تواند مانع از آن شود که نوع بشر دست از
نمایش بر دارد. نمایش در این دوران کمتر تحت تأثیر ادبیات قرار دارد هر روایتى که مورد نظر
است به جاى نوشته شدن، بازى مى‏شود (63).

در اواخر سده‏هاى میانه در اروپا، شهرها توسعه چشمگیرى داشتند. در شهرهاى اروپایى، به
خصوص شهرهاى ایتالیا، نمایشهاى بزرگ اجرا مى‏شد، در محیطى باز و فضایى آزاد اجرا مى‏شد
که زمینه‏ساز پیدایش اوپرا در سده‏هاى بعدى شد (64). از همین زمان به بعد، نمایشهاى رسمى
در اروپا دوباره پا به عرصه هنر مى‏گذارد و نمایشهاى تراژدى و کمدى نه چندان مطرحى خلق
مى‏شود (65). در اواخر سده شانزدهم و اوائل سده هفدهم، اوپرا در فلورانس و ونیز پا به عرصه
هنر گذاشت و به سرعت در اروپا شروع به گسترش کرد. در اوپرا، هنر نمایش به همراه هنرهاى
موسیقى، آواز و رقص اجرا مى‏شد، که به تقلید از درام کلاسیک یونان باستان شکل گرفت و در آن
دوران طرفداران بسیارى داشت (66). و این تنها شکلى از اشکال گوناگون اجراى نمایش در آن
دوران بود. کمدى‏ها و تراژدى‏هاى بسیارى به تقلید از نمایشنامه‏هاى یونان باستان ساخته شد و
این در حالى بود که نمایش‏هاى کمدى مردم پسند
[15] در خیابانها و میادین شهرها همچنان برگزار
مى‏شد و تا اواخر قرن هجدهم ادامه داشت (67).

در سده نوزدهم نمایش، چه از نظر کمّى و چه از نظر کیفى تحولى شگرف یافت. پیدایش

مکاتب جدید هنرى که به نمایشى نیز رسوخ کرد از یک طرف و افزایش درآمد حاصل از اجراى
این هنر از طرف دیگر موجب چنین جهشى شد (68). در آمریکا هنر نمایش رونق یافت و
نمایشى جدید با عنوان قایق نمایشى
[16] پا به دنیاى هنر گذاشت. در این نوع نمایش از قایق‏هاى
بخار به مثابه تماشاخانه استفاده مى‏شد و این تماشاخانه‏هاى سیّار با سفر به مناطقى که در
مجاورت رودخانه قرار داشتند به اجراى نمایش براى ساکنین ساحلى مى‏پرداختند. البته، نمایش
در تماشاخانه‏هاى غیر سایر نیز همزمان ادامه داشت و تا سال 1885 در آمریکا بیش از پنج هزار
تماشاخانه در دویست‏وپنجاه شهر، به اجراى نمایش مشغول شدند(69). در فرانسه در آغاز سده
نوزدهم، نمایش‏هاى جدیدى پا به عرصه ظهور گذاشت که موضوعهاى اخلاقى را با همراهى
موسیقى و باله ارائه مى‏کرد. این نمایش‏ها که به ملودرام
[17] معروف شدند مورد استقبال عوام و

بى‏مهرى روشنفکران قرار گرفتند (70).

در سده نوزدهم صحنه‏آرایى در نمایش تغییرات قابل ملاحظه‏اى کرد، به طورى که براى هر
نمایش، صحنه آرایى خاص آن تعبیه شده و نظامى از پرده‏ها جهت ارائه صحنه‏هاى مورد نظر
استفاده مى‏شد (71). اوائل سده نوزدهم هنرنمایش تحت تأثیر مکتب رومانتیسم قرار گرفت و بر
اساس آن، صحنه تئاتر، آثار نمایشى برجسته‏اى برروى خود دید(72). مکتب رومانتیسم، علاوه
بر توجه به جنبه‏هاى زیباى زندگى، زشتى‏هاى آن را نیز متجلى مى‏ساختند؛ زیرا آن را بخشى از
زندگى و دنیاى اطراف ما مى‏دانستند (73). در رومانتیسم، صحنه کمتر از واقعیت پیروى مى‏کند
و بیشتر از شرایط داستان تبعیت مى‏کند. در این راه، مکتب رئالیسم بیشتر به جزئیات اثر آنگونه که
هست مى‏پرداخت و شخصیتهاى خود را ضرورتا از قهرمانان و شایستگان بر نمى‏گزید (74).

مکتب ناتورالیسم نیز همچون سایر مکاتب ادبى به تئاتر سرایت کرد. تحولاتى که بیشتر در
طراحى صحنه و لباس برجسته بود (75). در اواخر قرن نوزدهم اصول مکتب نوخاسته
سمبولیسم دامنگیر تئاتر شد. در آثار نمایشى سمبولى، تعاریف و معانى عام نقش برجسته‏اى

داشت که به شکل موجوداتى به تصویر کشیده مى‏شد که بین عالم واقعى و خیالى مرتّب دست
به دست مى‏شد (76). نمایش هاى سمبولى تا اوائل سده‏بیستم ادامه داشت (77). در سده
بیستم، نمایش در هر گوشه از جهان با ظهور مکتب یا سبک نمایشى خاصى ظهور کرد. در آلمان
اکسپرسیونیسم و نمایش اپیک
[18]، در فرانسه سورئالیسم و ابزوردیسم، در شوروى
کنستراکتیویسم، در لهستان نمایش‏هاى آئینى و تجربى، در آمریکاى لاتین نمایش‏هاى خیابانى و
در برادوى نیویورک نمایش‏هاى موزیکال پا به عرصه نمایش مى‏گذارند (78).

پس از جنگ اول جهانى سبکى از نمایش، تحت عنوان اکسپرسیونیسم ابداع شد که بانیان آن
در صدد بودند تا از طریق ایجاد تمرکز و تشدید در عبارات، اصوات و رنگ و حرکت به تکنیکى
غیر واقعى دست یازند که تماشاگران را هرچه بیشتر تهییج کند (79). اپیک از جمله سبک‏هاى
نمایشى‏اى بود که شرایط جدیدى را براى خلق یک اثر نمایشى عرضه مى‏کرد. در این نوع
نمایش، داستانى روایت مى‏شود که تماشاگر قاضى آن است و صحنه‏هاى نمایش، علاوه بر آن که
در ارتباط با هم خواهند بود، هر یک به تنهایى نیز معنى دار هستند (80). در اوایل سده بیستم،
کنستراکتیویسم که در هنرهاى تجسمى ظهور کرد بود وارد دنیاى تئاتر شد و در نور، رنگ، خط،
حجم و حرکت نمایش تحولاتى را پدید آورد (81). از اوائل سده بیستم مکتب سورئالیسم تئاتر
را در آغوش خود گرفت. نمایش‏هاى سورئال به دنیاى رویا و غرایز انسانى توجه داشت تا از آن
طریق واقعیت برتر و حقیقى را نمایش دهد. شکل صحنه تئاتر نقش حیاتى‏اى در برقرارى ارتباط
با تماشاگران بازى مى‏کرد. از این رو، سالن‏هاى تئاترى ساخته شد که داراى فضایى بود که
گراداگرد تماشاگر را گرفته و تماشاگر در وسط آن نشسته بود و بازى و اجرا در دوروبر تماشاگر به
نمایش گذاشته مى‏شد (82). نمایشى که ابزورد لقب گرفت بسیارى از قواعد پیشین ادبیات
نمایشى را فرو مى‏ریخت. نمایش ابزورد، فاقد شخصیت‏هاى با هویت است، آغاز و پایان آن
مشخص نیست و با مکالمات متناقض و نامعینى به ارائه رویاها و کابوس‏هاى انسان امروز
مى‏پردازد (83). از اواسط قرن بیستم، تئاترى پا به عرصه ظهور گذاشت که تاکنون ادامه دارد.

تئاترى که نام "پیشرو" یا "پوچ" بر آن نهاده‏اند. این نوع تئاتر،بجاى آنکه در جستجوى تحولاتى در
عناصرى بصرى موجود در هنر نمایش باشد، در صدد است تا نگاهى نو نسبت به آن معنایى که
در هنرهاى نمایشى عرضه مى‏شود، داشته باشد. معنایى که در سال‏هاى اخیر کمتر مى‏تواند
خوش بینانه باشد (84). ماندگارى هنر نمایش علتى ندارد، به جز برانگیختگى برنامه‏هاى الگوى
شمایل‏گرا که در قالب تعاریف عام، ریتم‏ها، بافت‏ها، ماندگارى‏ها،ترکیب نماها در مغز تثبیت
شده‏اند. و چون تعاملاتى که پدید آورنده برنامه‏هاى مذکور هستند، مشابه‏اند، برنامه‏هاى تثبیت
شده، در الگوى شمایل‏گرا و متعاقب آن برانگیختگى برنامه‏ها، در طول دوران‏هاى متمادى،
رفتارهاى مشابه‏اى در نسلها خلق مى‏کنند. در اودوار کنونى نیز سینما و متعاقب آن تلویزیون، تنها
بدین جهت پا به عرصه ظهور گذاشت و تماشاچیان و مخاطبان بیشمارى یافته‏اند که برنامه‏هاى
الگوى شمایل‏گرا، هنچنان بر اثر تعامل حس بینایى با محیط در مغز نسلها تثبیت مى‏شود و هنگام
برانگیختگى، نیاز به بروز در قالب مشاهده نمایش پیدا مى‏کند.

 

تعریف جدیدى از نمایش

چنانکه گذشت، از ابتدایى‏ترین جوامع انسانى گرفته تا پیشرفته‏ترین آنها و از هنگامى که
تاریخ، زندگى و آفریده‏هاى انسانى را به خاطر مى‏آورد تا انسان در جوامع امروزى، هنر نمایش
توسط انسان‏ها آفریده شده است. از ابتداى پیدایش هنر نمایش تا کنون، بسیارى از خصائص
نمایش تغییر کرده است. زمانى، نمایش حتما مى‏بایست در مکانى معین صورت گیرد.
نمایش‏هاى مراسم آئینى در مکانى که مختص آن بود و گاه مقدس نیز پنداشته مى‏شد اجراء
مى‏گشت (85). نمایش‏هاى تئاتر نیز در تماشاخانه هایى در دامنه تپه‏ها ساخته مى‏شد که از
جایگاهى نیم دایره به نام تئاترون
[19] براى تماشاگران داشت (86). ولى با پیدایش تلویزیون،
نمایش به هر جایى که جعبه تلویزیون قرار مى‏گرفت، انتقال مى‏یافت و نمایش را از تعلق به مکانى
خاص رها مى‏ساخت.


نمایش در مراسم آئینى، تئاتر و سینما اقشار مختلف جامعه را گرد هم جمع مى‏کرد و یکى از
کارکردهاى آن ایجاد همبستگى گروهى و اجتماعى به شمار مى‏آمد، در حالیکه، نمایش در
تلویزیون به سبب عدم تعلق به مکانى معین دقیقا در جهت عکس آن، موجب مى‏شد تا افراد به
کنج خانه‏ها کشیده شده و همبستگى گروهى در جامعه کاهش یابد (87). نمایش‏هاى مراسم
آئینى و تئاتر با فرهنگ جامعه‏اى که در آن شکل مى‏گرفتند، تطابق داشتند و موجب حفظ سنن و
آداب اجتماعى و باورها و احساسات ملى مى‏شدند، در حالیکه نمایش در سینما و تلویزیون از
طریق رسانه‏هاى جمعى و برون مرزى، موجب سست شدن سنن اجتماعى و احساسات ملى
شدند (88).

نمایش در قالب مراسم آئینى در روایت و از طریق نماد، موافق و معرف باورهاى دینى و روح
مذهبى جامعه‏اى بود که در آن آفریده شده بود. در حالیکه در دوره پیش از رنسانس، نمایش‏هاى
غیر مذهبى دوره‏گردان مشخصا مخالف باورهاى دینى و شعائر مذهبى اى به شمار مى‏رفت که
کلیسا در جوامع اروپایى اشاعه دهنده آن بود. 

نمایش، گاه همچون نمایش نو در منطقه‏اى که پدید آمده بود، محصور مى‏ماند و گاه همچون،
خیمه شب بازى و نمایش‏هاى سبک رومانتیسم از محلى که در آن بوجود آمده بود به مناطق
دوردست رسوخ مى‏کرد.

زمانى نمایش، خود را تنها به ارائه دنیاى واقعى منحصر مى‏دانست و هنگامى دیگر، فتح
دروازه‏هاى تخیل و رؤیا را از وظایف خود مى‏پنداشت. گاه اخلاقیات موضوع روایات آن قرار
مى‏گرفت و گاه از به نمایش گذاشتن هوس آلوده‏ترین و بى پرده‏ترین ابعاد دنیاى انسانى فروگذار
نبود.

زمانى از انسان‏ها، زمانى دیگر از نقاب و تصویر، هنگامى از عروسک و وقتى دیگر، حتى از
سایه‏ها براى ارائه نقش‏هاى مورد نظر بهره مى‏برد. دوره‏اى بود که تنها به آنچه بر سر قهرمانان
مى‏آمد، پرداخته دوره‏اى دیگر به دنیاى مردم عادى و زندگى روزمره آنها تعلق داشت.

هیچیک از خصائص فوق جزء جدایى‏ناپذیر نمایش به شمار نمى‏آید. چرا که، هر یک از آنها

تنها چند صباحى با دنیاى نمایش گره خورده بودند. از هنگامى که تاریخ، زندگى بشریت را به
خاطر سپرده است تا عصر کنونى، آنچه که در هنر نمایش ثابت بر جا مانده، همانا ویژگى هایى
است که به شکل تعاریف عام، ریتم‏ها، ماندگارى‏ها، بافت‏ها و ترکیب‏ها تار و پود هر نمایشى را
مى‏آفریند.


فهرست منابع

 

(1)- لوریا،ا،ر. کارکرد مغز. ترجمه رویا منجم، انتشارات بنیاد، تهران:1368، ص 241.

(2)-Torday.E and Joyce.T.A, Les Bushongo, Brussels, 1910, PP.82 FF.

(3)- هیس،ه،ر. تاریخ مردم شناسى. ترجمه‏ابوالقاسم طاهرى، انتشارات ابن سینا، تهران:
1340، ص 158 -157.

(4)- همانجا، ص 308-307.

(5)- Howitt,Native Tribes, of South - East Australia, London, 1904, P.631.

(6)- رضى، هاشم. مردم شناسى اجتماعى،انتشارات آسیا، تهران: 2535، ص 417-416.

(7)- میرچه الیاده. آیین‏ها و نمادهاى آشناسازى. ترجمه نصرالله زنگویى، انتشارات آگه،
تهران: 1368 ، ص 42.

(8)- همانجا، ص 51.

(9)- لانتیه، ژاک. دهکده‏هاى جادو، ترجمه مصطفى موسوى، انتشارات بهجت، تهران:
1373، ص 318-316.

(10)- Joske.A.B,The Nanga of Viti Levu, International Archiv Für
Ethnologie, II, 1889, PP. 254-271.

(11)- Andersson, Ethnographie des Kuta, PP.219-221.

(12)- رضى، هاشم. مردم‏شناسى اجتماعى. ص 418-417.

(13)- میرچه الیاده، آیین‏ها و نمادهاى آشناسازى، ص 61-60.

(14)- Radcliffe-Brown.A.R, The Rainbow-Serpent myth in south-East
Australia, Oceania, I, 1930, P.344.

(15)- Harva.u,Die Religiِsen Vorstellungen der Mordwinen,Helsinki, 1952,
P.387.

(16)- ستارى، جلال. نماد و نمایش. مجموعه مقالاتى مارتین اسلین و دیگران، انتشارات
توس، تهران: 1347، ص 189.

(17)- هیس، ه،ر. تاریخ مردم شناسى، ص 172.

(18)- Mathews,R,H.The Bora or Initiatio Ceremonies of The Kamilaroi
Tribe,Journal of The Royal Anthropological Institute, XXIV, 1895,414 FF.

(19)- میرچه الیاده، فرهنگ و دین، مقاله نمایش و دین. ترجمه زیرنظربهاءالدین‏خرمشاهى،
انتشارات طرح نو، تهران: 1374، ص 356-354.

(20)- Hawkins, E, W.The Dance Festivals of The Alaskan Eskimo, University
Museuman Anthroplogical Publications, vol.6,No.2, Philadelphia, 1914.

(21)- دورانت، ویل. تاریخ تمدن، یونان باستان. ترجمه امیرحسین‏آریان‏پور و دیگران،
انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، تهران: 1365، ص 251.

(22)- رز، اچ، جى. تاریخ ادبیات یونان، ص 184-183.

(23)- Ridyeway, S,W.The Origin of Tragedy, With Spescial reference to The
Greek Traye dians, Cambrigde University,1910.

(24)- رز، اچ. جى. تاریخ ادبیات یونان، ترجمه ابراهیم یونسى، انتشارات امیرکبیر، تهران:

1358، ص186.

(25)- دورانت، ویل. یونان‏باستان، ص 251.

(26)- Aristotle,Poetics.Loeblibrary,iv.

(27)- Encyclopaedia Britannica, N.Y, 1929, VII, P.582.

(28)- Enc Brit. VII, P.584.

(29)- Aristotle, Poetics,V,P.3.

(30)- دیاکوف، و. و دیگران. تاریخ جهان باستان، رم‏باستان، ترجمه‏محمّد باقر مؤمنى و
دیگران. انتشارات اندیشه، تهران: 1353، ص 122 -120.

(31)- همانجا، ص 46-45.

(32)- همانجا، ص 46 و 51-49.

(33)- همانجا، ص 49-47.

(34)- همانجا، ص 47.

(35)- همانجا، ص 51-50.

(36)- ملک پور، جمشید. تاریخ نمایش در جهان. انتشارات کیهان، تهران: 364 ، ص 7.

(37)- همانجا، 8-7.

(38)- لینتون، رالف. سیرتمدن، ترجمه پرویز مرزبان، انتشارات دانش، تهران: 337 ، ص
391-390.

(39)- کاژدان، آ و دیگران. تاریخ جهان باستان، شرق، ترجمه‏صاقد انصارى و دیگران،
انتشارات اندیشه، تهران: 1353، ص 154.

(40)- ملک پور، جمشید. تاریخ نمایش در جهان، ملک پور، ص 86.

(41)- همانجا، ص 89-86.

(42)- میرچه الیاده. فرهنگ و دین، مقاله نمایش و دین. ص 357.

(43)- همانجا، ص 357، رجوع شود به پاورقى 6.

(44)- برنار، تییرى، سولانژ. دایره‏المعارف پلئیاد. تاریخ نمایش در جهان، تئاتر در مشرق
زمین. کتاب دوم، ترجمه آزاده مستعان، انتشارات نمایش، تهران: 1371، ص 56.

(45)- همانجا، ص92.

(46)- دایره‏المعارف پلئیاد، تئاتر در مشرق زمین، ص 15.

(47)- همانجا، ص495-494.

(48)- همانجا.

(49)- ملک پور، جمشید، تاریخ نمایش در جهان، ص 95.

(50)- دایرة المعارف پلئیاد، تئاتر در مشرق زمین، ص 143.

(51)- همانجا، ص 96.

(52)- همانجا، ص 97-96.

(53)- همانجا، ص 99-98.

(54)- همانجا، ص 100.

(55)- همانجا.

(56)- ملک پور، جمشید. تاریخ نمایش در جهان، ص104 - 101.

(57)- کندرى، مهران. دین واسطوره در امریکاى وسطا. مؤسسه مطالعات و تحقیقات

فرهنگى، تهران: 1372، ص 198-163.

()- همانجا، ص 195-194.

(59)- Hagen.W.V,World Of The Maya, a mentor Book From New Americam
Library.N.Y.1960,P.137.

(60)- کندرى، مهران. فرهنگ و تمدن امریکاى جنوبى، مؤسسه مطالعات و تحقیقات
فرهنگى. تهران: 1371، ص 241-240.

(61)- فینکلشتاین، سیدنى. بیان اندیشه در موسیقى. ترجمه محمدتقى فرامرزى، انتشارات
نقش جهان، تهران: 1362، ص 29.

(62)- دنسکوى، گ،م و آگیبالووا.ا.و. تاریخ سده‏هاى میانه. ترجمه رحیم رئیس نیا، انتشارات
پیام، تهران:1355، ص 201-200.

(63)- دامیکو، ساندرو. دایره‏المعارف پلئیاد. تاریخ نمایش در جهان؛ تئاتر در غرب. کتاب
سوم، ترجمه نادعلى همدانى، انتشارات نمایش، تهران: 1371، ص 15.

(64)- فینکلشتاین، سیدنى. بیان اندیشه در موسیقى، ص34.

(65)- ملک پور، جمشید. تاریخ نمایش در جهان، ص 146-145.

(66)- همانجا،ص 47-46.

(67)- لوکاس، هنرى. تاریخ تمدن. ترجمه عبدالحسین آذرنگ، جلد دوم، انتشارات کیهان،
تهران:1368 ،ص 148-147-118-117.

(68)- ملک پور، جمشید، تاریخ نمایش در جهان، ص 254.

(69)- همانجا.

(70)- همانجا،ص 256.

(71)- همانجا،ص 261.

(72)- سید حسینى، رضا. مکتبهاى ادبى. انتشارات کتاب زمان، جلد اول، چاپ هفتم،
تهران: 1358، ص 97-95.

(73)- همانجا، جلد اول،ص 97-95.

(74)- همانجا، جلد اول،ص 171-168 و 156.

(75)- همانجا، ص 257-255.

(76)- همانجا، جلد دوم،ص 323-320.

(77)- همانجا، جلد دوم،ص 338-323.

(78)- ملک‏پور، تاریخ نمایش در جهان، ص 315.

(79)- همانجا، ص 318-317.

(80)- همانجا، ص 322-321.

(81)- همانجا، ص 357.

(82)- همانجا، جلد دوم، ص 466-462.

(83)- ملک پور، جمشید. تاریخ نمایش در جهان، ص 392-391.

(84)- مکتب‏هاى ادبى، جلد دوم،ص 566-554.

(85)- میرچه الیاده، آیین‏ها و نمادهاى آشناسازى، ص 33-27.

(87)- ملک پور، جمشید. تاریخ نمایش در جهان، ص 28.

(87)- کازنو، ژان. جامعه‏شناسى رادیو تلویزیون. ص 85.


(88)- همانجا. ص 86-85.

 



[1] 2-Waehma        1-Yaquis

[2]

[3]

[4]

[5]

[6] 1-Pantomime 2-Atellanea 3-Mime 4-Pantomime

[7] 1-Abydos 2-Natya-Shastra 3-Dengaku 4-Sarugaku 5-Noh 6-Kabuki

[8]

[9]  Shadowpuppest-3    Oiiantay -2     Shang-1

[15] 1-Commedia dellarte

[16] 1-Show Boat   2-Melodrama

[18] 1- Epic

[19] 1- theatron

لینک

   اَشکال دنیاى مجازى نمایش؛ از دیدگاه تعاملی   

اَشکال دنیاى مجازى نمایش

از دیدگاه تعاملی

دکترکاوه احمدى على‏آبادى

 

مقدمه

در مقاله‏هایى که از نمایش و نقاشى سخن گفتیم، تبیین کردیم که چگونه تعاریف عام پس از
تثبیت و برانگیختگى در الگوى شمایل‏گرا، مى‏توانند به شکل پدیده‏هایى بروز کنند که تحت
عنوان "نمایش" و "نقاشى" مى‏شناسیم(1). تعاریف عام به همراه ریتم تصاویر، ماندگارى نماها،
بافتى که انواع تصاویر پدید مى‏آوردند و ترکیبى که نماها از نقطه نظر دورى و نزدیکى دارا هستند،
جملگى پدیده‏اى به نام نمایش را شکل مى‏بخشند. با این تعریف، نمایش چیزى نخواهد بود جز
رفتارى که براثر برانگیختگى برنامه‏هایى از مغز که در قالبِ تعاریف عام، ریتم، ماندگارى، بافت و
ترکیب نماها پدید مى‏آید(2).

انسانها در آگاهى خود، اطلاعى از علل بروز رفتارهاى نمایشى ندارند. آنها تابع بى‏چون و
چراى فرامینى هستند که به بوسیله برنامه‏هاى الگوى شمایل‏گرا تجویز مى‏شود. انسانها، آثار و
رفتارهاى نمایشى مختلفى را خلق مى‏کنند، ولى از علل احساس نیاز به خلق چنین فرآورده‏هایى
بى‏اطلاعند؛ و تنها با کاربرد واژه هنرى یا فرهنگى براى آثارى از این قبیل، که عللى زیستى و
غریزى برایشان سراغ ندارند، رفع تکلیف مى‏کنند.

در این اثر خواهیم دید پاسخ به برانگیختگى حاصل از برنامه‏هایى مغزى که به رفتارهایى
منتهى شده که نمایش را شکل مى‏دهند، همواره به خلق آثار هنرى یکسان منجر نمى‏شوند. تنها
در الگوى شمایل‏گرا، پاسخ به برنامه‏هاى مغزى مى‏تواند به آفرینش انواع مناسک، تئاتر،
عروسک بازى و سایه بازى، داستانهاى ترسیمى، داستانهاى عکاسیک، متحرک سازى، برنامه‏ها
و فیلمهاى سینمایى و تلویزیونى توسط انسان منجر شود. دنیاى مجازى نمایش که به طور
فزاینده‏اى خود را از عرصه تصوّر، تخیّل و توهّم به سوى دنیایى مدرک و محسوس به پیش
مى‏راند. بنابراین، پس از برانگیختگى برنامه‏اى در مغز، گزینش در بروز رفتارى که به خلق یکى از
آفرینشهاى هنرى فوق منتهى شود با انسان و در "بُرد انتخاب" اوست.


 نمایش در مناسک

نمایش در جوامع ابتدایى در قالب مراسم توتمى، مراسم جادویى، مناسک ارواح، مراسم
تدفین، مراسم آشناسازى، مراسم باشگاهاى سرى مردان و زنان، مراسم آئینى مختلف و انواع
جشن‏هاى ادوارى متجلّى مى‏شود. در این مناسک، آنچه نمایش داده مى‏شود، تقلید یا بازى به
شمار نمى‏آید، بلکه آفرینشى از موضوعها و افعال عام به همراه طرح واره‏ها، ریتمها، بافتها و
ترکیب‏هاى مختلف آنهاست، که در دنیاى خارجى وجود ندارند و در پردیسه مجازى مناسک
واقعا خلق مى‏شوند. از این رو، بسیارى از خصایص و محدودیتهاى دنیاى واقعى را دارا هستند.

در یونان باستان، روم باستان و تا حدى هند باستان، نمایشها از صورت آئینى خارج شدند و به
مثابه شاخه‏اى حرفه‏اى در هنر به بار نشستند(3). در سایر ملل باستان پس از آن که جامعه از
صورت ابتدایى خارج شده و به جامعه‏اى شهرى بدل شد، اکثرا هنر نمایش همچنان صورت
آئینى خود را حفظ کرد و در قالب انواع مراسم دینى، توتمى، جادویى و جشن‏هاى ادوارى اجرا
مى‏شد. این نمایش‏ها در جوامع شهرىِ ملل باستان با شکوه و جلالى بیش از گذشته (هنگامى که
جامعه به شکل ابتدایى اداره مى‏شد) برپا مى‏شد(4). در این سرزمین‏ها، هنر نمایش، همچون
همه زمینه‏هاى هنرى هرگز به آن حد از اعتلاء که در یونان باستان رسیده بود، نائل نگشت.

 

 نمایش در تئاتر

نمایش با بریدن از جنبه‏هاى آئینى و مقدّس به شکل تئاتر متجلّى شد. تئاتر، دنیاى مجازى
خود را تعریف مى‏کرد، و با وجود آن که دیگر واقعى شمرده نمى‏شد، همچنان جدّى و تأثیر گذار
مى‏نمود. چرا که اکنون در عرصه‏اى گسترده‏تر و بین روانى به نام هنر آفریده مى‏شد که آن را از
بسیارى از محدودیتهاى مناسک فراتر مى‏برد. در این عرصه دیگر "بازآفرینى" به زعم و در قالب
گذشته هدف نیست، بلکه نمایش خود را تا فراسوى "دگرآفرینى" پیش مى‏برد. اکنون نمایش
دیگر در خدمت همان تکثرى است که در جامعه شهرى شکل مى‏بندد(5). چرا که جامعه شهرى
به قیمت قربانى نمودن یکرنگى در جامعه ابتدایى تحقق مى‏یابد.

 


نمایش‏هاى عروسکى

نمایش عروسکى از جمله نمایشهایى بود که مى‏توانست به مجسمه‏ها و عروسک‏هایى که از
عدم تحّرک برخوردار بودند، عنصر "حرکت" را ارزانى کند و از آن طریق، موضوعهاى به نمایش
گذاشته شده را واقعى‏تر جلوه دهد.

نمایش عروسکى اولین بار در هند باستان پا به عرصه ظهور گذاشت(6). بنابر آنچه در اساطیر
هندى آمده است، نمایش عروسکى به تقلید از عمل براهما، که به عروسک‏بازى با جهان و
مخلوقاتش مى‏پردازد، به وجود آمده است(7). نمایش عروسکى در هند بر طبق داستانهاى
رساله‏هاى رامایانا
[1] و مهابهاراتا[2] ساخته مى‏شد. عروسکها ابتدا گِلى بودند و سپس

عروسکهاى ترکه‏اى و نخى نیز به آن افزوده شدند که به شکل خدایان، دیوها، آدمیان و
شخصیت‏هاى دیگر ساخته مى‏شدند (8). این نمایش‏ها به شدت مورد توجه عامه مردم قرار
مى‏گرفت و مردم بى‏سواد روستایى به راحتى مى‏توانستند با روایات و شخصیت‏هاى مختلف
آنها، احساس همدلى کنند (9)؛ چرا که عروسکها و حرکات آنها، تعاریف عام و افعال عام
روستاییان را این‏همانى مى‏کردند. نمایش هاى عروسکى از هند به مالزى، تایلند، کامبوج، جاوه و
بالى رفت و در این سرزمین‏ها با داستانهایى از همان منابع هندى متداول گشت (10). نمایش
عروسکى در چین مستقل از هند در سده‏هاى پیش از میلاد پدید آمد (11) و از آنجا به ژاپن
رفت(12). عروسکهاى ژاپنى از نوع نخى یا دستى بود (13). در سایر سرزمین‏ها، همچون ویتنام،
ترکیه و ایران نیز نمایش هاى عروسکى برپا مى‏شد (14). در ایران نمایش‏هاى عروسکى از طریق
کولى‏هاى هندى که به ایران سفر مى‏کردند، پدید آمد و در دوره اسلامى تحت تأثیر نمایش‏هاى
خیمه‏اى زردپوستان شمال شرقى ایران، بازى‏هاى عروسکى مغولان و نمایش‏هاى عروسکى
ترکان عثمانى ادامه یافت (15). یونانیان باستان اولین مردمانى نبودند که نمایش‏هاى عروسکى را
بوجود آوردند، ولى همچون سایر زمینه‏هاى علمى، فرهنگى و هنرى، به هر آنچه که پرداختند آن
را تا نهایت شکوفایى سوق دادند. چنان که، محققان عقیده دارند که نمایش عروسکى در یونان به
آن حد از اعتلاء رسید که مهد آن هنر، یعنى هند باستان بدان دست یافته بود (16). بر اساس
مدارکى که بدست آمده، در طول قرون وسطى، نمایش‏هاى عروسکى در اروپا برگزار مى‏شده
است، به طورى که نمایشگران در آلمان، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا و انگلستان به مناسبتهاى گوناگون
عروسکان خود را بازى مى‏دادند (17). نمایش‏هاى عروسکى پس از قرون وسطى نیز با وجود آن
که فراز و نشیب‏هاى بسیارى را به خود دید، همچنان ادامه حیات داد(18). نمایش‏هاى
عروسکى تنها به سرزمین‏هاى که گذشت محدود نماند و در میان سرزمین‏هاى شرق و غرب
جهان متداول گشت و تا عصر کنونى براى نسلهاى امروز باقى ماند.

 

سایه بازى [3]


سایه بازى از طریق رقص سایه‏ها، به جلوه سازى در عرصه نمایش پرداخت. سایه‏بازى نیز
ابتدا در هند باستان پدید آمد(19) که گاه به وسیله عروسکهاى چرمى اجرا مى‏شد. در چین
سایه‏بازى به وسیله نقاب هایى که به روى پوست کشیده شده و پشت پرده روشنى حرکت
مى‏کردند برپامى‏شد (20). سایه‏بازى از هند به کشورهاى کامبوج، تایلند، مالزى و جاوه سرایت
کرد (21). این نمایش از طریق مغولها به ایران آمد و سپس به وسیله نمایشگران دوره‏گرد، کولى‏ها
و دراویش به سایر سرزمین‏هاى خاور نزدیک انتقال یافت (22). هنگامى که، سایه‏بازى به وسیله
اعراب شناخته شد، در مصر متداول گشت و از آنجا به سرزمین‏هاى تحت تسلط دولت عثمانى
گسترش یافت و حتى به وسیله کولى‏ها و نمایشگران دوره‏گرد به ایتالیا، آلمان، فرانسه و انگلستان
راه یافت (23).

 

 آفرینشهاى متنوع در قالب الگوى شمایل‏گرا

با پیدایش متحرک سازى و فیلمبردارى، یکى از نقاط ضعف هنر نقاشى و عکاسى که عدم
توانایى در ارائه حرکت بود، برطرف شد، و از این پس، در الگوى شمایل گرا، تعاریف عام ترسیم
شده توانستند همچون تعاریف عامِ مناسک، نمایش عروسکى و تئاتر، "حرکت" را نیز در جوهر
خود متجلى سازند، ولى نسبت به مراسم آئینى، تئاتر و نمایشهاى عروسکى از نقطه ضعفى رنج
مى‏بردند و آن ارائه موضوع نمایش به شکل دو بعدى، بجاى تصاویر سه بعدى بود.


اما پیشینه حرکت در تصویر را باید در تصویرنگارها یافت. جایى که چندین تصویر ارائه کننده
فعل یا حرکتى از شخص، شى‏ء، یا پدیده و موضوعى است. تصویرنگار مرحله انتقالى نقاشى به
متحرک سازى را طى مى‏کند که در این میان به داستانهاى ترسیمى و داستانهاى عکاسیک رسیده
و سپس به متحرک سازى منتهى مى‏شود.

 

 داستانهاى ترسیمى و عکاسیک

داستانهاى ترسیمى در 1890 نخست در روزنامه‏هاى نیویورک پدید آمد(24). داستانهاى
تن‏تن، آستریکس و پاپاى از مشهورترین آنهایند. در داستان‏هاى ترسیمى، هر تصویر نقاشى شده
علاوه بر برخوردارى از پیامى مستقل، در کنار سایر تصاویر، روایتى را کامل مى‏کنند و بیننده
محتواى داستان را با ارتباط هر تصویر با یکدیگر درک مى‏کند(25) و مجموعه تصاویر در
صفحات متوالى کتاب، نمایش را تکمیل مى‏کنند(26).

داستانهاى عکاسیک نمونه‏اى دیگر از مرحله انتقالى نقاشى و تصویرنگار به متحرک سازى
هستند. داستانهاى عکاسیک در سال 1900 در دنیاى هنر متولد شدند که در آن در هر صفحه از
یک مجموعه، هشت عکس به چشم مى‏خورد که نمایشى کوتاه را بیان مى‏کرد و به مرور بخش
بزرگى از مخاطبان را به خود جذب کرد(27). متحرک سازى و فیلمبردارى مشخصا "حرکت
پیوسته" را به نمایش افزودند که تا پیش از آن در تصویرنگارها و داستانهاى عکاسیک و ترسیمى
به گونه‏اى گسسته پدید آمده بودند.

 

متحرک سازى و فیلمبردارى

متحرک سازى و فیلمبردارى تنها به ارائه تعاریف عام اکتفا نکردند و سایر برنامه‏هاى تثبیت
شده در الگوى شمایل‏گرا، یعنى ریتم، ماندگارى، بافت و ترکیب، با برانگیختگى موجب شدند تا
برنامه‏هاى تلویزیونى و سینمایى آفریده شوند که از تمامى موارد فوق سود جوید. بنابراین،
برنامه‏هاى تلویزیونى و سینمایى در قالب فیلم، سریال، نقاشى متحرک و نظایر آن ساخته شدند
که پاسخى به برانگیختگى برنامه‏هاى الگوى شمایل‏گرا به حساب مى‏آمدند.


فیلمبردارى این امکان را مى‏داد تا نمایشهایى شکل گیرد که با کمک عدسى و دوربین، زوایا و
نماهاى متعدد و متنوعى را به تصویر کشد. به طورى که فاصله دوربین و شى‏ء، نماهاى شکل
گرفته به وسیله عدسى و قاب، نحوه تدوینِ نماها امکانات و ابعاد جدیدى در جلوه‏هاى تصویرى
به نمایش‏هایى مى‏داد که در عرصه سینما و تلویزیون آفریده مى‏شد، و نمایش تا پیش از آن،
عارى از چنان ظرفیتهایى بود(28).

 

تلویزیون و سینما

در نمایش‏هاى تلویزیونى و سینمایى به کمک دوربین و تکنیک مونتاژ، ترکیب نماهاى دور و
نزدیک بهتر از نمایش‏هاى برگزار شده در مراسم آئینى و تئاتر مقدور است. همین نقطه قوت، از
جهتى براى نمایش‏هاى تلویزیونى و سینمایى نقطه ضعفى بوجود مى‏آورد. بدین معنى، در
نمایش‏هایى که در مراسم آئینى و تئاتر خلق مى‏شود، بازیگران نیز مانند تماشاچیان، علاوه بر
تعاریف عام، ریتم، بافت، ماندگارى و ترکیب نمایش را نیز در مغز این‏همانى مى‏کنند. در حالى
که، چنین پدیده‏اى در نزد بازیگران نمایش‏هاى تلویزیونى و سینمایى کمتر رخ مى‏دهد. تصاویر
نمایشى تکه‏تکه و جداجدا فیلمبردارى مى‏شود و بازیگران، آنچه که ارائه مى‏دهند، تعدادى نقش
پاره پاره است که به جز تعاریف عام، فاقد سایر عناصر نمایشى است به همین جهت است که
تقریبا تمامى بازیگرانى که هم در تئاتر و هم در سینما و تلویزیون به ایفاى نقش مى‏پردازند، تقریبا
جملگى اذعان دارند که از بازى در تئاتر به مراتب بیش از بازى در سینما و تلویزیون متلذذ
مى‏شوند. این احساس، چنان که بسیارى پنداشته‏اند تنها به سبب برخورد مستقیم با تماشاچى
نیست، بلکه به این جهت است که بازیگر در تئاتر علاوه بر تعاریف عام، ریتم، بافت، ماندگارى و
بافتِ نمایش را نیز ادراک مى‏کند و با این‏همانى این برنامه‏ها در مغز، احساس آرامش مى‏کند،
امرى که در بازى در تلویزیون و سینما به وقوع نمى‏پیوندد.

 

بازگشت پذیرى پس از نمایش

متحرک سازى و فیلمبردارى این امکان را به انسان داد تا دنیایى را که از طریق بازیگران واقعى
در تئاتر و مناسک تحقق مى‏بخشید، این بار به وسیله بازیگرانى غیرواقعى شکل بخشد. بسیارى
از احساسات، تجارب، تخیلات و ایده‏ها چون در قالب بازیگرانى واقعى در صحنه نمایش تحقق
مى‏یافت، با تاوانهایى روبه رو بود که در بسیارى از موارد جبران ناپذیر مى‏نمود. در طى بسیارى از
مناسک، بازیگران مى‏بایست براى نمایش خشونت یا قربانى شدن، خود را زخمى سازند، و چه
بسا نقشهایى را در نمایش اجرا کنند، که علایم و تأثرات آن برگشت ناپذیر باشد. آزتکها مراسمى
را به نمایش مى‏گذاشتند که طى آن، انسانهایى به عنوان قربانى واقعا کشته مى‏شدند(29).
کواکیوتیل‏ها
[4]  نمایشهایى داشتند که به رقص آدم خواران موسوم بود و طى آن، یکى از رقاصان به تماشاچیان حمله کرده وگوشت بدن آنها را گاز گرفته و مى‏خورد [30].

در طى تئاتر، بازیگران با وجود مالیدن خون یا چیزى قرمز به بدن به جاى بریدن واقعى بدن،
اما به سبب مواجه شدن با نقشهایى که چه بسا در آگاهى خود مى‏دانستند که واقعى نیستند، ولى
به خاطر انعکاسِ طرحهاى ادراکى آن نقشها به الگوى شمایل گرا در مغز
شان
، با بروز هیجانات و
احساساتى در شخصیت مواجه مى‏شدند که گاه تا مدتها پس از نمایش با آنها همراه بود و آگاهانه
نمى‏توانستند به راحتى از فضاى آن خارج شوند.

اما متحرک سازى و فیلمبردارى امکان آن را به انسان مى‏دادند تا با تصویر کشیدن موجوداتى
بى‏جان، به راحتى بر محدودیتهاى مناسک و تئاتر غلبه کنند و از دست تاوانهاى حاصل از
صحنه‏ها و نقشهاى آن بگریزند. دنیاى مجازى‏اى که پس از متلذذ کردن تماشاگرانش، مى‏تواند
صحنه‏ها، وقایع و کارهایى، همچون مرگ، جنایت، پیرى، بیمارى و نظایر آنها را تحقق بخشد،
بدون آن که نگران تداوم و بقاى تبعاتِ این وقایع خلق شده در دنیاى واقعى در طى نمایش یا پس
از نمایش باشد.

 

 نمایش در تلویزیون

در سال‏هاى کنونى که تقریبا در تمامى کشورهاى دنیا تلویزیون به اکثر خانه‏ها راه یافته، بیش از
پیش نقش تئاتر و سینما را اشغال کرده است (31). در کشورهایى که نهاد خانواده در حال
فروپاشى است (به خصوص ایالات متحده آمریکا) و افراد بیش از گذشته مجرد و تنها زندگى
مى‏کنند، تلویزیون شخصیتى است که با برنامه‏هاى نمایشى خود، جاى خالى شخص دوم خانه را
اشغال کرده است. برخلاف انسان‏ها که از شخصیتى برخوردارند که پس از دوران کودکى یا تقریبا
ثابت باقى مى‏ماند یا با تغییرات بسیار کمى روبروست، تلویزیون شخصیتى است کاملاً
انعطاف‏پذیر که خود را با هر آنچه که مدنظر شخص اول خانه است، تطبیق مى‏دهد. اگر شخص
اول خواهان مصاحبت با روحیه‏اى بشّاش است، پس با فشار دادن یک دگمه مى‏تواند برنامه و
نمایشى را که پدیدآورنده چنین شخصیتى در تلویزیون است، انتخاب کند و اگر مایل است تا
شخصیتى غمگین یا سرد یا اسطوره‏اى و نظایر آن را مشاهده کند، در یک چشم بر هم زدن،
تلویزیون با کانال‏ها و برنامه‏ها و نمایش‏هاى متنوع خود همان شخصیتى مى‏شود که او مدنظر
دارد. به طور کلى، هر نوع برانگیختگى در برنامه‏هاى موجود در الگوى شمایل‏گراى مغز که نیاز به
این‏همانى تعاریف عام، ریتم‏ها، بافت‏ها، ترکیب‏ها و ماندگارى‏هاى خاصى در بیننده داشته باشد
به سرعت با تغییر نمایش‏هاى تلویزیونى، این‏همانى آن نوع برنامه‏هاى مغزى صورت گرفته و
بیننده احساس آرامش و رضایت خاطر مى‏کند. انعطاف‏پذیرى‏اى که تئاتر و مراسم آئینى فاقد
آنند.

 

 نمایش و روانکاوى

در یک نمایش، بازیگر مى‏تواند با قرار دادن خود در قالب یک نقش، رفتارها یا شخصیتى را
ایفاء کند که در تعاملات پیشین در خود درونى کرده است، ولى در جریان عادى زندگى قادر به
بروز آن نیست. در حالى که برانگیختگى آن همچنان احساس نیاز به رفتار بر طبق آن را در فرد
پدید مى آورد. نمایش در این هنگام راهى است که امکان تحقق و تجلّى آن نقش، گفتار و رفتار را
مجاز و مقدور مى‏سازد. در حقیقت نمایش از این نگاه به شکل روشى عملى از فرافکنىِ
شخصیت و به طور کلى، تمامى تعاملات بروز داده نشده و رفتار نشده، بدل مى‏شود که بسیارى از
تأثیرات و چه بسا بهبودى‏هاى حاصل از یک روانکاوى را داراست.

 


 تئاتر درمانى

گاه در یک نمایش، نه تنها نقش و شخصیتى مجزا، بلکه شخصیتهایى که در کنار یا رو در روى
فرد قرار داشته و مسائل، مشکلات، تعارضات، و هیجاناتى را که در طى ارتباط با آنها رو به
روست، نه تنها به وسیله گفتار، بلکه به وسیله به نمایش گذاشتن آن بروز داده مى‏شود(32). این
کارکرد نمایش، آن چنان برجسته متجلّى شده است که شاخه‏اى بین رشته‏اى را بین روان شناسى
و روان کاوى با نمایش و تئاتر، به نام "تئاتر درمانى" پدید آورد. در تئاتر درمانى، نمایش با استفاده
از خصایص‏اش، جنبه‏اى درمانى به خود مى‏گیرد. 

 

تکثر روحى ثابت در نمایش

از ابتداى پیدایش هنر نمایش تاکنون، بسیارى از خصایص نمایش تغییر کرده است. زمانى،
نمایش حتما مى‏بایست در مکانى معین صورت گیرد. نمایش‏هاى مراسم آئینى در مکانى که
مختص آن بود و گاه مقّدس نیز پنداشته مى‏شد اجراء مى‏گشت (33). نمایش‏هاى تئاتر نیز در
تماشاخانه هایى در دامنه تپه‏ها ساخته مى‏شد که از جایگاهى نیم دایره به نام تئاترون
[5] براى
تماشاگران داشت (34). ولى با پیدایش تلویزیون، نمایش به هر جایى که جعبه تلویزیون قرار
مى‏گرفت، انتقال مى‏یافت و نمایش را از تعلق به مکانى خاص رها مى‏ساخت.

نمایش در مراسم آئینى، تئاتر و سینما اقشار مختلف جامعه را گرد هم جمع مى‏کرد و یکى از
کارکردهاى آن ایجاد همبستگى گروهى و اجتماعى به شمار مى‏آمد، در حالى که، نمایش در
تلویزیون به سبب عدم تعلق به مکانى معین دقیقا در جهت عکس آن، موجب مى‏شد تا افراد به
کنج خانه‏ها کشیده شده و همبستگى گروهى در جامعه کاهش یابد (35). نمایش‏هاى مراسم
آئینى و تئاتر با فرهنگ جامعه‏اى که در آن شکل مى‏گرفتند، تطابق داشتند و موجب حفظ سنن و
آداب اجتماعى و باورها و احساسات ملى مى‏شدند، در حالى که نمایش در سینما و تلویزیون از
طریق رسانه‏هاى جمعى و برون مرزى، موجب سست شدن سنن اجتماعى و احساسات ملى
شدند (36).


نمایش در قالب مراسم آئینى در روایت و از طریق نماد، موافق و معّرف باورهاى دینى و روح
مذهبى جامعه‏اى بود که در آن آفریده شده بود(37). در حالى که در دوره پیش از رنسانس،
نمایش‏هاى غیر مذهبى دوره‏گردان مشخصا مخالف باورهاى دینى و شعائر مذهبى‏اى به شمار
مى‏رفت که کلیسا در جوامع اروپایى اشاعه دهنده آن بود(38). 

نمایش، گاه همچون نمایش نو[6] در منطقه‏اى که پدید آمده بود، محصور مى‏ماند(39) و گاه

همچون، خیمه شب بازى و نمایش‏هاى سبک رومانتیسم از محلى که در آن بوجود آمده بود به
مناطق دوردست رسوخ مى‏کرد(40).

زمانى نمایش، خود را تنها به ارائه دنیاى واقعى منحصر مى‏دانست(41) و هنگامى دیگر، فتح
دروازه‏هاى تخیل و رؤیا را از وظایف خود مى‏پنداشت(42). گاه اخلاقیات موضوع روایات آن
قرار مى‏گرفت(43) و گاه از به نمایش گذاشتن هوس آلوده‏ترین و بى‏پرده‏ترین ابعاد دنیاى انسانى
فروگذار نبود(44).

زمانى از انسان‏ها، زمانى دیگر از نقاب و تصویر، هنگامى از عروسک و وقتى دیگر، حتى از
سایه‏ها براى ارائه نقش‏هاى مورد نظر بهره مى‏برد. دوره‏اى بود که تنها به آنچه بر سر قهرمانان
مى‏آمد، پرداخته دوره‏اى دیگر به دنیاى مردم عادى و زندگى روزمره آنها تعلق داشت(45).

اما خصایص فوق جزء جدایى‏ناپذیر نمایش به شمار نمى‏آید. چرا که، هر یک از آنها تنها چند
صباحى با دنیاى نمایش گره خورده بودند. از هنگامى که تاریخ، زندگى بشریت را به خاطر سپرده
است تا عصر کنونى، آنچه که در هنر نمایش ثابت بر جا مانده، همانا ویژگى هایى است که به
شکل تعاریف عام، ریتم‏ها، ماندگارى‏ها، بافت‏ها و ترکیب‏ها تار و پود هر نمایشى را مى‏آفریند.

 


فهرست منابع

(1)- احمدى على‏آبادى، کاوه. «آفرینش هنر نمایش». بیدار، فروردین و اردیبهشت 80،
صص 44 ـ 47؛ احمدى على‏آبادى، کاوه. «نقاشى‏هاى طبیعت گرا و هندسى در غارها و
مناسک». بیدار، مهر و آبان 80، صص 49 ـ 54.

(2)- احمدى على‏آبادى، کاوه. «آفرینش هنر نمایش». بیدار، فروردین و اردیبهشت 80،
صص 44 ـ 47 و 51 ـ 53.

(3)- همانجا، صص 47 ـ 49.

(4)- همانجا، صص 49 ـ 50.

(5)- همانجا، صص 50 ـ 51.

(6)- ملک پور، جمشید. تاریخ نمایش در جهان، انتشارات کیهان، تهران: 1364، ص 89.

(7)- همانجا.

(8)- همانجا، ص 90.

(9)- شیوا لینگاپا، ساویترى. عروسک‏هاى خیمه شب بازى و نقش آنها در اجتماع. ترجمه
على آقابخشى. مرکز اسناد فرهنگى آسیا، تهران: 1357، ص 15.

(10)- ملک پور، جمشید. تاریخ نمایش در جهان، ص 90.

(11)- همانجا.

(12)- همانجا.

(13)- همانجا، ص 91.

(14)- همانجا، صص 91 ـ 90.

(15)- بیضائى، بهرام. «خیمه شب بازى در ایران»، مجله آرش، 3 (اردیبهشت 1341)، صص
25 ـ 29.

(16)- دنیاى گسترده نمایش عروسکى. ترجمه و تلخیص بهروز غریب پور، انتشارات
سروش، تهران: 1364، صص 33 ـ 34.

(17)- همانجا، صص 34 ـ 37.


(18)- همانجا، صص 37 ـ 43.

(19)- ملک پور، جمشید. تاریخ نمایش در جهان، ص 90.

(20)- همانجا.

(21)- دنیاى گسترده نمایش عروسکى. ترجمه و تلخیص بهروز غریب پور، ص 57.

(22)- همانجا.

(23)- همانجا، صص 57 ـ 58.

(24)- احمدى، بابک. از نشانه‏هاى تصویرى تا متن، نشر مرکز، تهران: 1375، صص 88 ـ 89.

(25)- همانجا، صص 87 ـ 89.

(26)ـ همانجا، ص 87.

(27)ـ همانجا، صص 89 ـ 90.

(28)ـ کیسى یر، الن. درک فیلم، ترجمه بهمن طاهرى، نشر چشمه، تهران: 1373، صص 11 ـ
54.

[29]- رضى، هاشم. مردم شناسى اجتماعى. انتشارات آسیا، 1355، صص 613 ـ 615.

[30]- هیس، ه، ر. تاریخ مردم شناسى،  ترجمه ابوالقاسم طاهرى، تهران: 1340، صص 566 ـ
567.

(31)- کازنو، ژان. جامعه شناسى رادیو تلویزیون. ترجمه جمشیدارجمند، انتشارات رادیو
تلویزیون ملى ایران، تهران: 1354، صص 68 ـ 69.

(32)ـ بلانر، هوارد. تئاتر درمانى. ترجمه حسن حق شناس و حمید اشکانى. انتشارات وزارت
فرهنگ و ارشاد اسلامى، تهران: 1370، صص 10 ـ 21.

(33)- میرچه الیاده، آیین‏ها و نمادهاى آشناسازى. ترجمه نصرالله زنگویى، انتشارات آگه،
تهران: 1368، صص 27 ـ 33.

(34)- ملک پور، جمشید. تاریخ نمایش در جهان، ص 28.

(35)- کازنو، ژان. جامعه شناسى رادیو تلویزیون. ص 85.

(36)- همانجا. صص 85 ـ 86.


(37)- فینکلشتاین، سیدنى. بیان اندیشه در موسیقى. ترجمه محمدتقى فرامرزى، انتشارات
نقش جهان، تهران: 1362، ص 29.

(38)- دنسکوى، گ، م و آگیبالووا، ا، و. تاریخ سده‏هاى میانه. ترجمه رحیم رئیس نیا،
انتشارات پیام، تهران: 1355، صص 200 ـ 201.

(39)- برنار، تییرى، سولانژ. دایره‏المعارف پلئیاد. تاریخ نمایش در جهان، تئاتر در مشرق
زمین. کتاب دوم، ترجمه آزاده مستعان، انتشارات نمایش، تهران: 1371، صص 96 ـ 97.

(40)- سید حسینى، رضا. مکتبهاى ادبى. انتشارات کتاب زمان، جلد اول، چاپ هفتم،
تهران: 1358، صص 253 ـ 259.

(41)- همانجا، صص 168 ـ 171 و ص 156.

(42)- همانجا، جلد دوم، صص 462 ـ 466.

(43)- ملک پور، جمشید. تاریخ نمایش در جهان، ص 150.

(44)- همانجا، جلد اول، صص 95 ـ 97.

(45)- دنسکوى، گ، م و آگیبالووا، ا، و. تاریخ سده‏هاى میانه، صص 200 ـ 201.

 

 

 



[1] 1- Shadow Puppets 2-Ramyana  3-Mahabharata

[2]

[3]

[4]1-Kwakiutl

 

[5] 1- theatron

[6]

لینک

   شکل‌گیری‌ و پیدایش‌ انواع رقص‌؛ از دیدگاه تعاملی   

شکل‌گیری‌ و پیدایش‌ انواع رقص‌،

 از دیدگاه تعاملی

دکتر کاوه احمدی علی آبادی

دکترای مردم شناسی از تگزاس آمریکا

مقدمه‌

رقص‌ یکی‌ از رفتارهای‌ هنری‌ است‌ که‌ چه‌ برای‌ آفرینش‌ آن‌ توسط اجداد بشر و چه‌ برای‌ احتیاج‌ به‌ تداوم‌ بازآفرینی‌اش‌ در همه‌ اعصارهنوز نیاز به‌ نظریه‌هایی‌ علمی‌ احساس‌ می‌شود. مسئله‌ تقدم‌ یا تأخر موسیقی‌، رقص‌، شعر و نمایش‌ از جمله‌ پرسش‌های‌ ذهنی‌ بشر بوده‌ که‌ هر نظریه‌ای‌ به‌ فراخور توانش‌ به‌ آن‌ پاسخ‌ گفته‌ است‌. در این‌ اثر کوشش‌ بر آن‌ بوده‌ است‌ تا در قامت‌ نظریه‌ای‌ علمی‌، به‌ تبیین‌ رفتارهایی‌ پرداخته‌ شود که‌ به‌ خلق‌ انواع رقص‌ منتهی‌ می‌گردد. پدیده‌هایی‌ که‌ برای‌ بررسی‌شان‌، جا دارد تا به‌ شواهد روان‌شناسی‌ و مردم‌شناسی‌ نگاهی‌ انداخته‌ و درصدد برآمد تا نظریاتی‌ تبیین‌ کننده‌ ارائه‌ کرد. بر این‌ اساس‌، رقص‌ بر اساس‌ برنامه‌هایی‌ در مغز موجودیت می باید که نتیجه‌ نوع‌ تعامل‌ ناآگاهانه‌ انسان‌ بر طبق‌ لمس‌ و جنبش‌ و تثبیت‌ ریتمی‌هایی‌ است‌ که‌ پس‌ از برانگیختگی‌، حکم‌ به‌ رفتار صادر کرده‌ و در زمان‌ مقتضی‌ بروز می‌کنند و تنها کم و کیف گوناگون رقص هاست که حاصل گزینش انسان هاست؛ نظریه‌ای‌ که‌ "تعاملی‌" نامیده‌ایم‌.

 

 شکل‌گیری‌ الگوی‌ لمسی‌ ـ جنبشی‌ در مغز

کودک‌، پس‌ از آن‌ که‌ شروع‌ به‌ راه‌ رفتن‌ و لمس‌ و تجربه‌ اشیاء، افعال‌ و موضوعهای‌ پیرامون‌ کرد، از هر یک‌ از موضوعهای‌ پیرامون‌، تعریفی‌ بر حسب‌ تجربه‌ لمسی‌ و جنبشی‌اش‌ در مغز درونی‌ می‌سازد که‌ به‌ روی‌ هم‌ الگویی‌ را در مغز تثبیت‌ می‌کنند. به‌ بیان‌ دیگر، حس لامسه‌ و گیرنده‌های‌ عصبی‌ ـ جنبشی‌ با ارسال‌ پیامهایی‌ معین‌ و مجزا از هر موضوع‌، تعاریفی‌ مشخص‌ را در مغز شکل‌ می‌دهد و الگویی‌ را تثبیت‌ می‌کند که‌ ما آن‌ را "الگوی‌ لمسی‌ ـ جنبشی" می‌نامیم‌. به‌ طوری‌ که‌ شناسایی‌ هر موضوعی‌ از طریق‌ تعاریف‌ موضوعهای‌ الگوی ‌لمسی‌ ـ جنبشی‌ در مغز صورت‌ می‌پذیرد. میز تجربه‌ لمسی‌ معینی‌ دارد که‌ آن‌ را از تجربه‌ لمسی‌ حوله‌، پستانک‌ و دست‌ مادر مجزا می‌سازد. هر یک‌ از موضوعهای‌ فوق‌ برحسب‌ طرحهای‌ انعکاسی‌ ـ لمسی‌شان‌ در مغز کودک‌ تعریف‌ می‌شوند، که‌ شناسایی‌ آن‌ها را ممکن‌ می‌سازد. همچنین‌، افعال‌ و اعمالی‌ که‌ جهت‌ دستکاری‌ و تغییر مکان‌ اشیاء پیرامون‌ لازم‌ است‌، از شیئی‌ به‌ شیئی‌ دیگر فرق‌ می‌کند. برای‌ حرکت‌ توپ‌ یا سنگ‌، پرتاب‌ آن‌ها لازم‌ است‌، در حالی‌ که‌، طناب‌ را باید کشید و برای‌ تغییر مکان‌ سه‌ چرخه‌ باید پا زد. به‌ عبارتی‌، افعال‌ و اعمال‌ حرکتی‌ لازم‌ جهت‌ دستکاری‌ و تغییر هر شی‌ء نسبت‌ به‌ شی‌ء دیگر فرق‌ می‌کند و بر حسب‌ هر یک‌ از طرحهای‌انعکاسی‌ لازم‌ برای‌ تغییر اشیاء، تعریفی‌ از افعال‌ مربوط به‌ هر شی‌ء در الگوی‌ لمسی‌ ـ جنبشی‌ مغز شکل‌ می‌گیرد. این‌ تعاریف‌ لمسی‌ از اشیاء و موضوعها و افعال‌، تعاریف‌ عام‌ را در برمی‌گیرند. به‌ بیان‌ دیگر، تجربه‌ لمسی‌ آب‌، گربه‌، جغجغه‌ یا پستانک‌ موجب‌ شکل‌گیری‌ تعریفی‌ از این‌ پستانک‌ یا آن‌ جغجغه‌ نمی‌شود، بلکه‌ تجارب‌ مشابه‌ از لمس‌ جغجغه‌، تعریف‌ عام‌ جغجغه‌ را در الگوی‌ لمسی‌ ـ جنبشی‌ سبب‌ می‌شود، و همین‌ طور لمس‌ هر شی‌ء یا موجودی‌ از یک‌ نوع‌، طرحهای‌ انعکاسی‌ ـ لمسی‌ مشابهی‌ از آن‌ موضوع‌ را در مغز درونی ‌ساخته‌ و در نتیجه‌، تعریف‌ عام‌ آن‌ موضوع‌ را در الگوی‌ لمسی‌ ـ جنبشی‌ شکل‌ می‌دهد. حرکات‌ و افعالی‌ که‌ جهت‌ دستکاری‌ و تغییر اشیاء از یک‌ نوع‌ لازم‌ است‌، تعاریفی‌ عام‌ را از افعال‌ در الگوی‌ لمسی‌ ـ جنبشی‌ شکل‌ می‌دهد. پرتاب‌ چیزهای‌ گرد، همچون‌ توپ‌ و سنگ‌، فعل‌ عام‌ پرتاب‌ کردن‌ را در مغز تعریف‌ می‌کند، نه‌ تعریفی‌ خاص‌ از فعل‌ پرتاب‌ این‌ توپ‌ یا آن‌ سنگ‌ را. همین‌ طور افعالی‌ که ‌پیرامون‌ موضوعهایی‌ از یک‌ نوع‌ لازم‌ است‌، تعاریفی‌ عام‌ از فعل‌ مربوط به‌ اشیاء از یک‌ نوع‌ را در الگوی‌ لمسی‌ ـ جنبشی‌ شکل‌می‌دهد]1].

 

 تحقیقات‌ روان‌ پی‌ شناسان‌ و الگوی‌ لمسی‌ ـ جنبشی‌

روان‌ پی‌شناسان‌ دریافتند که‌ بخش‌هایی‌ از مغز که‌ پیامهای‌ لمسی‌ و جنبشی‌ را از پوست‌، عضلات‌ و حرکات‌ دریافت‌ می‌کند در منطقه ‌آهیانه‌ای‌، پس‌سری‌ و شقیقه‌ای‌ قرار دارند[2]. از تماسهای‌ لمسی‌ و جنبشی‌ اشیاء، موجودات‌، افعال‌ و پدیده‌های‌ مختلف‌، در بخش هایی‌ از مغز تعاریفی‌ ثبت‌ می‌شود. این‌همانی‌ یا برانگیختگی‌ آن‌ تعاریف‌ موجب ‌می‌شود تا افراد، شناسایی‌ یا تداعی‌ای‌ را نسبت‌ بدان‌ موضوعها دریافت‌ کنند و این‌ همان‌ چیزی‌ است‌ که‌ از شکل‌گیری‌ الگوی‌ لمسی‌ ـ جنبشی‌ در بخشی‌ معین‌ از مغز حکایت‌ دارد.

 

 پیدایش‌ رقص‌؛ ریتم‌، بافت‌، ترکیب‌ و ماندگاری‌

الگوی‌ لمسی‌ ـ جنبشی‌، هنگام‌ انتقال‌ طرحهای‌ انعکاسی‌ ـ لمسی‌ وجنبشی‌، علاوه‌ بر این‌ که‌ به‌ تثبیت‌ و تعریف‌ موضوعهای‌ خاص‌ و عام ‌اقدام‌ می‌ورزد، چگونگی‌ انتقال‌ طرحهای‌ انعکاسی‌ مزبور را نیز از نظر ریتم‌، بافت‌، ترکیب‌ و مدت‌ زمان‌ انتقال‌ طرحهای‌ الگوی‌ لمسی‌ ـ جنبشی‌ تثبیت‌ می‌کند. ترتیبی‌ که‌ یک‌ لمس‌ یا حرکت‌، پیامی‌ را به‌ مغز انتقال‌ می‌دهد می‌تواند به‌ صور مختلف‌ صورت‌ گیرد. شخصی‌ با لمس‌ سنگ‌، طرح‌ انعکاسی‌ آن‌ را به‌ الگوی‌ لمسی‌ ـ جنبشی‌ انتقال‌ می‌دهد. پس‌ از وقفه‌ به‌ مدت‌ چند روز، سنگی‌ برای‌ شکار یا بازی‌ مکرراً لمس‌ می‌شود. سپس‌ تا مدتها لمس‌ نشده‌ و در هفته‌های‌ آتی‌، یکبار لمس‌ می‌شود. بافت‌ خاص‌ این ‌شیوه‌ از لمس‌، کد: "یکبار تماس‌ ـ فاصله‌ ـ چندین‌ بار تماس‌ ـ فاصله‌ طولانی‌ و یکبار لمس‌" را در الگوی‌ لمسی‌ ـ جنبشی‌ القاء می‌کند، در حالی ‌که‌ بارش‌ باران‌ در طول‌ روزهای‌ متمادی‌ و تماس‌ آن‌ به‌ روی‌ پوست‌، کد: "یکبار تماس‌ در روز ـ یکبار تماس‌ در روز ـ یکبار تماس‌ در روز" را به‌ الگوی‌ لمسی‌ ـ جنبشی‌ القاء کرده‌ و در نتیجه‌، بافت های‌ مختلفی‌ را در مغز تعریف‌ و تثبیت‌ می‌کند که‌ پس‌ از برانگیختگی‌ یکی‌ از موضوعهای‌ تعریف‌ شده‌ در الگو، از طریق‌ آن‌، رفتارهای‌ خاص‌ خود را متجلی‌ می‌سازد.

حرکاتی‌ که‌ بدن‌ در هنگام‌ عبور از رودخانه‌، نیزار و کوهستان‌ به‌ خود می‌گیرد، از نظر طرحهای‌ انعکاسی‌ ـ جنبشی‌ دارای‌ ترتیب‌های‌ متفاوتی‌است‌ که‌ از طریق‌ اعصاب‌ به‌ الگوی‌ لمسی‌ ـ جنبشی‌ مغز القاء می‌شود. حرکت‌ رودخانه‌، ریتمی‌ "آهسته‌ و پیوسته‌"، حرکت‌ در نیزار، ریتم‌ "تند و پیوسته" و حرکت‌ در کوهستان‌، ریتم‌ "آهسته‌ و منقطع‌" را به‌ مغز القاء می‌کند. همچنین‌، ممکن‌ است‌ یک‌ لمس‌ با لمس‌های‌ دیگری‌ توأم‌ باشد. مثلاً هنگام‌ لمس‌ چوبی‌ با دست‌، با لمس‌ آب‌ توسط گیرنده‌های‌ حسی‌، قسمت های‌ زانو به‌ پایین‌ پا که‌ هنگام‌ عبور با چوب‌ یا نیزه‌ای‌ از رودخانه‌ به‌ مغز ارسال‌ می‌شود، با انتقال‌ پیامهای‌ آمیخته‌ لمسی‌ ـ جنبشی‌ از دو موضوع‌ مختلف‌ فوق‌ به‌ الگوی‌ لمسی‌ ـ جنبشی‌ مواجه‌ خواهیم‌ بود. احساس‌ مواجی‌ که‌ بر اثر تماس‌ آب‌ در هنگام‌ حرکت‌ عابری‌ از رودخانه‌ از گیرنده‌های‌ لمسی‌ ـ جنبشی‌ پا به‌ مغز القاء می‌شود، با احساس‌ یکپارچه ‌لمس‌ چوب‌ توسط دست‌، متفاوت‌ بوده‌ و آمیختگی‌ این‌ شیوه‌ تماس‌، ترکیب‌ معینی‌ را شکل‌ می‌بخشد که‌ بر اثر ترتیب‌ و شیوه‌ طرحهای‌انعکاسی‌ ـ لمسی‌ و جنبشی‌ از موضوعهای‌ مختلف‌ ایجاد شده‌ است‌. همین‌ طور، تفاوت‌ در مدت‌ زمانی‌ که‌ یک‌ پیام‌ لمسی‌ یا جنبشی‌ منتقل‌ می‌شود، می‌تواند کدهای‌ مختلفی‌ را در مغز تثبیت‌ کند. کار کشاورزی‌، پیوسته‌ پیامهای‌ لمسی‌ ـ جنبشی‌ را در طول‌ روز به‌ الگوی‌ لمسی‌ ـ جنبشی‌ انتقال‌ می‌دهد که‌ در دوره‌های‌ خاص‌ کاری‌ تکرار می‌شود. در حالی‌ که‌، حرکات‌ شکار که‌ چند بار در هفته‌ صورت‌ می‌گیرد، طرحهای‌ لمسی‌ ـجنبشی‌ را به‌ مغز القاء می‌کند که‌ شامل‌ کارهای‌ پراکنده‌ در طول‌ روز شده‌ و تنها در دوره‌ای‌ کوتاه‌ از سال‌ به‌ وقوع‌ می‌پیوندد. دوره‌های‌ استراحت‌ و عدم ‌فعالیت‌ نیز که‌ به‌ شکل‌ انتظار کشیدن‌ برای‌ یافتن‌ شکار متجلی‌ می‌شود، از جمله‌ ویژگی‌های‌ معین‌ شکار است‌ که‌ کد متفاوتی‌ با کد کارهای‌ پیوسته‌ و متوالی‌ کشاورزی‌ دارد.

علاوه‌ بر این‌ها، هر پیام‌ لمسی‌ از نقطه ‌نظر زبری‌ یا نرمی‌ و هر پیام‌ حرکتی‌ از نقطه‌ نظر شدت‌ یا ضعف‌ برنامه‌های‌ مختلفی‌ را به‌ الگوی‌ لمسی‌ـ جنبشی‌ القاء می‌کند. هنگامی‌ که‌ تجربه‌ حرکتی‌ به‌ شکل‌ راهپیمایی ‌صورت‌ بپذیرد و سپس‌ دوندگی‌ و مجدداً راه‌پیمایی‌ تجربه‌ شود، از نظر شدت‌ و ضعف‌ طرحهای‌ انعکاسی‌ ـ جنبشی‌، کد "ضعیف‌ ـ شدید ـضعیف‌" را در مغز تثبیت‌ می‌کند، در حالی‌ که‌، اگر فردی‌ در ابتدا راهپیمایی ‌کند و آن‌ گاه‌ به‌ شنا یا کوهنوردی‌ پرداخته‌ و بعد بدود، کد "ضعیف‌ ـ شدید ـبسیارشدید" را در الگوی‌ لمسی‌ ـ جنبشی‌ مغز تثبیت‌ می‌کند. هر یک‌ از آن‌ها، رفتار معین‌ خود را شکل‌ بخشیده‌ و هدایت‌ می‌کنند. لمس‌ زمین‌ و سپس‌ گرفتن‌ شاخه‌ درخت‌، پیام‌ "زبر ـ زبر" را به‌ الگوی‌ لمسی‌ ـ جنبشی‌ انتقال‌ می‌دهد. در حالی‌ که‌، لمس‌ گل‌ و سپس‌ خار، به‌ شکل‌ "نرم‌ ـ زبر" در مغز کدگذاری‌ می‌شود، و چنان‌ که‌ گذشت‌ کلیه‌ ریتمهای‌ الگوی‌ لمسی‌ ـ جنبشی‌ پس‌ از تثبیت‌ و برانگیختگی‌، به‌ شکل‌ رفتارهایی‌ متجلی‌ می‌شوند که‌ طرحهای‌ انعکاسی‌ لمسی‌ ـ جنبشی‌ در مغز حک‌ کرده‌اند. این‌ رفتار که‌ فرآورده‌ ریتمهای‌ تثبیت‌ شده‌ در الگوی‌ لمسی‌ ـ جنبشی‌ مغز است‌، چیزی ‌نیست‌ جز رقص‌ و حرکاتی‌ که‌ برگزارکنندگان‌ مراسم‌ آیینی‌ و آداب‌ و مناسک‌ جادویی‌ جذبه‌ای‌ و برخی‌ مراسم‌ ارتباط با ارواح‌ انجام‌ می‌دهند. حرکات‌ موزونی‌ که‌ در قالب‌ رقص‌ در جامعه‌ بدوی‌ و امروزی‌ انجام ‌می‌شوند، در حقیقت‌ حرکاتی‌ ریتمیک‌ و منظم‌ را بر حسب‌ تجارب‌ لمسی‌ و جنبشی‌ از اشیاء مختلف‌ ارائه‌ می‌دهند، که‌ آن‌ چیزی‌ نیست‌ جز رفتاری‌ که ‌بر اثر برانگیختگی‌ ریتم‌ الگوی‌ لمسی‌ ـ جنبشی‌ مغز به‌ کار می‌رود و با نظم‌ و ترتیبی‌ که‌ به‌ تجربه‌های‌ لمسی‌ و حرکتی‌ بدن‌ می‌بخشد و با بافتی‌ که‌ از نظر تندی‌ و کندی‌ حرکات‌ ارائه‌ می‌دهد، به‌ القاء ریتمهای‌ تثبیت‌ شده ‌برحسب‌ اعمال‌ گذشته‌، اقدام‌ می‌ورزد.

 

 رقص‌ در عرصه‌های‌ مختلف‌

در مراسم‌ جادوی‌ جذبه‌ای‌ و توتمی‌، هنگامی‌ که‌ آیینی‌ با حرکاتی ‌نمایشی‌ توأم‌ است‌، علاوه‌ بر این‌همانی‌ با الگوی‌ شمایل‌گرای‌ ناظران‌، ریتمهای‌ الگوی‌ لمسی‌ و جنبشی‌ را در کنار موضوعهای‌ الگوی‌ لمسی‌ ـ جنبشی‌ این‌همانی‌ می‌کند، که‌ نتیجه‌ آن‌ تجلی‌ رقص‌ خواهد بود.

رقص‌ها در جوامع‌ مختلف‌ در انواع‌ متنوعی‌ از آئینی‌، توتمی‌، اساطیری‌، جادویی‌، مذهبی‌، ملی‌، هنری‌ و... آفریده‌ می‌شوند. رقصی‌ که‌ ودا(1)ها برای‌ توفیق‌ در شکار طی‌ مناسکی‌ بر پا می‌کنند، یکی‌ از آن‌هاست‌. آنان‌ ضمن‌ رقص‌، گرداگرد تیری‌ که‌ نصب‌ کرده‌ بودند، می‌چرخیدند. با هر قدم‌ خود را عقب‌ می‌کشیدند و طی‌ لرزش‌ نیم‌ چرخی‌ می‌زدند. بعد از هر نیم‌ چرخ‌ بر بدن‌شان‌ می‌کوفتند و انگار این‌ عمل‌ حکم ‌طبل‌ را نیز برایشان‌ داشت‌. بعد از هر چرخ‌، سرهای‌شان‌ را به‌ عقب‌ و جلو پرت‌ می‌کردند و فواصل‌ ضربی‌ را با آوازی‌ یک‌ نواخت‌ و بریده‌ بریده ‌تطبیق‌ می‌دادند. آن‌ گاه‌ یکی‌ پس‌ از دیگری‌ زوزه‌ کشیده‌ و لرزش‌ بدن‌شان ‌آنقدر شدید می‌شد که‌ ناگهان‌ انگار دچار یک‌ حمله‌ عصبی‌ شده‌ باشند، ازحال‌ می‌رفتند[3]. در اینجا حرکات‌ ریتم‌وار بدن‌ که‌ به‌ رقص‌ می‌نشیند، به‌ روشنی‌ مشهود است‌.

گاه‌ این‌ ریتم ها در قالبی‌ بزرگتر بروز می‌کنند. یونانیان‌(2) باستان‌ طی‌ مراسمی‌ آیینی‌، توالی‌ در تکرار پیامهای‌ لمسی‌ ـ جنبشی‌ را به‌ نمایش‌ می‌گذاشتند. در این‌ مراسم‌، ابتدا آن‌ها به‌ رقص‌ و پایکوبی‌ پرداخته‌ و سپس‌ در مرحله‌ بعدی‌، پیامی‌ در بین‌ اعضای‌ گروه‌ پخش‌ می‌شد، مبنی‌ بر این‌ که ‌موجودی‌ اسطوره‌ای‌ به‌ نام‌ «کوره‌» رانده‌ شده‌ است‌. سپس‌ شرکت ‌کنندگان‌، رقص‌ را تمام‌ کرده‌ و شیون‌کنان‌ به‌ دنبال‌ کوره‌ می‌گشتند. پس‌ خبر دیگری‌ می‌رسید: «کوره‌ پیدا شده‌ است‌». مجدداً همگی‌ خوشحال‌ شده‌ و به‌ رقص‌ و پایکوبی‌ می‌پرداختند[4]. در این‌ مراسم‌ آیینی‌، یونانیان‌ باستان‌ تناوبی‌ را که‌ در پیامها و اعمال‌ شرکت‌ کنندگان‌ ارسال‌ می‌شد، در قالب‌ ارائه‌ رقص‌ و قطع‌ آن‌ به‌ تناوب‌ بروز می‌دادند. سیسرون‌ گفته‌ بود، فقط دیوانگان‌ اند که ‌هنگام‌ هوشیاری‌ می‌رقصند. جدای‌ از آن که‌ این‌ عبارت‌ عمیقاً فلسفی‌ و به ‌ظرافت‌ هنرمندانه‌ می‌نماید و از این‌ روی‌ دو پهلو معنی‌ می‌دهد، کمتر خانه‌ای‌ در روم‌ بود که‌ از سکوب‌ رقص‌ برخوردار نباشد و کوبش‌ پای‌ مردان ‌و زنان‌ را منعکس‌ نسازد؛ معلوم‌ نیست‌ که‌ آنان‌ به‌ سخنان‌ سیسرون‌ توجه ‌نداشتند یا خود را سرخوشانی‌ می‌پنداشتند که‌ با رقص‌ به‌ آگاهی‌ می‌رسند! چون‌ در روم‌ باستان‌، یک‌ فیلسوف‌، یک‌ استاد رقص‌ و یک‌ سرآشپز را از ضروریات‌ منزل‌شان‌ می‌دانستند5]].

رقص‌ در هند باستان‌، ریشه‌ای‌ مذهبی‌ و اسطوره‌ای‌ دارد. شیوا(3) که ‌یکی‌ از خدایان‌ بزرگ‌ در آیین‌ هندوست‌، جهان‌ را به‌ وسیله‌ رقص‌ خود پدید می‌آورد، منهدم‌ می‌سازد، ابقاء می‌کند، استتار می‌کند و خلاصه‌ عنایت ‌می‌بخشد6]]. ویشنو(4) که‌ از خدایان‌ دیگر هندوهاست‌، دستور داد تا بهاراتا(5) کتابی‌ به‌ نام‌ ناتیا شاسترا(6) بنویسد که‌ در آن‌ اصول‌ رقص‌، موسیقی‌ و نمایش‌ آموزش‌ داده‌ می‌شد[7].

از ناحیه‌ سیلک‌ کاشان‌ در فلات‌ ایران‌، سفال‌هایی‌ یافت‌ شده‌ است‌، که ‌به‌ شش‌ هزار سال‌ پیش‌ بر می‌گردند و رقصندگان‌ زن‌ و مردی‌ را نشان‌ می‌دهند که‌ دست‌ به‌ دست‌ هم‌ سپرده‌اند و در حال‌ رقص‌ و پایکوبی‌ به‌ نظر می‌رسند]8]. روایت‌ می‌کنند که‌ مولانا هنگامی‌ که‌ در بازار مسگرها بود، از موسیقی‌ برخاسته‌ از ضرب‌های‌ ابزارآلات‌ آنان‌، به‌ ناگاه‌ به‌ رقصی‌ روی‌ آورد که‌ "سماع‌" نام‌ گرفت‌ و اینک‌ پیروان‌ او در مناسکی‌ به‌ تقلید از او می‌پردازند.

رقص‌ در تاروپود زندگی‌ انسان‌های‌ ابتدایی‌ رخنه‌ کرده‌ و در جای‌ جای‌ آن‌ موج‌ می‌زند. کمتر مناسکی‌ می‌توان‌ یافت‌ که‌ در آن‌ به‌ نوعی‌ از حرکات ‌ریتمیک‌ بهره‌ نرفته‌ باشد. رقص‌ سپیده‌دم‌، رقص‌های‌ بلوغ‌، رقص‌ حلول ‌ارواح‌، رقص‌های‌ جذبه‌ای‌، رقص‌های‌ ورزشی‌، مسابقه‌ حمل‌ درخت‌، رقص‌ حمل‌ ارواح‌، رقص‌ نیزه‌، رقص‌ انتخاب‌ رئیس‌ از آن‌ جمله‌اند، و این‌ موضوع‌ زمانی‌ عجیب‌تر می‌نماید که‌ بدانیم‌ رقص‌های‌ شمرده‌ شده‌ تنها برخی‌ از رقص‌های‌ سرخپوستان‌ کراو را شامل‌ می‌شود[9].

در جوامع‌ ابتدایی‌ آفریقا، همچون‌ سایر بدویان‌، رقص‌ در هر نوع‌ مناسکی‌ متجلی‌ است‌ و از مراسم‌ جشن‌ گرفته‌ تا عزاداری‌ و از مراسم ‌جادویی‌ گرفته‌ تا مناسک‌ آشناسازی‌، رقص‌ جزء جدایی‌ناپذیر آن‌هاست‌. در زمان‌ سلسله‌ ششم‌ فراعنه‌، خبر رسید که‌ در قلمرو امپراطوری‌، کوتوله‌ای‌ زندگی‌ می‌کند که‌ چون‌ ایزدان‌ می‌رقصد. پس‌ به‌ فرمان‌ پادشاه‌ او را بی‌درنگ‌ و خجسته‌ به‌ دربار آوردند]10]. در مصر باستان‌ رقص‌هایی‌ مرسوم‌ بوده ‌است‌ که‌ محققان‌ نام‌ «شلنگ‌ انداز» را به‌ آن‌ داده‌اند. در این‌ رقص‌، ضمن ‌حرکتی‌ رانشی‌ به‌ جلو، رقصندگان‌ شلنگی‌ بزرگ‌ برداشته‌ و پا را در پهنه‌ای‌ وسیع‌ به‌ چرخش‌ در آورده‌ و از بالای‌ سر رقصندگان‌ جلویی‌ می‌گذراندند؛ این‌ بخشی‌ از رقصی‌ است‌ که‌ در مراسم‌ و جشن‌های‌ مختلفی‌ اجرا می‌کردند]11]. اهالی‌ نبه‌مودوی‌ در مناسک‌ گذر از نوجوانی‌ به‌ مردانگی‌، آداب‌ و مراسم‌ پیچیده‌ای‌ را اجرا می‌کنند. در بخش‌ انتهایی‌ مراسم‌، نوآموز پس‌ از شستشو و پوشیدن‌ لباسی‌ نو می‌بایست‌ نوعی‌ رقص‌ ویژه‌ را که‌ به‌ «رقص‌ مرگ‌» موسوم‌ است‌، انجام‌ دهد[12]. بیتوی‌(7)ها که‌ از اقوام‌ ساکن‌ در کنار رود کنگو هستند در مراسمی‌ که‌ جهت‌ پیشگویی‌ و غیب‌گویی‌ برگزار می‌کنند، رقص‌هایی‌ بسیار تند و مهیج‌ را به‌ مدتی‌ طولانی‌ انجام ‌می‌دهند[13]. در کارائیب‌ کیش‌هایی‌ رقص‌آمیز وجود دارد. در رقص‌ لوا(8) که‌ برای‌ بزرگداشت‌ ارواح‌ برگزار می‌شود، اهالی‌ هائیتی‌ رقص‌های‌ هر یک‌ از ارواح‌ را با ریتمهای‌ مخصوص‌شان‌ اجرا می‌کنند؛ انگار که‌ آنان‌ به‌ راز رقص‌ هر یک‌ از ارواح‌ پی‌ برده‌اند!]14[.

در استرالیا نیز رقص‌های‌ مختلفی‌ برپا می‌شود که‌ علاوه‌ بر مناسک‌ فوق‌ می‌بایست‌ مراسم‌ توتمی‌ را نیز به‌ آن‌ افزود. در نزد برخی‌ از قبایل‌ کوئینزلند(9) هر شب‌ مراسم‌ رقص‌ برگزار می‌شود، که‌ گاه‌ تا چندین‌ هفته‌ طول‌ می‌کشد[15].

در اروپا در اکثر مراسم‌ و جشن‌های‌ ماه‌ مه‌، یکشنبه‌ سفید و نیمه ‌تابستان‌، رقص‌ و پایکوبی‌ از کودکان‌ تا بزرگسالان‌ را در بر می‌گرفت‌ که‌ گاه‌ تا مدت‌ها ادامه‌ داشت‌ و امروزه‌ ردپای‌ آن‌ را در بسیاری‌ از مراسم‌ و جشن‌های ‌روستاهای‌ اروپا هنوز می‌توان‌ یافت‌ 16]].

مونته‌ آلبان‌(10) که‌ زمانی‌ یکی‌ از بزرگترین‌ مراکز تشریفاتی‌ تمدن‌های‌ آمریکای‌ میانه‌ به‌ شمار می‌رفت‌، دارای‌ بنایی‌ بود که‌ به‌ خانه‌ رقصندگان ‌مشهور بود و بسیاری‌ از رقص‌های‌ مذهبی‌ در آنجا برگزار می‌شد17]]. رقص‌ آن‌ چنان‌ در نزد میشتک‌(11)ها و آزتک‌(12)ها، که‌ ازساکنین‌ پیشین‌ تمدن‌ آمریکای‌ لاتین‌ بودند، متداول‌ بود که‌ آن‌ها، خدایانی‌ به‌ نامهای‌ شوچی‌پیلی‌(13) و ماکوئیلشوچیتل‌(14) برای‌ رقص‌ داشتند[18].

 

 ریتم‌ و رقص‌ در کارها

ریتمهای‌ حرکتی‌ در بسیاری‌ از کارهای‌ نوازندگان‌ که‌ کاملاً محسوس است‌. سازهای‌ ضربی‌ و به‌ خصوص‌ سازهای‌ زهی‌ بیش‌ از انواع‌ دیگر با ریتمهای‌ حرکتی‌ همراه‌اند و حرکات‌ دست‌ بیش‌ از جاهای‌ دیگر بدن ‌ریتمیک‌ و بعضاً رقص‌وار دیده‌ می‌شود.

بعضی‌ از کارها نیز در قالب‌ ریتمی‌ صورت‌ می‌پذیرد. ولت‌ فیش‌(15) که‌ تحقیقات‌ وسیعی‌ را در حوزه‌ هنر و به‌ خصوص‌ هنر بدوی‌ انجام‌ داده‌ است‌، اذعان‌ می‌دارد که‌ عمل‌ بافندگی‌ در نزد برخی‌ از بدویان‌، چیزی‌ نیست‌ جز رقصی که‌ به‌ وسیله‌ دست های‌ آدمی‌ صورت‌ می‌پذیرد[19]. انواع‌ کارهای‌ بافندگی‌ پس‌ از تکرار معمولاً به‌ تثبیت‌ ریتمهایی‌ می‌انجامد. به‌ عبارتی‌، حرکاتی‌ که‌ در حین‌ بافندگی‌ انجام‌ می‌شود، در حقیقت‌ ریتمهای‌ لمسی‌ و حرکتی‌ است‌ که‌ در مغز موجود بوده‌ و پس‌ از برانگیختگی‌ قسمتی‌ از آن‌، حکم‌ به‌ رفتار صادر می‌کند. رفتاری‌ که‌ حاصل‌ آن‌ است‌، همان‌ چیزی‌ است ‌که‌ تحت‌ عنوان‌ کار ریتمیک‌ بافندگی‌ می‌شناسیم‌ و مدتی‌ طول‌ می‌کشد تا نوآموزان‌، آن‌ را به‌ شکل‌ ریتمی‌ انجام‌ دهند. پارو زدن‌ و مسگری‌ نیز انواع‌ دیگری‌ از ریتم‌ در کار را تثبیت‌ می‌سازند. در برخی‌ از آن‌ها، مثل‌ مسگری ‌چنان‌ مشهود است‌ که‌ حتی‌ پس‌ از پایان‌ کار نیز ریتمهای‌شان‌ را تجویز می‌کنند که‌ در رفتار مسگران‌ بارز است‌ و به‌ ضرب‌ المثل‌هایی‌ نیز منتهی ‌شده‌ است‌.

 

 رقص‌ تقلیدی‌ و رقص‌ جذبه‌ای‌

رقص‌ها انواع‌ دیگری‌ نیز دارند که‌ باید از آن‌ جمله‌ از رقص‌های‌ تقلیدی‌ و جذبه‌ای‌ یاد کرد. این‌ رقص‌ها بسیار در مناسک‌ و به‌ ویژه‌ در مراسم‌ جادویی‌ دیده‌ می‌شوند. در دنیای‌ امروزی‌ نیز رقص‌ها به‌ اشکال‌ و بهانه‌های‌ مختلف‌ پدید می‌آیند. در رقص‌ وودون‌(16) فرقه‌های‌ وودوو(17)، رقاصان‌ در حین‌ چرخ‌ زدن‌ گاه‌ چنان‌ از خود بی‌خود می‌شوند که‌ جامه‌شان‌ را می‌درند تا آن‌ که‌ به‌ خلسه‌ رفته‌ و نقش‌ بر زمین‌ می‌شوند20]]. آنچه‌ در بخش‌ پیشین‌ از مراسم‌ سیلانی‌ها گذشت‌، نمونه‌ای‌ دیگر از رقص‌های‌ جذبه‌ای‌ بود. این‌ نوع‌ رقص‌ در میان‌ شمن‌ها و به‌ خصوص‌ شمن‌های‌ مناطق‌ سیبری‌، شمالگان‌ و قطبی‌ بسیار رواج‌ دارد. انگار رقص‌ جذبه‌ای‌ که ‌به‌ وسیله‌ ارتباط روحی‌، به‌ وجود گرما می‌بخشد، با تحرک‌ جسمی‌، یخ‌ وجود را نیز آب‌ می‌کند! برخی‌ بر این‌ باورند، تحرکاتی‌ که‌ ساحران‌ به‌اعضای‌ خویش‌ و فشارهایی‌ که‌ از آن‌ طریق‌ بر غدد مختلف‌ شان‌ می‌دهند، در ایشان‌ حالت‌ جذبه‌ ایجاد کرده‌ و برای‌ لحظاتی‌ از خود بی‌خود می‌شوند. رقص‌های‌ تقلیدی‌ غالباً با تقلید از حرکات‌ موزون‌ حیوانات‌ یا شخصیت‌های‌ افسانه‌ای‌ و اسطوره‌ای‌ همراه‌ است‌. در برخی‌ از مراسم‌ آئینی‌، هر دو نوع‌ رقص‌ به‌ چشم‌ می‌خوردند.

 

 رقص‌ به‌ مثابه‌ زبان‌

در یونان‌ باستان‌ گاه‌ حرکاتی‌ که‌ حین‌ رقص‌ بیان‌ می‌شد، تنها حرکاتی ‌موزون‌ نبود، بلکه‌ مضمون‌ و پیامی‌ را انعکاس‌ می‌داد. حرکات‌ ریتمیک‌ دست‌ها، بازوها، تنه‌، سر و صورت‌، به‌ گونه‌ای‌ می‌نشست‌ که‌ انگار بیان‌ آن ‌چیزی‌ بود که‌ چه‌ بسا در اشعار و آواز نیز ارائه‌ می‌شد[21]. در بسیاری‌ از آئین‌ها و مراسم‌ نیز چنین‌ است‌ و حرکات‌ و رقص‌ از درون‌ حکایت‌ دارند و زبانی‌ را انتقال‌ می‌دهند.

 

 رقص‌ بداهه‌ و رقص‌ تمرینی‌

رقص‌ محتمل‌ است‌، بدون‌ هیچ‌ گونه‌ آموزش‌ یا تمرین‌ قبلی‌ ناگهان‌ نازل ‌شود. در چنین‌ زمانی‌ ممکن‌ است‌ که‌ در همان‌ زمان‌ یا فضایی‌ که‌ مناسب‌ ظهورش‌ است‌، از انسان‌ صادر شود. جرقه‌ هایی‌ که‌ آن‌ را بیرون‌ می‌ریزند، می‌توانند برخاسته‌ از حرکات‌ صرف‌ یا موسیقی‌ و آواز باشند. رقص‌ها به ‌شکل‌ آموزش‌ و تمرین‌ نیز یاد گرفته‌ می‌شوند. آن‌ها ممکن‌ است‌ در حین‌ تمرین‌، در مغزها درونی‌ شوند یا تنها تثبیت‌ شده‌های‌ قبلی‌ را بروز دهند. رقص‌ به‌ شکل‌ جدی‌تر عموماً از رسته‌ آموزشی‌ و تمرینی‌ است‌. البته ‌آموزش‌ به‌ معنای‌ مباحث‌ تئوریک‌ نیست‌، بلکه‌ بسیار پیش‌ می‌آید که ‌یاددهی‌ عملی‌ است‌ و منحصر به‌ جوامع‌ کنونی‌ و دنیای‌ امروز نیز نیست‌. مناسک‌ و آئین‌ها و جشن‌های‌ جوامع‌ بدوی‌ و باستانی‌ گاه‌ برای‌ اجرای‌شان ‌ماه‌ها آموزش‌ و تمرین‌ صورت‌ می‌گیرد تا افراد برای‌ شرکت‌ در مراسم‌ آماده‌ شوند.

 

 آفرینش‌ سکوت‌ و ریشه‌های‌ رقص‌

پوست‌، گوشت‌ و استخوان‌بندی‌ را سه‌ قاعده‌ای‌ دانسته‌اند که‌ روح ‌نمایش‌ نوه‌(18) ژاپنی‌ را می‌آفرینند. پوست‌ که‌ نمایانگر زیبایی‌ ظاهر جسمانی‌ و حرکات‌، گوشت‌ به‌ مثابه‌ تکنیک‌ها و مهارت‌ها و مهمتر از همه‌، استخوان‌بندی‌ که‌ در قدرت‌ بدن‌ شکل‌ می‌گیرد[22]. اصطلاح‌ سوم ‌برای‌ بسیاری‌ از فرهنگ‌ها و حتی‌ رقصندگان‌ بیگانه‌ است‌. منظور از قدرت ‌بدن‌، سرزندگی‌ حرکات‌ نیست‌، که‌ در آغوش‌ کشیدن‌ کامل‌ کالبد جسمانی ‌توسط روح‌ است‌ که‌ در وضعیت‌ کامائه‌ که‌ بازیگر کاملاً ساکن‌ است‌، باید حضور داشته‌ باشد و به‌ بیننده‌ انعکاس‌ پیدا کند. سکوت‌ در رقص‌، همچون‌ سکوت‌ در موسیقی‌ آفریدنی‌ست‌. همان‌ طور که‌ سکوت‌ موسیقی‌ خالی‌ از محتوا نیست‌، سکوت‌ در رقص‌ نیز چنین‌ است‌. آن‌ در رقص‌ نوه‌ ژاپنی‌ در وضعیت‌ کامائه‌ به‌ معنای‌ دقیق‌ کلمه‌ آفریده‌ می‌شود. بازیگر از طریق‌ کامائه‌ که‌ بی‌حرکتی‌ و سکون‌ محض‌ است‌ (بدن‌ بازیگر کوچکترین‌ حرکتی ‌نمی‌کند)، چیزی‌ به‌ تماشاگر انعکاس‌ می‌دهد؛ قدرتی‌ که‌ در سکوت‌ جسم‌، هستی‌ پیدا می‌کند. سکوت‌ رقص‌ در نوه‌ توسط آرامش‌ عضلانی‌ تجربه ‌نمی‌شود، که‌ بر عکس‌ با تمرکز کامل‌ روی‌ تمام‌ بدن‌ با تمام‌ انرژی‌ صورت ‌می‌گیرد[23]؛ درست‌ مثل‌ حکومت‌های‌ مطلق‌ ژاپنی‌ بر تمام‌ ارکان‌ زندگی‌!

آن‌ گاه‌ از طریق‌ این‌ سکون‌، به‌ ریشه‌های‌ حرکت‌ می‌رسد. بحث‌ درخصوص‌ تعریف‌ رقص‌ بسیار است‌ و بسیاری‌ آغاز آن‌ را با حرکت‌ در رقص‌ یکی‌ می‌دانند، اما در رقص‌ نوه‌ چنین‌ تعریفی‌ کنار گذاشته‌ می‌شود و تعریف ‌رقص‌ با تجربه‌ آگاهانه‌ هر یک‌ از عضلات‌ بدن‌ شروع‌ می‌شود که‌ نخست‌ در سکون‌ و سکوت‌ اتفاق‌ می‌افتد. شاید بتوان‌ گفت‌ که‌ در آن‌، حرکات‌ به‌نوعی‌ ایجاز دست‌ پیدا می‌کنند. تنها پس‌ از آن‌ است‌ که‌ با کشف‌ ریشه‌های‌ حرکت‌، رقص‌ به‌ جنبش‌ در می‌آید. حرکات‌ آن‌ از هنرهای‌ رزمی‌ ژاپنی‌ نیز ریشه‌ می‌گیرد; همان‌ گونه‌ با قدرت‌ و گاه‌ خشک‌. شاید بتوان‌ گفت‌، رقص ناب‌ کنه‌ هدف‌ نوه‌ فرهیخته‌ است‌. کوچکترین‌ حرکت‌ از نفسی‌ عمیق‌ ریشه‌ می‌گیرد. به‌ همین‌ سبب‌ است‌ که‌ حرکات‌ آن‌ برای‌ ناآشنایان‌ با فرهنگ‌ این ‌نمایش‌، کند و خسته‌ کننده‌ به‌ نظر می‌رسد.

 

 رقص‌، واکنشی‌ به‌ خفقان‌

رقص‌ بوتو(19) واکنشی‌ بود نسبت‌ به‌ زندان‌ عضلانی‌ نهفته‌ در رقص‌های‌ سنتی‌ ژاپنی‌، یعنی‌ نوه‌ و کابوکی‌(20) و مهمتر از آن‌، خفقان‌ نهفته‌ در فرهنگ ‌مسلط و سنتی‌ ژاپنی‌. بوتو نیز برای‌ رسیدن‌ به‌ ریشه‌های‌ حرکت‌ تلاش‌ می‌کند، ولی‌ در جهتی‌ عکس‌; یعنی‌ نه‌ برای‌ سکوت‌ یا سکون‌ در حرکات‌ با تمامی‌ قدرت‌، که‌ برای‌ آزادی‌ در حرکات‌ با تمام‌ امکان‌. به‌ نوعی‌، در رقص ‌بوتو، سکوت‌ برای‌ یافتن‌ حرکت‌ ناب‌، به‌ جای‌ رقص‌ ناب‌ است‌. قاعده‌ اجرای‌ خاصی‌ برای‌ تمرین‌ و خودکار شدن‌ در رقص‌ بوتو وجود ندارد[24]، بلکه‌ غرض‌ کشف‌ دوباره‌ بدنی‌ است‌ که‌ دیگر زندانی‌ جبر بیرون‌ نیست‌. این‌ دوباره‌ بیدارسازی‌ عضلات‌ در انتها به‌ رقصی‌ می‌انجامید که‌ شورشی‌ بود، آرام‌ و عمیق‌ برای‌ نسلی‌ که‌ حق‌ آن‌ را برای‌ خود قائل‌ بودند که‌ به‌ شیوه‌ خودشان‌ برگزینند و رقص‌ موردپسندشان‌ را بیافرینند.

رقص‌ نقش‌ مبارزاتی‌ و انقلابی‌اش‌ را عملاً به‌ ثبوت‌ رسانده‌ است‌. بخش‌ بزرگی‌ از تظاهرات‌ سیاهپوستان‌ در آفریقا، به‌ خصوص‌ اعتصابات‌ و تظاهراتی‌ که‌ بر علیه‌ تبعیض‌ نژادی‌ بر پا می‌شد، با حرکاتی‌ ریتمیک‌ توأم ‌بود و شعارها نیز همان‌ گونه‌ مرتب‌ و ریتم‌وار ادا می‌شدند. به‌ طوری‌ که‌ اگر بیننده‌ای‌ ناآشنا با فرهنگ‌ سیاهپوستان‌، تصاویر آنان‌ را ببیند، در ابتدا تصورن می‌کند که‌ به‌ تماشای‌ تظاهرات‌ نشسته‌ و می‌پندارد با رقصی‌ گروهی‌ روبه‌روست‌. در آفریقا هنر نخست‌ رقص‌ است‌ و سایر هنرها در جوارش‌ حضور دارند.

 

 آرامش‌ و پرواز با رقص‌

در روم‌ باستان‌ زنان‌ تنها به‌ خاطر جذابیت‌ به‌ رقص‌ روی‌ نمی‌آوردند، که‌ لطافت‌ و انعطاف‌ آن، ایشان‌ را به‌ سوی‌ خود می‌کشید25]]. این‌ حس‌ به‌گونه‌ای‌ دیگر و البته‌ در اوج‌ تجلی‌اش‌ در باله‌ متظاهر می‌شود. در رقص‌ باله‌، ما پس‌ از حرکاتی‌ نرم‌ و لطیف‌ می‌بینیم‌ که‌ سکوت‌ در انتهای‌ برخی‌ از آن‌ها به‌ جای‌ می‌ماند. آن‌ سکوت‌، برخلاف‌ سکوت‌ ژاپنی‌ با دربندی‌ عضلات‌ تحقق‌ نمی‌یابد، بلکه‌ در آرامش‌ و آزادی‌ حرکات‌ موزون‌ است‌ که‌ تجربه ‌می‌شود. باله‌ در حرکات‌ نیز آن‌ چنان‌ نرم‌ و لطیف‌ می‌چرخد که‌ پنداری‌ رقاصان‌ به‌ پرواز در می‌آیند که‌ در اپرا با مضامین‌ نمایشی‌ و موسیقی‌ به‌کمال‌ می‌رسد. همان‌ گونه‌ که‌ خیال‌ در هنر و ایده‌ در دموکراسی‌، آزادانه‌ و تا حدی‌ خوش‌ باورانه‌، به‌ هر سوی‌ روان‌ می‌شوند. اجرا در هنر باله‌ بسیار مهم ‌است‌ و چون‌ دیگر اقسام‌ رقص‌ غربی‌ معمولاً با تمرینات‌ مداوم‌ نظری‌ و علمی‌ دست‌ یافتنی‌ است‌.

 

 هارمونی‌ روی‌ یخ‌

رقص‌ با پاتیناژ عرصه‌ای‌ جدید را برای‌ هنرنمایی‌اش‌ تعریف‌ کرد. قرار بود که‌ یخ‌ صحنه‌ با حرکات‌ گرم‌ پاتیناژبازان‌ گرم‌ شود. حرکات‌ موزونی‌ که ‌یخ‌ یکپارچه‌ به‌ پاتیناژکاران‌ یک‌ نفره‌ و دو نفره‌ می‌بخشید، در سطوح‌ دیگر قابل‌ دسترسی‌ نبود. هارمونی‌ به‌ خصوص‌ در حرکات‌ دونفره‌ پاتیناژ خیره کننده‌ می‌نمود.

 

 رقص‌ مدرن‌

رقص‌ مدرن‌ کوششی‌ بود برای‌ بازتعریف‌ معیارهای‌ کلاسیک‌ رقص‌. رقص‌ مدرن‌ با پژوهش‌ در رقص‌ اقوام‌ و ملل‌ مختلف‌، معیارهای‌ جدیدی‌ از این‌ فرهنگ‌ها را در هویت‌ رقص‌ مدرن‌ پذیرفت‌26]]. با آن‌ که‌ رقص ‌مدرن‌ در ابتدا جریانی‌ مخالف‌ رقص‌هایی‌ فرهیخته‌، چون‌ باله‌ به‌ نظر می‌رسید، اما تغییر در این‌ رقص‌ را با باله‌ در آب‌، ابعادی‌ جدید بخشید.

رقص‌ جدید پاپ‌ نیز که‌ از فرزندان‌ رقص‌ مدرن‌ بود، در برخی‌ از اجراهای‌ موسیقی‌ پاپ‌ و کلیپ‌ هایی‌ که‌ بر اساس‌ آن‌ها ساخته‌ می‌شد، پدید آمد و به‌ دنبال‌ آن‌، سبک‌های‌ گوناگون‌ راک‌، تکنو، رپ‌ و... یک ‌به‌ یک‌ به‌ حرکت‌ در آمدند.

 

 رقص‌ پسامدرن‌

تحول‌ در رقص‌ پسامدرن‌ را باید چون‌ هر تحولی‌، با دو نوع‌ ابداع‌ و خلاقیت‌ نگریست‌. نخست‌ تغییراتی‌ که‌ ادامه‌ تحرکات‌ رقص‌ مدرن‌ را پی ‌می‌گرفت‌ و دوم‌ تحرکاتی‌ که‌ ورای‌ عهد مدرن‌ به‌ دنیای‌ رقص‌ هدیه‌ کرد. در رقص‌ مدرن‌، تغییرات‌ عرصه‌ رقص‌ از صحنه‌های‌ مصنوعی‌ به‌ سوی‌ سطوح‌ طبیعی‌، چون‌ چمن‌، خاک‌، آب‌ و حتی‌ هوا نفوذ کرد; به‌ مانند باله‌ هوایی‌ که‌ طی‌ رقص‌ از روی‌ دیوارهای‌ عمودی‌ بالا رفته‌ و سپس‌ از آن‌ سر می‌خورند. چشم‌ اندازی‌ تک‌ بعدی‌ کنار گذاشته‌ شد و دورنمایی‌ باز و فضایی‌ جایگزین‌ شد[27]. مهمتر از آن‌ها، رقص‌ مدرن‌ که‌ با اقتباس‌ از رقص‌های ‌ملل‌ دیگر به‌ غنای‌ خود افزوده‌ بود، اما همچنان‌ جوهره‌ غربی‌ و علمی‌اش ‌را حفظ کرده‌ بود، اما رقص‌ پسامدرن‌ ساختار آن‌ها را به‌ هم‌ ریخت‌ و به‌ امتزاجی‌ غریب‌ از رقص‌های‌ مختلف‌ روی‌ آورد، به‌ طوری‌ که‌ به‌ ترکیبی‌ ناآشنا با رقص‌های‌ بومی‌ در قامت‌ یک‌ اثر نمایاند. باید توجه‌ داشت‌ که ‌ترکیب‌ دلخواهی‌ انواع‌ رقص‌ هرگز به‌ هنری‌ جدید با هویت‌ یک‌ اثر هنری ‌منتهی‌ نمی‌شود. آنچه‌ اساسی‌ است‌، شکل‌گیری‌ رقصی‌ جدید در قالب‌ یک ‌اثر تام‌ است‌، نه‌ ترکیبی‌ ناهمگون‌ و ناهمخوان‌ از آن‌ها.

 

فهرست‌ منابع‌

1]]ـ احمدی‌ علی‌آبادی‌، کاوه‌. «پیدایش‌ هنر رقص‌ از دیدگاه ‌تعاملی‌» بیدار، مرداد و شهریور 80، شماره‌ 8، ص‌ 15.

[2]ـ مان‌، ن‌، ل‌. اصول‌ روان‌ شناسی‌. ترجمه‌ و اقتباس‌ دکتر محمودساعتچی‌، انتشارات‌ امیرکبیر، جلد اول‌، تهران‌: 1363، صص‌ 125 ـ 126.

[3]ـ هیس‌، ه‌، ر. تاریخ‌ مردم‌شناسی‌، صص‌ 297 ـ 298. به‌ نقل‌ از:.Seligman

[4]ـ الیاده‌، میرچه‌. آیین‌ها و نمادهای‌ آشناسازی‌، ترجمه‌ نصرالله‌ زنگویی‌، انتشارات‌ آگهی‌، تهران‌: 1368، ص‌ 213.

5] دورانت‌، ویل‌. تاریخ‌ تمدن‌; قیصر و مسیح‌، جلد سوم‌، چاپ ‌ششم‌، جمعی‌ از مترجمان‌، سازمان‌ انتشارات‌ و آموزش‌ انقلاب‌ اسلامی‌،تهران‌: 1378، ص‌ 447.

6] شایگان‌، داریوش‌. ادیان‌ و مکتب‌های‌ فلسفی‌ هند، جلداول‌، انتشارات‌ امیرکبیر، تهران‌، 1356، صص‌ 258 ـ 260.

[7]ـ ملک‌ پور، جمشید. تاریخ‌ نمایش‌ در جهان‌. انتشارات‌ کیهان‌، تهران‌: 1364، صص‌ 86 ـ 87.

8]]ـ ضیاءپور، جلیل‌. مختصر تاریخ‌ هنر; ایران‌ و جهان‌، جلد اول‌، واحد پژوهش‌ جهاد دانشگاهی‌ هنر، انتشارت‌ اسلیمی‌، تهران‌: 1377، صص‌ 13 و 25.

[9]ـ رضی‌، هاشم‌. مردم‌شناسی‌ اجتماعی‌، ص‌ 429.

[10]-Montent, P. Lives of the Pharaohs, Cleveland,World Publishing Co,1968, pp.38-40.

[11]-Sachs, C. The Rise of Music in the AncientWorld, N.Y, W.W Norton Co,1943, pp.33.

[12]ـ پلاگ‌، فرد و بیتس‌، دانیل‌. انسان‌شناسی‌ فرهنگی‌. ترجمه‌ محسن‌ ثلاثی‌، انتشارات‌ علمی‌، تهران‌: 1375، صص‌ 680 ـ 681.

[13]ـ لانتیه‌، ژاک‌. دهکده‌های‌ جادو. ترجمه‌ مصطفی‌ موسوی‌، تهران‌: 1373، صص‌ 356 ـ 360.

]14]ـ دپستر، رونه‌. «کمان‌ کارائیب‌ و تیرهایش‌» ترجمه‌ ویژه‌آشنایی‌ با کارائیب‌، پیام‌ یونسکو. مرکز انتشارات‌ کمیسیون‌ ملی‌ یونسکو در ایران‌، دی‌ 1360، شماره‌ 141، ص‌ 17.

[15]-Howitt, A, W. The Native Tribes of South-East Australia, London, 1904,pp.516 ff..

16] فریزر، جیمز جرج‌. شاخه‌ زرین‌، ترجمه‌ کاظم‌ فیروزمند، انتشارات‌ آگاه‌، تهران‌: 1384، صص‌ 151 ـ 192.

[17]-Westheim, P. The Sculpture of AncientMexico, Anchor Books, INC, N.Y. 1963,p.24..

[81]ـ کندری‌، مهران‌. دین‌ و اسطوره‌ در آمریکای‌ لاتین‌، موسسه‌ مطالعات‌ و تحقیقات‌ فرهنگی‌، تهران‌: 1372، صص‌ 179 ـ 180.

[19]ـ هیس‌، ه‌، ر. تاریخ‌ مردم‌ شناسی‌، ص‌ 245.

20] هاینینگ‌، پیتر. سیری‌ در تاریخ‌ جادوگری‌، نشر آتیه‌، تهران‌، صص‌ 118 ـ 120.

[21]-Lawler, L. The Dance in Ancient Greece,Middletown, Wesleyan University Press,1964.p.12.

[22]ـ آماکازاکی‌، آکیرا. «ژاپن‌: بازآفرینی‌ بدن‌» ترجمه‌ بدری ‌نیک‌ فطرت‌، ویژه‌ زبان‌ جسم‌ و جان‌، پیام‌ یونسکو. مر